چند وقت پیش، تراپیست سارا به سارا توصیه کرده بود برای تعدیل روح و روانش مبادرت به دیدن فیلم های رمانتیک_ آرام نماید.حالا چرا تراپیست محترم روح و روان سارا را خشن تشخیص داده است و توصیه کرده است برای رام کردنش چنان فیلم های آبکی و خنکی ببیند را من نمی دانم.آنچه که من می دانم این است که روان سارا بسیار آرام و شفاف و زلال است و هیچ نشانه ای مبنی بر خشونت در وجود این بشر یافت نمی شود.حالا هرچی! آنچه که مهم است حرف شنوی ساراست که برخلاف من که به غیر از الاغ درونم به حرف هیچ ذی وجود دیگری گوش نمی دهم،به حرف روانشناسش گوش داده بود و خدمت هوش مصنوعی رسیده بود و درخواست فیلم رمانتیک_ آرام نموده بود و آن هوش محترم هم در جا یک فیم کره ای معرفی کرده بود و سارا هم شروع کرده بود به دیدن فیلم که اولین صحنه اش تصویر شکنجه یک دختربچه با اتوی داغ بوده است.

مدتها روان سارا بخاطر دیدن آن صحنه به هم ربخته بود.طوری که در بین حرف هایمان به یک باره می گفت"ای روانم! روانم به هم ریخته".عرض شود که حق داشت که روانش به هم بریزد.خود من با سابقه بیست ساله دیدن فیلم های وحشتناک وجدانا تا حالا چنین صحنه ای دلخراشی ندیده ام که سارا دیده بود.به هر حال سارا دیدن فیلم را ادامه داده بود و همان شروعی شده بود‌ برای علاقمند شدنش به دیدن فیلم های کرده ای و تعریف کردن خط داستانی فیلم ها برای من.در مورد داستان فیلم ها و آنچه من تا حالا از زندگی مردم کره فهمیده ام باید عرض کنم حداقل از لحاظ فرهنگ و فمنیست و اکونومیست،صد رحمت به خودمان.انگار در آن کره و شاید هم آن یکی کره دیگر هم،همه چیز به پول ربط دارد و طبقه اجتماعی و اگر این دو تا را نداشته باشی نه تنها از رشد و پیشرفت بازمی مانی که افراد متعلق به آن طبقه می توانند به بدترین شکل با تو رفتار کنند.

پدربزرگ نیلوفر یک ضرب المثل ورد زبانش بوده است که در مورو عروس هایش به کار می برده است.این ضرب المثل:

- تا بگ نبینی،بگ زاده را یاد نمی کنی!

بگ احتمالا به معنی یک ارباب خیلی بی رحم بوده است و بگ زاده یک ارباب فقط بی رحم و نه خیلی بی رحم.منظور پدربزرگ نیلوفر هم این بوده است تا عروس جدید را نبینی بخاطر عروس قبلی شاکر نخواهی بود که معنی کلی این می شود که این از اون بدتر.منظورم کره است و خودمان و اینکه انها از ما بدتر هستند.(البته بر اساس فیلم هایشان)

حالا چرا این ها را نوشتم؟چون عصر سارا اینجا بود و همچنان کفش های جدیدی که با هم برای این زمستان خریده بود را نپوشبده بود و این بار یادم رفت بپرسم چرا نپوشیده است.البته در جواب پرسش های مشابه قبلی جواب می دهد که:

- می پوشم.الان نپوشیدم فقط!

و در جواب سوال بعدی که چطور می شود کفش تابستانی را برای زمستان پوشید،جواب می دهد:

- با پوشیدن جوراب ضخیم!

واقعیت آن است که من با پوشیدن جوراب ضخیم آن اسپورت های تابستانی را پوشیده ام و بد هم نبوده است.اما،هوا که سردتر شود جوراب هم دیگر جواب نمی دهد و ما مجبوریم برویم و کفش زمستانی بخریم.البته امیدوارم مثل دفعه قبل دوباره تابستانی نخریم و من یک جفت کفش جدید تابستانی را به چهار جفت تابستانی دیگر اضافه نکنم در حالیکه حتی یک جفت زمستانی ندارم.حالا سوال این است که چرا در آستانه ورود به فصل سرد کفش تابستانی خریدیم؟ و جواب این می شود که سرمان کلاه رفت و باعث و بانی این کلاه سارا بود و به همین خاطر زیربار تابستانی بودن کفش ها نمی رود و در حالیکه روی قسمت بزرگی از روی کفش با ماده ای از جنس نایلون شفاف ساخته شده است و تابلو است که تابستانی است،این بشر اصرار دارد که:

- نع ! زمستونیه!

لذا و با عنایت به اینکه سارا قدم اول حل مشکل یعنی پذیرش را نمی پذیرد و از طرفی هوا سرد است و واقعا نمی شود با کفش تابستانی سر کرد و حتی اگر بشود خوب کمی ضایع است دیگر،تصمیم گرفتم یک جهنم و ضرر بگویم و یک جفت کفش زمستانی برای خودم بخرم که خریدم.اما،گران بود و به همین دلیل دلم می خواهد کمی غر سر سارا بزنم که حتما می زنم.اما،امروز از دستم پرید و یادم رفت!