زنان سیاه پوش
یک ظهر پاییز بود و سوار تاکسی شده بودم تا از مدرسه به خانه برگردم.یهو سرعت ماشین کم شد.نگاه کردم و دیدم چند خانم سیاه پوش کنار خیابان ایستاده بودند و در سکوت مچ دستهایشان را دور هم می چرخاندند.کمی که نزدیک تر شدیم متوجه شدم کاملا هم ساکت نیستند و با صدایی بغض آلود کلماتی را به زبان می آورند.سوال کردیم و فهمیدیم چند روز قبل در آن خیابان که خیابان اصلی جلوی دانشگاه کردستان بود یک ماشین با سرعت آمده بود و یک دانشجوی کرمانشاهی را زیرگرفته بود و دانشجو در جا تمام کرده بود.آن زنان هم خانواده آن دانشجو بودند که به آن روش عزاداری می کردند.
تصویر آن زنان با لباس های کاملا سیاهشان و آن حرکت دست هایشان و آوازهای دردآلودی که به زور از گلویشان در می آمد، یکی از تصویرهای خیلی غمگین ذهن من است که نمی دانم چرا پاک نمی شود.حالا پاک هم نمی شود،نشود.نمی دانم چرا آنقدر واضح تمام آن جزییات توی ذهنم ثبت شده است و هر بار که به دلیلی غمی سراغم می آید،آن تصویر هم انگار که جان تازه ای بگیردروشن تر از همیشه جلوی چشمانم می آید.مثل امروز که خانواده آرمیتا را بر سر خاک عزیزشان دیدم که حرکت دست آن زنان را هم تکرار می کردند.با این تفاوت که این بار زنان نشسته بودند و بجای نجوا،ضجه می زدند.
◇ آرمیتا،متیو،مرگ/غزه،اسراییل،جنگ/رونالدو،جورجینا،نانسی /قطر،اردوغان،دیپلماسی/هرات،زلزله،آوار/کودک،شیرخشک،دلار...مغزم به این شلوغی ست.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.