پدر یکی از خانم های همکار فوت شده بود و قرار بود با چند خانم همکار دیگر برویم بهشت محمدی.اما،دو تا از خانم ها با ماشین اداره رفته بودند بدون انکه به من اطلاع دهند.ناراحت نشدم.چون انتظاری از آن ماست ها ندارم و تصمیم گرفتم خودم تنهایی بروم.هوا بارانی بودم و باید چترم را برمی داشتم.اما،چون نیم ساعت بود آسمان خشک شده بود.فکر کردم بارانش تمام شده و دیگر نخواهد بارید.پس چتر چی و کشک چی؟
بدون چتر از اداره زدم بیرون و منتظر تاکسی ایستادم کنار خیابان و به چند تاکسی مسیرم را گفتم که هیچکدام نرفتند.خیلی زود متوجه دو مرد میانسال شدم که معلوم نبود از کی به هر تاکسی که از راه می رسید مسیرشان را می گفتند و یک حرکت مخصوص راننده تاکسی ها در روزهای بارانی را می دیدند:حرکت سر به سمت آسمان که ترجمه اش می شود آنقدر بایست تا علف زیر پاهایت سبز شود!
اسنپ گرفتم و پژو نقره ای خیلی زود رسید.به آن دو مرد گفتم که آنها هم می توانند سوار شوند.اول در مورد کرایه اش سوال پرسیدند و بعد سوار شدند.به نظرم رسید که از روستا آمده اند.چون هیچ ایده ای در مورد اسنپ نداشتند و نمی دانستند چطور انقدر سریع و سیر ماشین رسیده است و به انها تعارف شده است سوار شوند و پول هم ندهند.من را هم که می شناسید هیچ توضیحی نمی دادم.
بهشت محمدی خارج شهر است و دور.وسط راه هم چنان بارانی گرفت که انگار مرغ و خروس و سگ و گربه و خرس و فیل با هم از آسمان می بارید.من واقعا وحشت کردم و نمی دانستم چطور حتی یک دقیقه زیر ان باران بایستم."چه اشتباهی کردم که چترم رو نیاوردم"این جمله ای بود که توی مغزم تکرار می شد و ناگهان بر زبانم جاری شد.یکی از آقایان گفت که چتر همراهش است و می توانم از آن استفاده کنم.
ضمن تشکر از آن آقا،بلافاصله یک نقشه کشیدم.اینکه آقای راننده من را ببرد قطعه ۹ و من فقط ده دقیقه آنجا می مانم.در این فاصله آقایان توی ماشین باشند و بعد که من برگشتم آنها بروند.این یعنی من فقط ده دقیقه از چتر آنها استفاده می کردم و البته ده دقیقه وقتشان را می گرفتم.آقایان با بزرگواری قبول کردند و اینجا بود که آقای راننده هم فهمید که ما با هم نیستیم و باور نمی کرد من آنها را سوار ماشین او کرده ام.
به قطعه ۹ که رسیدیم پرنده هم پر نمی زد.اقای راننده یک دور کامل دور قطعه گشت تا من مطمئن شوم صاحبان عزا هم فرار کرده اند و رفته اند خانه و آن وقت من دست بردار نیستم.کمی حالم گرفته شد و آقایان پیشنهاد دادند یک زنگ بزنم و به خانواده مرحوم بگویم آنجا هستم.از نظر خودم کار درستی نبود.اما،سه نایی مثل جوجه گنجشگ ها همصدا می گفتند:زنگ بزن.زنگ زدم و جوابی نگرفتم.
پول بیشتری به راننده اسنپ دادم تا من را برگرداند داخل شهر و البته آقان را ببرد آنجایی که می خواهند بروند.اما،آقایان هم به این نتیجه رسیدند که سگ هم در این هوا بیرون نمی آید و تصمیم گرفتند با هم برگردیم داخل شهر.برگشتیم به سمت شهر.راننده اسنپ گفت ما اولین مسافران امروزش بوده ایم و اصلا فکرش را هم نمی کرده است که چنین مسافرانی در چنین روزی و در چنین مسیری به تورش بخورد.
راننده: بد هم نبود یه دوری توی بهشت محمدی زدیم!
یکی از آقایان: پدر بیامرز بهشت محمدی دور زدن داره!
راننده: منظورم اینه که واقعا ادم از خونه میاد بیرون نمی دونه چی براش پیش میاد.خودم هم داستان امروز رو باور نمی کنم!
درست می گفت.در فاصله یک ساعتی رفت و برگشت ما به بهشت محمدی،چهار تا آدم کاملا غریبه تبدیل شده بودیم به چهار تا ادمی که انگار از یک خانواده هستیم.راننده به ما اطمینان داد در ان هوا و در ان برهوت ما را تنها نمی گذارد.آقایان از پول و وقت شان برای کمک به من گذشت کردند و من صرفا برای کمک به آنها،سوار شدن به اسنپی که گرفته بودم را به آنها پیشنهاد داده بودم.اخر سر هم وقتی پیاده شدیم راننده رو به آنها گفت:
- فقط برای شما بد نشد!
◇ آقایان پول تعارف کردند برای کرایه.
◇ عصر دیدن خانم همکار رفتم و معذرت خواهی کرد که نتوانسته است جواب بدهد و پرسید آیا بهشت محمدی رفته بودم؟(پیشنهاد زنگ زدن آقایان به جا بود)
◇ اول که سوار شدیم و یهو باران شدید شد راننده خواهش کرد لغو سفر را بزنم و فقط با دادن پول بیشتر راضی به بردن ما شد.