مطمئن ترین مدرک

دخترک پرسید: یعنی چه؟

-یعنی اینکه قانونا وجود نداری.

استلا چینی به پیشانی انداخت و گفت:

- شاید هم حقیقت داشته باشد.من وجود ندارم.خودم هم گاهی همین حس را دارم.

روکو گفت:

- فهمیدنش خیلی آسان است.قبل از انکه به سوالم جواب بدهی،فکر کن آیا حس می کنی که کسی را دوست داری؟

- بک گمی!

روکو لبخند زد.لبخند ساده و خوش حال همیشگی بار دیگر به چهره اش برگشته بود.گفت:

- پس وجود داری.این ساده ترین و مطمئن ترین مدرک وجود داشتن است.

برگرفته از کتاب یک مشک تمشک

نوشته ی اینیاتسیو سیلوئه

چهار آدم غریبه

پدر یکی از خانم های همکار فوت شده بود و قرار بود با چند خانم همکار دیگر برویم بهشت محمدی.اما،دو تا از خانم ها با ماشین اداره رفته بودند بدون انکه به من اطلاع دهند.ناراحت نشدم.چون انتظاری از آن ماست ها ندارم و تصمیم گرفتم خودم تنهایی بروم.هوا بارانی بودم و باید چترم را برمی داشتم.اما،چون نیم ساعت بود آسمان خشک شده بود.فکر کردم بارانش تمام شده و دیگر نخواهد بارید.پس چتر چی و کشک چی؟

بدون چتر از اداره زدم بیرون و منتظر تاکسی ایستادم کنار خیابان و به چند تاکسی مسیرم را گفتم که هیچکدام نرفتند.خیلی زود متوجه دو مرد میانسال شدم که معلوم نبود از کی به هر تاکسی که از راه می رسید مسیرشان را می گفتند و یک حرکت مخصوص راننده تاکسی ها در روزهای بارانی را می دیدند:حرکت سر به سمت آسمان که ترجمه اش می شود آنقدر بایست تا علف زیر پاهایت سبز شود!

اسنپ گرفتم و پژو نقره ای خیلی زود رسید.به آن دو مرد گفتم که آنها هم می توانند سوار شوند.اول در مورد کرایه اش سوال پرسیدند و بعد سوار شدند.به نظرم رسید که از روستا آمده اند.چون هیچ ایده ای در مورد اسنپ نداشتند و نمی دانستند چطور انقدر سریع و سیر ماشین رسیده است و به انها تعارف شده است سوار شوند و پول هم ندهند.من را هم که می شناسید هیچ توضیحی نمی دادم.

بهشت محمدی خارج شهر است و دور.وسط راه هم چنان بارانی گرفت که انگار مرغ و خروس و سگ و گربه و خرس و فیل با هم از آسمان می بارید.من واقعا وحشت کردم و نمی دانستم چطور حتی یک دقیقه زیر ان باران بایستم."چه اشتباهی کردم که چترم رو نیاوردم"این جمله ای بود که توی مغزم تکرار می شد و ناگهان بر زبانم جاری شد.یکی از آقایان گفت که چتر همراهش است و می توانم از آن استفاده کنم.

ضمن تشکر از آن آقا،بلافاصله یک نقشه کشیدم.اینکه آقای راننده من را ببرد قطعه ۹ و من فقط ده دقیقه آنجا می مانم.در این فاصله آقایان توی ماشین باشند و بعد که من برگشتم آنها بروند.این یعنی من فقط ده دقیقه از چتر آنها استفاده می کردم و البته ده دقیقه وقتشان را می گرفتم.آقایان با بزرگواری قبول کردند و اینجا بود که آقای راننده هم فهمید که ما با هم نیستیم و باور نمی کرد من آنها را سو‌ار ماشین او کرده ام.

به قطعه ۹ که رسیدیم پرنده هم پر نمی زد.اقای راننده یک دور کامل دور قطعه گشت تا من مطمئن شوم صاحبان عزا هم فرار کرده اند و رفته اند خانه و آن وقت من دست بردار نیستم.کمی حالم گرفته شد و آقایان پیشنهاد دادند یک زنگ بزنم و به خانواده مرحوم بگویم آنجا هستم.از نظر خودم کار درستی نبود.اما،سه نایی مثل جوجه گنجشگ ها همصدا می گفتند:زنگ بزن.زنگ زدم و جوابی نگرفتم.

پول بیشتری به راننده اسنپ دادم تا من را برگرداند داخل شهر و البته آقان را ببرد آنجایی که می خواهند بروند.اما،آقایان هم به این نتیجه رسیدند که سگ هم در این هوا بیرون نمی آید و تصمیم گرفتند با هم برگردیم داخل شهر.برگشتیم به سمت شهر.راننده اسنپ گفت ما اولین مسافران امروزش بوده ایم و اصلا فکرش را هم نمی کرده است که چنین مسافرانی در چنین روزی و در چنین مسیری به تورش بخورد.

راننده: بد هم نبود یه دوری توی بهشت محمدی زدیم!

یکی از آقایان: پدر بیامرز بهشت محمدی دور زدن داره!

راننده: منظورم اینه که واقعا ادم از خونه میاد بیرون نمی دونه چی براش پیش میاد.خودم هم داستان امروز رو باور نمی کنم!

درست می گفت.در فاصله یک ساعتی رفت و برگشت ما به بهشت محمدی،چهار تا آدم کاملا غریبه تبدیل شده بودیم به چهار تا ادمی که انگار از یک خانواده هستیم.راننده به ما اطمینان داد در ان هوا و در ان برهوت ما را تنها نمی گذارد.آقایان از پول و وقت شان برای کمک به من گذشت کردند و من صرفا برای کمک به آنها،سوار شدن به اسنپی که گرفته بودم را به آنها پیشنهاد داده بودم.اخر سر هم وقتی پیاده شدیم راننده رو به آنها گفت:

- فقط برای شما بد نشد!

◇ آقایان پول تعارف کردند برای کرایه.

◇ عصر دیدن خانم همکار رفتم و معذرت خواهی کرد که نتوانسته است جواب بدهد و پرسید آیا بهشت محمدی رفته بودم؟(پیشنهاد زنگ زدن آقایان به جا بود)

◇ اول که سوار شدیم و یهو باران شدید شد راننده خواهش کرد لغو سفر را بزنم و فقط با دادن پول بیشتر راضی به بردن ما شد.

شاپور دخت

داشتم می خواندم که:

بهرام دوم اولین پادشاهی است که با تصویر همسر و فرزندش سکه ضرب کرده است.

بلافاصله احترام بزرگی از قلبم به سمت بهرام دوم روانه شد.و یاد خاطره ای افتادم.

خاطره:

عکس سه در چهار همسر یکی از آقایان همکار که قرار بود به دست رییس برسد،، گم شده بود.کی؟ ده سال پیش.رییس زنگ زد و درخواست یک عکس دیگر کرد و واکنش شوهر همه را آچمز کرد:

- با عکس زن من چی کار کردین؟

- میام اونجا و همه تون رو می درم(مثل سگ)

و کلی زرهای دیگر.یک بار یکی از تلفن هایش را من جواب دادم و در پاسخ به تهدیدهایش که توسط یک همکار دیگر برای من مخابره می شد گفتم:

-حالا مگه زنش زلیخای یمنه؟

این سوال مثل اب بر اتش شد و فک کنم طرف رفته بود و یک نگاه به زنش انداخته بود و چون مطمئن شده بود به زیبایی زلیخای یمن نیست،بیخیال قصیه شده بود.

این را نوشتم که عرض کنم این کار بهرام دوم یعنی ضرب سکه با تصویر خودش و شاپور دخت و فرزندشان چقدر کار مهمی بوده است.

◇ معلوم نیست آن همکار و بسیاری شبیه ان همکار از نوادگان چه ابلهی هستند‌.اما به ضرس قاطع معلوم است که نواده بهرام و شاپور دخت نیستند‌.

یک قدم آن ورتر

دیروز از پارکینگ اداره بیرون آمدم و کمی صبر کردم تا خانمی که سر راه بود و داشت از دستفروش ها خرید می کرد کنار برود،اما نرفت.به ناچار بوق زدم و نگهان شراره های خشم عظبمی از دوتا چشم آرایش شده از یک صورت آرایش شده تر متعلق به یک دختر جوان و یا حتی نوجوان شانزده،هفده ساله به سمتم شلیک شد.

دخترک تکان نمی خورد.فقط عین مجسمه خشک شده بود و چشمانش را در چشمانم دوخته بود سیگنال های وخشم مخابره می کرد.کوتاه هم نمی آمد و با چنان خشم و نفرت و حقارتی به من نگاه می کرد که بالاخره از کوره در رفتم و دست هایم را بالا بردم و با حالت سوالی پرسیدم؛

- چیه؟چی شده؟از سر راه برو کنار.

دستفروش متوجه شد و از حانم خواهش کرد یک قدم برود آن طرف تر که نرفت و مجبور شد با دست کنارش بزند.به هر حال من رد شدم.ولی کاش رد نمی شدم و وسط پیاده رو توقف می کردم تا خانم خریدش را انجام دهد.البته که مردم معطل می شدند ولی راه حل بهتری بود.

◇ دخترک اصلا نمی دانست،او وسط در پارگینگ است و اشتباه از اوست و فکر می کرد...راستش نمی دانم چه فکری می کرد،فقط می دانم مطمئن بود من دارم حق او را پایمال می کنم.هر چه بود،گذشت.اما،آن شراره های خشم با آن سن کم واقعا من را ترساند.وحشت کردم.

ادامه نوشته

پرسینگ و تراپیست

خبر پرسینگ بینی دخترخاله بیست و دو ساله ام که رسید،همه رای بر بی عقل بودنش دادیم و ایش و ویش کردیم و برای خاله ام دل سوزاندیم که زن بیچاره چه دختری افتاده است دنبالش!

بعد این همه ماجرا نبود.محل پرسینگ ملتهب شده بود و عفونت کرده بود و از این داستان ها.من تا اینجا سکوت کرده بودم و وقتی فهمیدم به خودش آسیب زده است فقط گفتم: روانی!

این وسط مورچه به جلز و ولز افتاده بود که اتفاقا پرسبنگ بینی خیلی هم زیباست و این عفونت و التهاب موقت است و دخترخاله چند روز بعد صحیح و سالم خواهد شد و البته باکلاس!

نظرات مورچه و تفاوت کهکشانی اش با نطرات ما، باعث شد،بالاخره همت کنم و بروم مرکز روانشناسی خوش نامی که خانم آرایشگرم معرفی کرده بود و برای مورچه وقت تراپی بگیرم.

پنج جلسه ای می شود که مورچه تراپی می رود و راضی است.اما،تراپیست ناراضی است و می خواهد بداند ما از جان این بچه که نرمال و سالم است چه می خواهیم؟

مورچه در شرایط نرمال و سالمی نیست تا نرمال و سالم باشد و با اینکه آرزوی ما نرمال و سالم بودن این بچه است،اما می دانیم که نیست.حالادمعیارهای خانم تراپیست چیست،نمی دانم!

◇ مهم نیست چه کاری،ما هر قدمی برای مورچه برمی داریم،از طرف این مردم متهم می شویم.

بوتیک گراز

یک تفاوت مهم مغز با کامپیوتر نبود دکمه Delete در مغز است.بنابراین ما توانایی حذف خاطرات تلخ و ناراحت کننده خودمان را نداریم.پس چه باید کرد؟می توان مثل re-write کردن نوشته ها در فایل های word در خاطرات تغییراتی ایجاد کرد.با ابن روش:

اول سراغ فایل خاطره دردناک و تلخ و ناراحت کننده خودمان می رویم و فایل را باز می کنیم و تمام هیجاناتی را که در جریان وقایع آن خاطره تجربه کرده بودیم،دوباره تجربه می کنیم.

مثلا،یکی از خاطرات تلخ من مربوط می شود به سالها پیش که مد شده بود روی مانتو،پلیور بپوشیم و من یک پلیور بسیار زیبای قهوه ای رنگ پوشیده بودم و وارد یک بوتیک شیک شدم برای لباس خریدن.داشتم لباس ها را نگاه می کردم که مرد جوان مغاره دار به سمتم آمد و پرسید:

- اون بلوز رو کجا خریدی؟

- چطور؟

- این پلیور مغازه ماست که چند روز پیش دزدیده شد!

یخ کردم و آدرس مغازه ای که پلیور را از آنجا خربده بودم دادم و دستپاچه بیرون آمدم.

احساسات من در آن خاطره: خشم بود و ترس و تعجب و احساس ناتوانی و کلی سیگنال منفی گیح کننده ی مواجه با یک موجود پست فطرت و خل و چل که به راحتی از مغازه اش دزدی می شود و یقه یک نفر دیگر را بگیرد.

خوب من الان دوباره تمام آن احساسات را تجربه کردم و الان بین ده دقیقه تا یک ساعت وقت دارم تا هیجانات آن خاطره را تغییر دهم.

این مرحله اول بود.

و حالا مرحله دوم:

هاها! چقدر اون پلیوره به من می اومد.اون پسره چه ابلهی بود واقعا.یعنی اصلا به مخ معیبوبش خطور نکرده بود که یک دزد چرا باید با لباسی‌دزدی برگرده به همون مغازه ای که لباس رو ازش دزدیده؟ولی من هم حق داشتم تعحب کنم.فک کن داشتم رگال ها رو نگاه می کردم که بهو دیدم موجودی داره به سمتم می آید.یه لحظه احساس کردم گرازه و چقدر تعحب کردم.آخه گراز توی بوتیک فروشی! هاها ها! اسم بوتیک رو باید می ذاشت گراز.چقدر من ترسیدم.حق هم داشتم بترسم.شما بودی نمی ترسیدی؟اصلا گراز دیدید؟من توی زریوار دیدم.اه اه اه یک قیافه زشت و ترسناکی داره که مپرس!اما،خوب سنگین و آهسته راه میره و فک کنم اکه کاریش ندلشته باشی کاریت نداره.ولی فک کن عصبانی شه و دنبالت کنه! واااای من که می ترسم.اما خوب در نهایت درمی رم.اصلا تصور در رفتن از دست گراز من رو یاد پلنگ صورتی میندازه و اون سگه!

این هم از مرحله دوم که همین الان تمرین کردم و فعلا همین قدر جواب داده است که آهنگ پلنگ صورتی همراه با آن فایل قابل شنیدن است.و البته خاطره همچنان زنده است.اما دردناک نیست.

◇ این روش آلبرت الیس است.

شاه عباس

هیچ خاطره خوبی از این عباس تلفنچی اداره ندارم‌ و کاش همین بود.به یادآوردن عباس بصورت اتوماتیک احساس خشم عمیقی را در من فعال می کند که مواقعی که زنگ می زدم و زنگ می زدم و زنگ می زدم و جواب نمی داد و جواب نمی داد و حواب نمی داد،در من به وجود می آمد.فک کن هیچکدام از تلفن های من را جواب نمی داد،اما تا با تلفن رییس آن وقت هایمان زنگ می زدم بلافاصله جواب می داد و حی و حاضر بود و وقتی دلیل جواب ندادن تلفن های خودم را می پرسیدم،دروغ نخ نمای توی آستینش را رو می کرد:

- نیودم.همین الان برگشتم!

آن سالها از عباس متنفر بودم و چون نمی توانستم دروغش را رو کنم خشم عجیبی از او به دل گزفته بودم که متاسفانه همچنان آن خشم قدیمی وجود دارد و گاه و بیگاه فعال می شود.رک و راست بگویم از عباس متنفر بودم و هستم و شنیدن خبر بازنشستگی اش حسابی خوشحالم کرد و این نشان می دهد که از عباس بیشتر متنفر بوده ام تا ایوان.(قبلا مطمئن نبودم از کدامشان بیشتر متنفر هستم).

امروز،روز بازنشستگی عباس بود و ما شنبه فهمیدیم که پنچ شنبه گذشته سکته کرده است و در بیمارستان بستری است.من برایش متاسف شدم و به حساب بدشانسی اش گداشتم.اما،هر کسی خبر را می شنید بلافاصله قضاوت می کرد که عباس بخاطر از دست دادن جایگاهش سکته کرده است و من نمی دانم دقیقا منظورشان کدام جایگاه است.چون تا آنجایی که به من مربوط می شود عباس هیچوقت در جایگاهش حضور نداشت!

◇ دیشب خواب خوبی دیدم.خواب یک چشمه با آب روشن اما نه چندان زیاد.امیدوارم تعبیرش شنیدن خبر خوبی باشد که منتظرش هستم.

شینا

شینا،همکار سارا بود که خیلی زود این همکاری به دوستی تبدیل شد و من چند سالی است مرتب اسم شینا را از زبان سارا می شنوم و فهمیده ام شینا یک خانم سی و هفت ساله است.فوق لیسانس نرم افزار دارد و بسیار باهوش است.تا اینجا که شباهتی به من نداشت.اما،سارا معتقد است شینا از لحاظ شخصیتی بسیار به من شببه است و این عقیده را به شینا هم گفته بود.به هر حال اینکه برداشت سارا از شخصیت من چگونه است و چگونه آن را بسیار شبیه به شخصیت شینا می داند را خود سارا باید توضیح بدهد و کاری از دست من برنمی آید و هدف من هم نوشتن از شخصبت خودم و یا شینا نیست.هدف من این بود که بنویسم شینا امروز به سوی لتدن پرواز کرد برای ادمه تحصیل در مقطع دکترا و انگلیس را از بین سه کشور هلند و نیوزیلند و انگلیس انتخاب کرده بود و تا همین هفته پیش از دانشگاهی از هلند مرتب با او تماس گرفته می شده است تا نظر قطعی شینا را برای رفتن بدانند.منظورم این است که آن جوکی که زمان ما به شوخی گفته می شد که "مواظب باشد آمریکا ندزدت"در مورد شینا مصداق یافت و به نوعی دزدیده شد.حالا این هم به کنار،هدف اصلی من حتی نوشتن از شینا هم نبود.بیشتر می خواستم از سارا بنویسم و دلتنگی اش برای دوست عزیزی که پرواز کرده است به یک جای دور.سارا واقعا دلتنگ بود و طبق معمول من احساسش را جدی نمی گرفتم.فکر می کردم شوخی می کند که فحش می دهد چرا نمی تواند برود سوپرمارکت و در یک یخچال را باز کند و ابجو بردارد؟نگو واقعا دلتنگ و ناراحت و غمگین است وقدم زدن طولانی با من و خریدن ذرت مکزیکی و پفک هم در راستای کاهش و تحمل این دلتنگی بوده است.البته من این واقعیت ها را الان و بعد از دیدن استوری سارا فهمیدم که لحظه بدرقه شینا بود و ریختن اب پشت سرش توسط سارا.اولا که متاسفم که اینقدر در درک احساسات دیگران ضعیف عمل می کنم و حتی وقتی خود طرف اعتراف می کند به چه دلیل غمگین و ناراحت است،همچنان فکر می کنم شوخی می کند و بعد هم تشکر از تکنولوژی که اینقدر کاربردی و به دردبخور است.گرچه الان که من احساسات سارا را درک کرده ام،عملا چندان تاثیری به حال سارا ندارد و من در لحظه باید درک می کردم که نکردم.ولی امیدوارم در آینده بهتر و درست تر رفتار کنم.

◇ بیقراری بهترین توصیف حال و احوال این روزهایم است.

سختی کشیدن یک نفس راحت

کژال دوست من نیست.بیشتر یک همکلاسی قدیمی است که چون هیج دوست دیگری ندارد،گاه و بیگاه به من زنگی می زند و سلام و احوالپرسی می کند و گاهی هم مثلا سالی دو بار با هم بیرون می رویم و دوری می زنیم.همین.

کژال فرزند اول یک خانواده فرهنگی است.پدر دبیر ریاضی و مادر دبیر زبان.گویا پدرش از داشتن فرزند دختر خوشش نمی آمده است و ابایی برای پنهان کردن احساسش نداشته است و آنقدر بی محابا احساسش را داد می زده است که نتیجه اش شده است این کژالی که می خواهم در موردش بنویسم.

کژال انگار سیبی است که با بازیگر اصلی سریال ستایش نصف شده است و بلکه هم زیباتر.اما،انقدر خودش را زشت می پندارد که حتی حاضر به عکس گرفتن نمی شود.(این را در جشن عروسی خواهر کوچکترش فهمیدم که من هم دعوت بودم.)یک بار دستبندش را برای خرید لنز رنگی فروخت و آنچنان تعجبی در من برانگیخت که حد نداشت.اما،هنوز شاخ بر کله ام سبز نشده بود.سبز شدن شاخ بعد از شنیدن خبر عمل کردن بینی اش اتفاق افتاد.عملی که به زشت شدن بینی اش انجامیده بود.

کژال زیباست یعنی بود و مشکل زیبایی نداشت.متاسفانه احساس بی ارزشی درونی که پدرش از کودکی به او داده بود و همزمان با افزایش سنش،بزرگ و بزرگتر شده بود،با لنز چشم و عمل بینی درست نمی شد.درست نمی شود.یعنی نه تنها درست نشد که بدتر هم شد.

کژال یک روز از من خواست با هم بیرون برویم و رفتیم و دو ساعتی دور زدیم و در این دو ساعت تمام سر و راز خانواده اش را با من در میان گذاشت.اینکه پدرش فقط به برادرش اهمیت می دهد و فقط برای او خرج می کند و سر کژال منت می گذارد که خرجش را می دهد و مادرش طرف پدرش را می گیرد و عمل بینی اش بد از اب در آمده است و شب ها به سختی نفس می کشد و برای عمل به شصت میلیون پول نیاز دارد که پدرش تقبل نمی کند.

- یعنی اگه عمل بشی مشکل بینی ات حل میشه؟

- اره

کژال در جریان نبود اما من به این در و آن در زدم و نصف پول عملش را جور کردم.دوم مرداد کژال دوباره رفت زیر تیغ جراحی و با برداشتن غضروف از دنده اش و پیوند آن به بینی اش،عمل قبلی را ترمیم کردند.البته با پرداخت یکصد و سی میلیون تومان پول.نتیجه،؟فاجعه.بینی اش کج شده،نفس کشیدنش بدتر از قبل شده و تازه دنده اش هم درد می کند.

کژال به شدت پشیمان است که عمل کرده است.من به شدت پشیمانم که قسمتی از پول را جور کردم و به نوعی ترغیبش کردم برای جراحی.این وسط تنها کسی که پشیمان نیست پدرش است که با دادن احساس بی ارزشی به یک انسان سالم،باهوش و زیبا،او را تبدیل کرد به یک انسان که نه تنها زیبایی خودش را ندید و خودش را زشت می پنداشت، بلکه نتوانست از هوش سرشارش هم استفاده کند و الان ناتوان و غمگین در گوشه خانه پدرش کز کرده است با دنیایی از غم و غصه و نفس هایی که خیلی سنگین می آید و می رود.

◇ پدرش چوب رفتار وحشیانه اش را خورده است.اما،چه فایده که کژال هم قربانی شده است.

◇ نمی دانم کژال من را هم مقصر می داند یا نه.اما،خودم احساس خیلی بدی دارم.

◇ آخرین باری که با کژال حرف زدم گفت تنها آرزویش این است که بتواند راحت نفس بکشد.این در حالی است که تنها آرزوی قبل از عملش ازدواج کردن بود.

◇ احساس بی ارزشی به شدت آسیب زا و خطرناک است.

خشونت

یک بار گیاهی را از بین بردم.چون زیادی به آن آب داده بودم.خدای من می ترسم عشق هم خشونت باشد.

خوزه الیوارز

آش دهن نسوز

دیروز و امروز را در یک‌ وبینار خسته کننده و بی فایده گذراندم که مفت نمی ارزید.اما،اتفاق عجیبی که در نیم ساعت آخر وبینار افتاد،اتفاقی بود که من سالها پیش آرزویش کرده بودم.دیدن لحظه بازنشستگی ایوان مخوف!

ایوان مخوف رئیس اداره ما بود که بیست سال تمام رئیس یود با اختیارات تام.یعنی این بشر هر جا بود رییس بود. حتی زمانی که با لگد پرتش کردند یک استان دیگر،همچنان رییس اداره ما بود و در انتصابات دخالت می کرد.

دلیل پدرکشتگی ایوان با من همانند دلیل پدرکشتگی اژدها با من در هاله ای از ابهام است.هنوز نمی دانم چه هیزم تری به این اختاپوس ها فروخته ام که به خونم تشنه هستند.فقط می دانم یک روزی آرزویی کرره بودم.

نمی دانم از کدام کار ایوان دلم خون بود که آرزو کردم بازنشستگی اش را ببینم و پشت سرش دو تا کوزه سیاه بشکنم.(شکستن کوزه سیاه پشت سر کسی، نشان از تنفر نسبت به آن یک نفر دارد با این آرزو که چنان برود که برنگردد)

اما،امروز که در پایان وبینار اسامی تعدادی از کله گنده های بازنشسته شده از جمله ایوان را خواندند و ایوان را دیدم که رفت و لوح سی وپنج سال بی شرفی اش را گرفت،هیچ احساسی نداشتم.فقط یادم آمد که روزی آرزویی کرده بودم.

◇ ایوان مدیر عامل را بغل کرده بود و ول نمی کرد.

◇ انتصاب اژدها از جمله شیرین کاری هایش است.

◇ رسیدن به آرزوها چندان آش دهن سوزی نیست.

محفظه خوب شونده

چند سال پیش،یک شب که با پلنگ بازی می کردم و در میدان نبرد بازی مان شمشیر می زدم و پیاپی شکست می خوردم و سربازهایم را از دست می دادم،مجبور شدم تسلیم شوم و بازی را تمام کنم.اما،پلنگ بخاطر اینکه بازی تمام نشود توی هوا یک مستطیل شبیه ماشین کشید و گفت:

- سربازهات رو نفر به نفر بذار داخل این!

- این چیه؟

- محفظه خوب شونده ست!

- محفظه خوب شونده چیه؟

- نمی دونی؟سربازهات رو از این طرف وارد می کنیم و از اون طرف صحیح و سالم تحویل می گیریم!

از همان لحطه عاشق این ایده شدم و آرزو کردم یک روزی چنین محفظه ای اختراع شود.یعنی الان اگر کسی از من بپرسد تنها آرزویت چیست؟جواب خواهم داد:

- اختراع محفظه خوب شونده!

همین.هیچ آرزوی دیگری ندارم.

◇ کاش همه ندول های دنیا بدون دردسر باشند.کمی دارو بخورند و بروند پی کارشان.

خاک قند و خیار شور

به این نتیجه رسیده ام که خالی بودن همیشگی یخچالم یک ربطی به علاقه ام به سبک مینیمال دارد.یعنی،چون از فضاهای شلوغ خوشم نمی آید،بصورت ناخودآگاه حتی فضای داخل یخچال را به سبک مینمال دیزاین میکنم.حالا این را داشته باشید، تا با هم سری به فضای داخلی یخجال مادرم بزنیم که در آن جای سوزن انداختن نیست.از رب و زیتون و ماست و پنیر و میوه بگیر تا تخم مرغ و شربت سینه و مربا و کشمش و ابلیمو در دسترس است.همیشه هم همینطوری است و من با نگاه کردن به آن سرگیجه می گیرم و باز هم بصورت ناخودآگاه معمولا فقط قسمت میوه ها را نگاه می کنم و سعی می کنم قانون نادیده انگاری را برای طبقات دیگر اجرا کنم و اجرا می کتم وگرنه جدا سرم گیج خواهد رفت.

اما،امروز فرق می کرد و خیلی گرسنه بودم و دنبال قوت لایموت می گشتم.منظورم از قوت لایموت هم هر نوع خوراکی است که خوشمزه باشد.چون غذای روی گاز چنگی به دلم نمی زد.وسط گشت و گذار بین طبقه ها یک شیشه کوچک خیار شور چشمم را گرفت که روی شیشه یک برچسب زده شده بود و رویش نوشته شده بود:خاک قند.خط،خط مورچه بود و اینکه روی شیشه خیار شور برچسب خاک قند زده شده بود،برایم تبدیل شد به یک معما.شیشه را برداشتم و داخل آن را نگاه کردم که پر از خیارشورهای با دقت خورد شده بود.یک تکه کوچک خیار شور برداشتم و خوردم و به نظرم خیلی خوشمزه رسید.پس کل خیار شورها را ریختم توی یک بشقاب تا با غذای روی گاز میل کنم.

در حال تناول غذا و خیارشور بودم که مادرم رسید و یک نگاهی به من و غذا و خیارشورها انداخت و رد شد.کمی بعد شیشه خیار شور را دید و با خنده گفت:

- خیارشورها رو از این شیشه برداشتی؟ فکر کردم خودت خوردشون کردی و کلی تعجب کردم که چطور حوصله این کار رو داشتی؟

بله،این جمله حاوی این نکته مهم است که مامان چقدر دقیق من را می شناسد،اما،حاوی یک صنعت ادبی هم هست به اسم تلویح و تلویحا به بی حوصلگی متهم شدم که البته این اتهام را می پذیرم.با این دفاع که من همیشه برای خودم خیارشورها را خورد می کنم.حالا درست است که توجه و دقت نمی کنم و قطعات خیار شور نظم و ترتیب و ادب و تربیت خیارشورهای داخل شبشه خاک قند را ندارند‌اما،به هر حال خیارشورهای خورد شده هستند‌ و خیلی کم یعنی به ندرت پیش می آید که خیارشورها را خورد نکنم و گاز بزنم‌

گوسفند

من و چند نفر دیگر داشتیم از خیابان عبور می کردیم که یهو یک ماشین با سرعت بالا آمد و کم مانده بود همه ما را نفله کند.من ترسیدم.اما دو تا پیرمر که جلوتر از من بودند بیشتر ترسیده بودند و به راننده که جوانی بود بیشعور و حالا زده بود روی ترمز و رنگ پریده ما را نگاه می کرد،توپیدند که:

- مثل آدم رانندگی کن!

قطعا نصیحتشان هیچ تاثیری بر مغز آن گاو نداشت و گاو یاد شده تصمیمی برای عذرخواهی و یا چیزهایی شبیه این کار نداشت و فقط بر و بر نگاهمان می کرد.در نهایت به سلامتی از خیابان رد شدیم و من مکالمه دو پیرمرد را شنیدم:

- معلوم نبود از کجا اومده بود این بی سر و پا!

- ببین به اون نباید خرده گرفت.از چوپانش باید شاکی شد!

نکته جالبش این بود که من فکر کرده بودم طرف گاو است و آنها فکر کرده بودند گوسفند است.چون چوپان ها معمولا گوسفتدها را می چرانند و من تا حالا ندیده ام که گاوها چوپان داشته باشند.چرا راستی؟گاوها باهوش ترند؟ایا من امتیاز بیشتری به هوش آن وحشی داده بودم؟اگر اینطور است هم متاسفم و هم حرفم را پس می گیرم.

قدم زدن در رویا

مه هوا،نم زمین و سکوت سنگین کوهستان چنان با هم ترکیب شده بودند که انگار رویایی که ساخته بودند،واقعی است.

یادم رفت

چند وقت پیش، تراپیست سارا به سارا توصیه کرده بود برای تعدیل روح و روانش مبادرت به دیدن فیلم های رمانتیک_ آرام نماید.حالا چرا تراپیست محترم روح و روان سارا را خشن تشخیص داده است و توصیه کرده است برای رام کردنش چنان فیلم های آبکی و خنکی ببیند را من نمی دانم.آنچه که من می دانم این است که روان سارا بسیار آرام و شفاف و زلال است و هیچ نشانه ای مبنی بر خشونت در وجود این بشر یافت نمی شود.حالا هرچی! آنچه که مهم است حرف شنوی ساراست که برخلاف من که به غیر از الاغ درونم به حرف هیچ ذی وجود دیگری گوش نمی دهم،به حرف روانشناسش گوش داده بود و خدمت هوش مصنوعی رسیده بود و درخواست فیلم رمانتیک_ آرام نموده بود و آن هوش محترم هم در جا یک فیم کره ای معرفی کرده بود و سارا هم شروع کرده بود به دیدن فیلم که اولین صحنه اش تصویر شکنجه یک دختربچه با اتوی داغ بوده است.

مدتها روان سارا بخاطر دیدن آن صحنه به هم ربخته بود.طوری که در بین حرف هایمان به یک باره می گفت"ای روانم! روانم به هم ریخته".عرض شود که حق داشت که روانش به هم بریزد.خود من با سابقه بیست ساله دیدن فیلم های وحشتناک وجدانا تا حالا چنین صحنه ای دلخراشی ندیده ام که سارا دیده بود.به هر حال سارا دیدن فیلم را ادامه داده بود و همان شروعی شده بود‌ برای علاقمند شدنش به دیدن فیلم های کرده ای و تعریف کردن خط داستانی فیلم ها برای من.در مورد داستان فیلم ها و آنچه من تا حالا از زندگی مردم کره فهمیده ام باید عرض کنم حداقل از لحاظ فرهنگ و فمنیست و اکونومیست،صد رحمت به خودمان.انگار در آن کره و شاید هم آن یکی کره دیگر هم،همه چیز به پول ربط دارد و طبقه اجتماعی و اگر این دو تا را نداشته باشی نه تنها از رشد و پیشرفت بازمی مانی که افراد متعلق به آن طبقه می توانند به بدترین شکل با تو رفتار کنند.

پدربزرگ نیلوفر یک ضرب المثل ورد زبانش بوده است که در مورو عروس هایش به کار می برده است.این ضرب المثل:

- تا بگ نبینی،بگ زاده را یاد نمی کنی!

بگ احتمالا به معنی یک ارباب خیلی بی رحم بوده است و بگ زاده یک ارباب فقط بی رحم و نه خیلی بی رحم.منظور پدربزرگ نیلوفر هم این بوده است تا عروس جدید را نبینی بخاطر عروس قبلی شاکر نخواهی بود که معنی کلی این می شود که این از اون بدتر.منظورم کره است و خودمان و اینکه انها از ما بدتر هستند.(البته بر اساس فیلم هایشان)

حالا چرا این ها را نوشتم؟چون عصر سارا اینجا بود و همچنان کفش های جدیدی که با هم برای این زمستان خریده بود را نپوشبده بود و این بار یادم رفت بپرسم چرا نپوشیده است.البته در جواب پرسش های مشابه قبلی جواب می دهد که:

- می پوشم.الان نپوشیدم فقط!

و در جواب سوال بعدی که چطور می شود کفش تابستانی را برای زمستان پوشید،جواب می دهد:

- با پوشیدن جوراب ضخیم!

واقعیت آن است که من با پوشیدن جوراب ضخیم آن اسپورت های تابستانی را پوشیده ام و بد هم نبوده است.اما،هوا که سردتر شود جوراب هم دیگر جواب نمی دهد و ما مجبوریم برویم و کفش زمستانی بخریم.البته امیدوارم مثل دفعه قبل دوباره تابستانی نخریم و من یک جفت کفش جدید تابستانی را به چهار جفت تابستانی دیگر اضافه نکنم در حالیکه حتی یک جفت زمستانی ندارم.حالا سوال این است که چرا در آستانه ورود به فصل سرد کفش تابستانی خریدیم؟ و جواب این می شود که سرمان کلاه رفت و باعث و بانی این کلاه سارا بود و به همین خاطر زیربار تابستانی بودن کفش ها نمی رود و در حالیکه روی قسمت بزرگی از روی کفش با ماده ای از جنس نایلون شفاف ساخته شده است و تابلو است که تابستانی است،این بشر اصرار دارد که:

- نع ! زمستونیه!

لذا و با عنایت به اینکه سارا قدم اول حل مشکل یعنی پذیرش را نمی پذیرد و از طرفی هوا سرد است و واقعا نمی شود با کفش تابستانی سر کرد و حتی اگر بشود خوب کمی ضایع است دیگر،تصمیم گرفتم یک جهنم و ضرر بگویم و یک جفت کفش زمستانی برای خودم بخرم که خریدم.اما،گران بود و به همین دلیل دلم می خواهد کمی غر سر سارا بزنم که حتما می زنم.اما،امروز از دستم پرید و یادم رفت!

شاهکار

من زیاد گریه می کنم.اما،از پنج سالگی تا حالا،دیدن هیچ قیلمی اشک من را در نیاورده است.صحنه آخر فصل اول سریال کارآگاه حقیقی، من را به پنج سالگی برگرداند.

انار

هوا تاریک بود و بارانی.دو خانم و یک بچه کنار خیابان منتظر تاکسی بودند.شیشه ماشین را کشیدم پایین و پرسیدم کجا می روند؟مسیرشان تا جایی با من یکی بود و از جایی به بعد نه.گفتم سوار شوند.خانم جوان و بچه سریع در ماشین را باز کردند و سوار شدند.آن یکی خانم که پیر هم بود در جلویی را باز کرد.معذرت خواهی کردم و گفتم لطف کند و برود پیش ان دو نفر دیگر و اشاره کردم به لپ تاپ و کیف و مدارکم که روی صندلی جلو بود.اما،خانم در را بست و گفت که سوار نمی شود.من کپ کردم و از خانم پشت سری پرسیدم مگر با هم نیستید؟با هم نبودند.حرکت کردم و ضمن به علط افتادن از بس مسیر خانم دورتر از مسیر خودم بود،بالاخره خانم و بچه را رساندم.اما،تا به خانه برسم خودم را سرزنش کردم که چرا لپ تاپ و کیف و مدارکم را نگذاشتم صندلی عقب تا آن خانم پیر هم سوار شد؟دلیلش واضح بود.خسته تر از آن بودم که لپ تاپ به آن سنگینی را بردارم و بگذارم روی صندلی عقب و تازه نمی توانستم به سه تا غریبه اعتماد کنم و کیف و مدارکم را دم دستشان بگذارم.با همه اینها من کاری از دستم برآمده بود و انجام داده بودم.اینکه خانم نمی توانست یا نمی خواست در صندلی پشت بنشیند مشکل من نبود.اما،چرا، خود سرزنشگر من خجالت نمی کشید و بجای تشکر از من بخاطر آن رفتار نیک،همچنان سعی می کرد کاری کند که من از خودم بدم بیاید؟

جواب: از بس پفیوز است!

◇ خانم وقتی پیاده شد می خواست کرایه بدهد.

◇ به خانم گفتم چند تا انار برای بچه اش بردارد.براشت و از خدا برای خودش مرگ خواست!

خویشتن مرموز ما

اولین خاطره ای که از زندگی به یاد دارید،چیست؟

◇ مهم است.به آن فکر کنید و سعی کنید به یاد آورید.

◇ زمان اولین خاطره،زمان شکل گیری خویشتن است.

◇ آن کسی که الان هستیم، بیشتر به قبل از شکل گیری خویشتن مربوط می شود تا بعد از ان.

زنان سیاه پوش

یک ظهر پاییز بود و سوار تاکسی شده بودم تا از مدرسه به خانه برگردم.یهو سرعت ماشین کم شد.نگاه کردم و دیدم چند خانم سیاه پوش کنار خیابان ایستاده بودند و در سکوت مچ دستهایشان را دور هم می چرخاندند.کمی که نزدیک تر شدیم متوجه شدم کاملا هم ساکت نیستند و با صدایی بغض آلود کلماتی را به زبان می آورند.سوال کردیم و فهمیدیم چند روز قبل در آن خیابان که خیابان اصلی جلوی دانشگاه کردستان بود یک ماشین با سرعت آمده بود و یک دانشجوی کرمانشاهی را زیرگرفته بود و دانشجو در جا تمام کرده بود.آن زنان هم خانواده آن دانشجو بودند که به آن روش عزاداری می کردند.

تصویر آن زنان با لباس های کاملا سیاهشان و آن حرکت دست هایشان و آوازهای دردآلودی که به زور از گلویشان در می آمد، یکی از تصویرهای خیلی غمگین ذهن من است که نمی دانم چرا پاک نمی شود.حالا پاک هم نمی شود،نشود.نمی دانم چرا آنقدر واضح تمام آن جزییات توی ذهنم ثبت شده است و هر بار که به دلیلی غمی سراغم می آید،آن تصویر هم انگار که جان تازه ای بگیردروشن تر از همیشه جلوی چشمانم می آید.مثل امروز که خانواده آرمیتا را بر سر خاک عزیزشان دیدم که حرکت دست آن زنان را هم تکرار می کردند.با این تفاوت که این بار زنان نشسته بودند و بجای نجوا،ضجه می زدند.

◇ آرمیتا،متیو،مرگ/غزه،اسراییل،جنگ/رونالدو،جورجینا،نانسی /قطر،اردوغان،دیپلماسی/هرات،زلزله،آوار/کودک،شیرخشک،دلار...مغزم به این شلوغی ست.

ونسان ونگوک

من میخواستم با موهای نچرالم بروم مهمانی.اما،این سارا مخ من را زد و گفت:

- حالا یه سشوار هم به موهات بکشی بد نیست.

- حوصله ندارم.

- حوصله نمی خواد.ساده ست که.

- ساده نیست.زمان میخواد و حوصله و دست اخر هم صاف نمیشه!

- حالا اینقدر ناامید نباش، صاف میشه.میخوای من بیام برات سشوار بکشم.

- نه.خودم یه کاریش می کنم.

- پس نچرال نمیری.درسته؟

- باشه.

کل این مکالمه نشان می دهد که من مسخ شده ام وگرنه من کجا و سشوار کشیدن موهایم کجا؟.به هر حال بخاطر حرفی که زده بودم،امروز قبل از مهمانی رفتم سراغ اتو مویی که سالها پیش خریده بودم برای صاف کردن این عزیزان فرفری و از بس استفاده نشده است صحیح و سالم و نوی نو مانده است و خیلی خوب کار می کند.آنقدر خوب که در کشاکش صاف کردن موهایم ناعافل زدم و بجای یک دسته جعد گیسو، یک عدد لاله گوش را تقدیم اتوی موی باستانی ام کردم و اول جیغ زدم بعد داد و بعدش هم بالاخره گوش بدبخت را از وسط آن دو آهن پاره داغ بیرون کشیدم و توی آینه به گوش گداخته شده ام نگاه کردم و از شما چه پنهان فحش دادم.اما،دلم خنک نشد و از اینکه رفتن به آن مهمانی را بخاطر چنین اتفاق مسخره ای باید کنسل کنم،کفری شدم و دست از اتو کشیدن بقیه موهایم کشیدم اما از نگاه کردن به گوش دردناکم نه.بالاخره از این یکی هم دست کشیدم و رفتم پماد سوختگی زدم به گوش بینوایم که واقعا اثر داشت و درد را کم کرد.درد که کم شد دوباره رفتم و گوشم را نگاه کردم و دوباره فحش دادم اما،یهو یاد ونسان ونگوگ افتادم و فکر کردم:

- اشکالی نداره خانم.غصه نخور.کاری نکردی که.اولا که اتفاقی بود.دوما که گوش داری هنوز.ونسان بیچاره عمدا گوش خودش رو کند و خوب باهاش زندگی هم میکرد!

بعد از این فکر و اندیشه،به صاف کردن موهایم ادامه دادم و دوساعت دهن خودم را صاف کردم اما:

بعد از مهمانی خواهرم از مورچه که با من مهمانی آمده بود،پرسیده بود که:

- موهای خاله صاف بود؟

جواب مورچه:

- نه صاف نبود!

◇ در مورد مهمانی هم باید بگویم که غیر از صاحب مهمانی،هیچ کسی را نمی شناختم.البته سهره و چیمن،پرستو و مژگان را یادم بود.اما،لیلا،پروین،الهه، سهیلا و ژیلا را حتی بعد از معرفی شدن به یاد نمی آوردم.

◇ همه ازدواج کرده بودند و بچه های بیست و دو- سه ساله داشتند انهم چند تا.

◇ واکنش رفقا به شوهر نداشتن من این بود:

- خوش به حالت!

- ما عقل نداشتیم!

- پس کسی نیست که مغزت رو بخوره!

این آخری را سهره گفت و من را یاد ضحاک انداخت و برایش بسیار متاسف شدم.سهره بسیار نازنین بود و هست.

◇ خوش نگذشت.

بازار تخمه فروشی

من خودم از وراج هم تخمه آفتابگردان خریدم و هم کدو.اما،خوب اشتباه کردم.باید می گفتم اینجا محل کار است نه کاسبی شخصی و با همین یک جمله کوتاه خودم را از شر تبعات تخمه فروشی این گردن خورد نجات می دادم.تبعاتش چیست؟مرتب تلفنش زنگ می خورد و سفارش می گیرد.هر روز کیسه کیسه انواع تخمه ها را می آورد و می گذارد روی میزش و همکارها می آیند و سفارش هایشان را برمی دارند و بعضی هایشان را هم می سپارد به من تا تحویل دهم و برای اشتباه نکردن من اسم همکارها را روی محموله ها می نویسد و یک بساطی راه انداخته است که مسلمان نشنود،کافر نبیند.اوج تراژدی امروز اتفاق افتاد که یک کیسه تخمه آفتابگردان بو داده را بین همکاران می چرخاند و تبلیغ آپشن جدید خدماتش را می کرد.من گفتم:

- این چیه؟

- از این به بعد هر کی بخواد تخمه ها رو می دم براش بو بدن!

- چه بد شد من خام بردم!

- میخوای برش گردون تا ببرم برات بو بدن بعد برات بیارم!

خواستم بگویم:

- نمی خوام پدرسگ!

اما، نگفتم.ارزش ندارد واقعا.

◇ واحد ما قبل از ایجاد این آشفته بازار هم در و پیکر چندانی نداشت و با این کار کلا رفته ایم زیر رادیکال و تبدیل شده ایم یک واحد بی در و پیگر و بی سر و صاحب مورد تمسخر واقع شده!

◇ قیمت اگر بخواهید آفتابگردان ۱۳۰ است و کدو ۲۰۰.

هذیان

اصلا و ابدا برای سرماخوردگی نباید دکتر رفت.چون در حالیکه آدم خودش می داند باید آموکسی سلین و ادالت کلد استفاده کند،قرص و داروهای عجیب و غریبی تجویز می کنند که فقط باید گفت خدایا توبه.

البته که ویروس های سرماخوردگی برای توبه کردن تره هم خورد نمی کنند و نهایت کاری که بتوانند بکنند تبدیل سرماخوردگی به برونشیت است.بنابراین پیش مامان رفتم تا قرص و داروی درست و حسابی بگیرم.

مامان آموکسی سلین نداشت و بجایش یک ورق قرص به من داد که فقط دوتا قرص در آن مانده بود و به من اطمینان داد که این از آموکسی هم بهتر است.ورق قرص را نگاه کردم.سفیکسیم بود.یکی را خوردم.

خیلی زود سطح انرژ یم از صفر به شصت رسید و توانستم چند کار را انجام بدهم.از بس تاثیرش خوب بود،خودم رفتم داروخانه یک ورق اموکسی و یک ورق سفیکسیم خریدم و قیمتش مثل برق من را گرفت.

به مامان گفتم:

- یک ورق اموگسی و یک ورق سفیکسم شد نود و شس هزار تومن!

این قیمت برای مامان اصلا عجیب نبود.خیلی عادی سرش را تکان داد و گفت:

- آره.اینجوریه.اون قرص زردها گرونن!

و منظورش از قرص زردها سفیکسیم بود که صبح به من داده بود و واقعا خوب اثر کرده بود.فک کردم :

-حداقل حالم رو خوب کرد پس جهنم که گرون بود!

بعد الان که رفتم سفیکسیم بالا بندازم دیدم زرد نیست.سفید است.ولی امیدوارم کارکردش به خوبی کارکرد قرص های زرد باشد!

چگونه؟ چگونه؟

برای مهمانی جمعه،لازم بود چند آرایشگاه بروم.یکی برای ابرو.یکی مو.یکی ناخن.بعد هر چقدر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم که با این برنامه کاری صبح و عصر چگونه وقت سه آرایشگاه را بگیرم؟به قول استاد معین چگونه چگونه؟

چگونه؟اینجوری! دیشب در حال نوشتن پست قبل یهو گلویم ملتهب شد و مجبور شدم اول یک کاپوجینو بخورم که واقعا چسبید و یکی دیگر هم خوردم.بعد یک مسکن بالا انداختم که به هیچ دردی نخورد و مجبور شدم یکی دیگر هم ببلعم!

صبح با حال بسیار بدی بیدار شدم و مجبور شدم زنگ بزنم و مرخصی بگیرم و دوباره بخوابم.فکر کنم مشکل اصلی ام خواب بود.چون وقتی ساعت نه و نیم بیدار شدم حالم به مراتب بهتر بود.پس اول دکتر رفتم و دارو گرفتم و بعد رفتم آرایشگاه!

خانم آرایشگر این آرایشگاه یک فرق اساسی با تمام آریشگرانی که می شناسم،دارد و آن این است که درونگراست.حتی امروز سر صحبت را من باز ‌کردم و از خانم پیری گله کردم که خیلی حرف می زد.خانم خندید و گفت کاملا من را درک می کند.

توضیح بیشتر آن بود که خودش هم مثل من کم حرف است و بخاطر این کم حرفی به بداخلاق بودن متهم می شود.حرف هایمان گل انداخت و مثل دو درونگرای واقعی سعی می کردیم با کمترین کلمات آنچه را می خواهیم به هم انتقال بدهیم.

از جمله اینکه خانم به من توصیه کرد برای نرم شدن موهایم روغن نازگیل و بادام و یک روغن دیگر که یادم نیست را بگذارم روی شعله سمار تا به خورد هم بروند و دو ساعت قبل از حمام رفتن بمالم روی موهایم و کلاه رنگ هم سرم بگذارم!

واااااو چه کار سختی! عرض کردم حوصله این کارها را ندارم.خانم بدون هیچ نیش و کنایه ای گفت:

- من اگر خونه باشم،حوصله دارم.ولی خونه نیستم!

این یعنی من کار می کنم و تو نه.متلکش خیلی ملایم و بدون تیغ بود.اما،به هر حال متلک بود.یعنی خانم ها علاوه بر تمام متلک هایی که از زمین و آسمان بر سرشان آورار می شود باید متلک آنهایی را هم که کار می کنند و برای خودشان پول درمی آورند را هم تحمل می کنند.

- هی تو! من کار می کنم و زحمت می کشم و تو بیکاری و بیعار!

◇ این یکی پز دادن را تا حالا ندیده بودم!

◇ خبر خوب اینکه ناخن هایم درست شدند.

اثر اجاره خانه ای

من حتی اگر پولدار هم بوم،،سبک مینیمال را برای خانه ام انتخاب می کردم.منظورم این است که لخت و عور بودن این خانه برخلاف سایر مسائل زندگیم.ای ربط چندانی به پول ندارد و واقعا سلیقه شخصی من است.

تمام وسایلم پذیرایی بک دست مبل است و صندلی راک و تردمیل.وسایل آشپزخانه هم که فقط ضروری هاست.ظرف و ظروف دم دستم هم چهار تا پیش دستی است و یک تابه و چای ساز و شش تا ماگ رنگارنگ.همین و خلاص.

(بهار امسال که دوستانم اینجا آمده بودند و مثلا می دیدند که میوه و شیرینی و آجیل همه در چهار تا پیش دستی آن هم نه با یک طرح بلکه با دو طرح ماهی و آدمک های ماقبل تاریخ سرو می شود،واقعا نمی دانستند آن را به سورئال بودن دیزاین کلی خانه ربط دهند یا سر به هوا بودن من.به هر حال eye contact هایشان از چشمم پنهان نماند)

خلاصه که این است وضعیت این خانه که داد می زند آدم پولداری اینجا زندگی نمی کند.اما،انگار نظر ماساژور خواهرم چیز دیگری بوده است و مرتب از خواهرم می خواهد او را به من معرفی کند برای ماساژ گرفتن.فک کن!

جربان این است که چند هفته پیش خواهرم از من خواست خانم ماساژور را بیاورد اینجا تا او را ماساژ دهد.زیرا کمرش درد می کند.قرار شد صبح بیاید و برود.یعنی من او را نمی دیدم و همین کافی بود که رضایت دهم.

خانم آمده بود و استنباطش از این خانه خلوت این بوده است که من آدم پولداری هستم و از خواهرم خواسته بود من را متقاعد کند برای ماساژ گرفتن.حرفشان را اصلا جدی نگرفتم.ماساژ گرفتن اصلا به گروه خونی من نمی خورد.

اما،خواهرم هی تکرار می کرد و من همچنان جدی نمی گرفتم تا اینکه امشب خواهش کرد یک ماساژ بگیرم.زیرا خانم ماساژور به خواهرم زنگ زده بود و گفته بود اجاره خانه اش عقب افتاده است و احتیاج به مشتری دارد!

عرض شود که حرفی برایم نماند که بزنم.اما،واقعا ماساژ گرفتن کاری است که من تا ابد انجامش نخواهم داد.چون به نظرم کار خز و خیل و ضایعی است.در واقع ماساژ از نظر من همان مشت و مال است و نه چیزی بیشتر.

این از کل داستان.فقط من الان مانده ام که با ذهنی که ماساژ گرفتن توی کتش نمی رود و خواهری که قول داده است من را راضی به ماساژ گرفتن کند و زنی که برای کرایه خانه اش منتظر ماساژ دادن من است چه کنم؟

◇ خانم طفلکی جدا شده است و یک بچه کوچک هم دارد.

◇ دفعه قبل که خانم اینجا آمده بود و کل خانه را دید زده بود و چیزی دندانگیری برای بردن پیدا نکرده بود از خواهرم خواسته بود یکی از گلدان های من را به او بدهد.

◇ اینجا اینطوری است که اگر کسی بیاید و خانه را مرتب کند و اینا چشم می گرداند توی خانه و هر وسیله ای را بیند که بشود با خودش ببرد،آن را درخواست می کند.از مایع دست شویی و پودر لباسشویی و صابون و لباس گرفته تا شیرخشک!