چند تا از همکلاسی های کلاس ژاپنی سارا، مهر گذشته پرواز کردند سمت ژاپن تا آنجا بروند دانشگاه.

امشب سارا زنگ زد و گفت یکی از آنها که یک خانم بیست و هشت ساله بوده، گم شده است.

سه روز است دنبالش می گردند و فعلا حدس این است که با یک گروه اسلام گرا فرار کرده باشد.

ادمین کلاس به غلط کردن افتاده است و دانشگاه گفته است دیگز دانشجوی ایرلنی نمی پذیرد.

ربطش به سارا چیست؟ ربطش آن است که قرار بود سارا هم برود ژاپن برای ادامه تحصیل!

ربطش به من چیست؟ ربطش آن است که قرار بود من هم بروم پیش سارا برای مسافرت!

و بله، در این روز عزیز یکی دیگر از رویاهای من و سارا خط خورد مثل دیگر رویاهایمان!

◇ رفتن به ژاپن یک جوری توی سر من و سارا افتاده بود که آن را قطعی می دانستیم و امشب سارا خیلی غمگین گفت:

- چکار کنیم رفیق؟

- نگران باش ژاپن رو میربم

- چطوری؟

- نمی دونم.ولی می دونم اگر نریم، می میریم!

◇ اینتزنت دوباره در حال به فاک رفتن است.

دکترین مورچه ای

از نظر جنابعالی آینده ایران چه خواهد شد؟

از نظر اینجانب جواب مورچه درست تر از آن چیزی بود که فکر می کردم.

دویدم و دویدم

با ده تومن عیدی امسالم دو جفت کفش خریدم.یکی چرم طبی و بسیار راحت.یکی اسپرت مخصوص کوهنوردی و پیاده روی.اولی را می پوشم و دومی را گذاشته ام توی ماشین.احساس می کنم دویدن های زیادی را پیش رو داریم.

◇ کلاس دوم دبستان کتاب شعر

دویدم و دویدم

سر کوه بلندی رسیدم

را خواندم و هرگز فکر نمی کردم سراسر زندگی ام در بزرگسالی در حال دویدن باشم.حالا هم که بفرما کفش مخصوص خریده ام برای دویدن های احتمالی آتی!

سشوار در دل طوفان

این بی اعصابی که دچارش شده ایم نوبر نوبران است.بعضی ها انگار روی گدازه آتش هستند و بعضی ها خود آتش شده اند اصلا.فکر می کنم این شرایط تق و لقی که در آن هستیم اگر خیلی طول بکشد،رسما کشور تبدیل به دارالمجانین خواهد شد و آدم ها دیگر به فحش و ناسزا بسنده نخواهند کرد و خیلی شیر و پلنگ طور به هم حمله خواهند کرد.کما اینکه این اتفاق امروز جلوی چشمان من در آرایشگاه به وقوع پیوست و دو تا خانم آرایشگر شیک و پیک و اتو کشیده چنان ببر وار به هم پریدند که اگر چند خانم دیگر پادرمیانی نمی کردند قطعا یکی،دیگری را گاز می گرفت.باز هزار رحمت به آن خانم ها که رفتند توی دل دعوا و جدایشان کردند.وگرنه واکنش من چیزی شبیه تاکسی درمی شدن بود.خشک شده بودم و توی ذهنم تکرار می کردم:

- هیچ کاری آسون نیست هیچ کاری آسون نیست!

همچنان در موقعیت تاکسی درمی بود که جسته و گریخته شنیدم یکی از شریک ها یک ماه بدون خبر رفته است به مسافرت و انتظار داشته است این یکی شریک کرایه اش را بپردازد.در حالیکه این یکی شریک که همان نوستراداموس خودمان است به مالک که او هم چنان انتطاری داشته است گفته بود:

- من چرا کرایه اون رو بدم؟ خودت بگرد و پیداش کنه.شاید فرار کرده باشه!

و همین جمله شگفت انگیز" شاید فرار کرده باشه" نقطه آغاز آن طوفان شده بود.بعد در دل آن طوفان خانم داشت موهای من را سشوار می کشید و چون یک ببر توی جلدش حلول کرده بود با چنان قدرت و شدت و حدتی موهای من را می کشید که اگر واقعا توی جنگل شکار ببر می شدم احتمالا آسیب کمتری به مغزم وارد می شد.بعد مگه جرات داشتم بگم" یواش" یا " نمی خوام" یا" ولم کن".هیچی هیچی.اصلا جرات اعتراض نداشتم.

فیلم: مرد بارانیRain man 1988

نظر: خیلی فیلم رو دوست داشتم.تصمیم گرفته ام سال آینده شاهکارهای سینمای قبل از سال ۲۰۰۰ را ببینم.احساس می کنم فیلم های تولید شده در آن سالها خیلی متفاوت تر هستند.

خشونت سرد

یک رییس جدید بجای آمحسن آمده است که کل هفته گذشنه تمام هم و غمش را گذاشته بود بر این که توی ذوق من بزند و حالم را بگیرد و موفق هم شد.یک جورهایی می خواست میخ ریاستش را محکم بکوبد که چون ما هم سابقه هستیم یک وقت من فکر نکنم می توانم از دستوراتش سرپیچی کنم و یا هر چی.تمام هفته گذشته را تحمل کردم و امروز تنها استراتژی خودم برای برخورد با عوضی ها را رو کردم و آنچنان محترمانه بی محلی کردم که تمام هفته گذشته که هیچ، تا یک سال آینده را پیش پیش بی حساب شدیم و قطعا این استراتژی را ادامه خواهم داد.قصدم این بود که آدم حسابش کنم و چهار تا کلمه بیشتر از سلام صبح بخیر و خسته نباشید خدانگهدار، حرف بزنم.اما،وجدانا پشیمان شدم از اینکه یک هفته تمام مثل یک آدم حسابی با او برخورد کردم در حالیکه سالهاست می دانم چه روان مریضی پشت آن حرف های تماما محترمانه و کاملا مودبانه بال بال می زند تا روان هر آدم سالمی که آن اطراف هست را چنان در هم بکوبد که هیچ راهی برایش نماند غیر از لال شدن.

◇این بی شرف نوعی خشونت سرد کلامی حاوی کلمات محترمانه و رفتار جننتلمن وار را به نمایش می گذارد که مثلا خود من احساس بایکوت شدن همراه با ناتوانی کامل در برابر این جانور خطرناک را تجربه می کنم.

◇ فیلم:گناهکاران sinners2025

نظر : برای اولین بار استعاره خون آشام در فیلم ها را درک کردم.واقعا این JERK که در موردش نوشتم خون آشامی است برای خودش.چطوری؟ تحمل آرمشت را ندارد و تمام تلاشش را می کند تا هر طوری که شده است آرامشت را بگیرد.با این وجود بی محلی حتی خون آشام را هم از پا در می آود.واقعا؟ بله.دیدم که میگم!

پارچه سیاه خیس

صد رحمت به آن سگ سیاه سالهای قبل.حداقل می شناختمش و گرچه معمولا گازهای بدی از من می گزفت ولی مخصوصا این اواخر حرفه ای شده بودم و تا از دور می دیدمش،فرار می کردم و خیلی وقت ها هم قسر در می رفتم.اما، الان این افسردگی جدیدم به شکل غل و زنجیر برده های باستان درآمده است و یک جوری من را به زمین چسبانده است که حتی پیاده روی نمی توانم بروم.ورزش را گذاشته ام کنار و بیخیال رژیم غدایی شده ام.حالم به شدت بد است.حوصله حرف زدن ندارم.همه چیز را تاریک و تباه می بینم و با شنیدن خبرهای بد ناراحت نمی شوم.زیرا، از وجود این چیزی که اسمش زندگی است، عصبانی تر هستم.انگار زندگی یک پارچه سیاه خیس است که فقط سیاهی از آن می چکد و نمی شود انتظار دیگری هم داشت.

◇ این مدت آنقدر اخبار بد و ترسناک شنیده ایم که واقعا من دیگر نه کشش دارم و نه تاب و توان تحمل.

◇ به اجبار مادر حلوا رفته بودم خانه شان.آنجا حلوا افتاد و انگشت شصتش به دیوار خورد و دردناک شد.این طفلک خودش خم شد و جای درد را سه بار بوسید و بعد بلند شد و به بازی ادامه داد.قبلا اگر بود قلبم غنج می رفت از این حرکت.اما این بار فکر کردم آیا این مصیبت نیست که حتی کودک انسان می داند چقدر در این زندگی تنهاست؟

دیالوگ فرضی

پریشب در برگشت از تهران مجبور شدم برای تهرلن - همدان ماشین دربست بگیرم و چون دربست بود در صندلی عقب دراز کشیده بودم تا کمی پاهایم از کوفتگی در بیاید.بعد یهو رانتده زد روی ترمز و من با زانو رفتم توی صندلی کنار راننده که خالی رود البته و به کسی صدمه نزدم.اما،در همان صدم ثانیه سریع به مغزم خطور کرد:

- باز هم زانوم

نکته جالب این بود که فقط و فقط زانوی راستم به جایی برخورد کرد و گرچه درد وحشتناکی داشت اما بر اساس تجارب قدیمی می دانستم نشکسته است و همین مایه آرامشم شده بود‌.از طرفی نمی توانستم تعجب خودم را از خودم پنهان کنم که:

- اوه جرا باز هم زانوم؟

خلاصه آن شب داغ بودم و زیاد حالیم نبود.الان که محل برخورد سرد شده است و زخم ها پدیدار شده اند و اطرافش زرد شده است،تازه فهمیده ام که تصادف چندان سبکی هم نبوده است.بدبختی هم این است که جرات ندارم با کسی راجع به این درد حرف بزتم.زیرا بلافاصله خواهم شنید:

- باز هم سر خودت بلا آوردی؟

- من خواب بودم

- خوب همون خواب.آدم تو ماشین می خوابه؟

- پس چهار ساعت رو زل می زنه به جاده؟

- خوب اره.

دیالوگ بالا فرضی است.اما،می دانم اگر بگویم این چنین شده ام .آنچنان دیالوگی تقریبا سه بار تکرار خواهد شد..اما دیالوگ پایین واقعی است:

سارا:

- توی ماشین خوابیدی؟

- اره

- اگه طرف جاده رو اشتباه می رفت چی؟

- در اینصورت حتی اگر بیدار بودم کاری از دستم برنمی اومد.احتمالا فقط می ترسیدم!

نوبر مطلق

راننده اسنپ بدبختی از دست پسرش بیشتر کلافه بود تا ان ترافیک کشنده ی عصر تهران.دم به دقیقه my son روی گوشی اش نقش می بست و پسر از آن پدر پیر می خواست در همان حالی که رانندگی می کند دو تا چک صیادی را هم ثبت کند زیرا فقط دو ساعت وقت برای ثبت چک ها هست.پیرمرد به شدت با پسرش مهربان بود و با اینکه کلافه و درمانده شده بود،غیر لز عزیز و عزیزم و چشم و حتما حرفی نمی زد و در نهایت گفت که اگز نتوانست ثبت چک ها را انجام دهد برمی گردد خانه تا با هم انجامش دهند.اما مگرmy son پفیوز ول می کرد.پنج دقیقه به پنج دقیقه به آن پدر پیر زنگ می زد و استعلام می گرفت که آیا چک ها ثبت شده است یا نه؟.فکر کردم اگر چنین پسری داشتم چنان کشیده ای حواله صورتش می کردم که تا عمر دارد مفهوم چک و صیادی و ثبت آن را از یاد ببرد.بعد لبخند زدم و فکر کردم:

- اوه خشنونت ممنوع

در این فکر ها بودم که سر درددل پدر باز شد و فهمیدم پسرش لیسانس مدیریت مالی دارد و خدمت هم رفنه است و الان در کلاس حسابداری شرکت کرده است تا سوادش بیشتر شود و کاری برایرخودش دست و پا کند.حساب و کتاب کردم و به این نتیجه رسیدم که my son احتمالا بیست و پنج سالی سن دارد و با توجه به سن و سال و رشته ای که خوانده بود آنهمه بی سوادی مالی نوبر مطلق بود.من فکر می کردم پسر یا راهنمایی است یا نهایتا دبیرستانی.خلاصه تلفن پشت تلفن ادامه داشت و برای اینکه مغز خودم منفجر نشود از پیرمرد خواستم گوشی را به من بدهد تا پسرش را راهنمایی کنم.پدر گفت:

- میگه حتما باید با گوشی من ثبت بشه

- نه آقا اینطوری نیست

راهنمایی کردم و پیرمرد کلی تشکر کرد و آرزو کرد شاهزاده برگردد تا ایران را آزاد کند.یعنی خودش بجای پسرش مغزم را منفجر کرد:

- شاهزاده برگرده؟ چرا برگرده؟ چکار می تونه بکنه؟ تا حالا تو خارج چکار کرده غیر از اینکه با پول مردم بدبخت ایران شاهانه زتدگی کرده و می کنه؟

- خانم من نمی خوام با شما بحث کنم.اما،غیر از ایشون کسی رو تداریم؟

- چرا نداریم؟

- کی؟

- شما.

- من؟

- بله هر کدوم از ما هزار برابر واحد شرایط تر هستیم از این آدمی که تمام زندگیش در ناز و نعمت بوده و دست آخر هیچی هم نشده.ما تجربه زندگی در شرایطی رو داریم که خودمون هم باورمون نمیشه تونستیم از پسش بربیایم.هر کدوم از ما هزار برابر از اون بهتر عمل خواهیم کرد.

- ولی دیدین تو مونیخ چقدر اومده بودن بیرون

- هیچ هنری نکردن.در شرایط امن بیرون اومدن و اعتراض کردن نه تنها هنر نیست بلکه شبیه خریدن بستنی برای بچه هاست وقتی می برنشون پارک.

پیرمرد سکوت کرد و من پیاده شدم و رفتم که سوار ماشین های سنندح شوم.شانس آوردم و ماشین بود.اما،راننده اسدآبادی بود و به قول خودش تازه از زندان آزاد شده بود و دلیل زندان رفتنش هم شرکت در اعتراضات بود و فوق لیسانس داشت و پنجاه و شش سالش بود و زمان شاه یادش بود و زمان شاه هر بدی داشت به آموزش اهمیت داده می شد.گفتم:

- من که زمان شاه نبودم.اما زمان ما هم به آموزش،اهمیت داده می شد.

این یکی منطقی تر بود:

- حق با شماست.فقط یک سوال:

- از نظر جنابعالی آینده مملکت ایران چه خواهد شد؟

جواب خودم را نمی نویسم.اما،امروز سر نهار همین سوال را از مورچه پرسیدم و جواب داد:

- ترامپ داره مسخره شون میکنه

زیراب زنی کف خیابان

یک وانت بار دیدم که ذرت می فروخت.رفتم و چهار تا ذرت مکزیکی خریدم و از فروشنده پرسیدم:

- راستی انار فروش ها کجا هستن؟ قبلا این مسیر پر از وانت هایی با بار انار بودند؟

جواب:

- راستش نمی دونم خانم.من از مغازه ها خرید می کتم و دیشب برای خانواده انار خریدم کیلویی دویست و پنجاه‌.

- خوب وانتی ها که ارزونتر میدن

- بله.اما وجدان ندارن.شما به من نگاه نکنید که انصاف دارم و بهترین ذرت رو میدم دست مشتری‌.هیچکدوم از همکارها مثل من نیستن و همینجوری درهم هر چی آشعاله میدن دست این مردم بدبخت

◇ عرض شود که من هیچ تعصبی روی اینکه کجا خرید می کنم ندارم.هر جا که مسیرم بخورد و جای پارک داشته باشد و خودم هم عجله نداشته باشم،پارک می کنم و خرید می کنم.حالا می خواهد گرانترین میوه فروشی شهر باشد یا کسی که با فرغون میوه می فروشد.راستش،تجربه به من ثابت کرده است همه شان سر و ته یک کرباس هستن و کلاهبردار و کلاش.هم در گرانترین میوه فروشی شهر میوه ترش و بدمزه به من انداخته اند و هم یک میوه فروش که با فرغون کاسبی می کرد به من میوه آشغال فروخته است.برعکس هم بوده است.پس سعی کردم پزی که میوه فروش داد را نشنیده بگیرم و به زندگی ام ادامه دهم.

◇ اینجا جمعه ها همه مغازه ها باز هستن.قبلا اینطوری نبود واقعا.

فیلم: blue moon2025

نظر: فیلم رو دوس داشنم.

ذرت مکزیکی با طعم رد شدگی

مصاحبه رد شدم و سارا از خود من بیشتر تعجب کرد و احتمالا بیشتر هم ناراحت شد و اثرات این رد شدن بر روان من را بیشتر از آنچه که بود،ارزیابی کرد.چون بعد از شنیدن خبر تا توانست دلداری داد و بعدش هم یک ذرت مکزیکی من را مهمان کرد و از آن موقع هم تا حالا هی داردrells های انگیزشی می فرستد در باره آدم هایی که در تمام زندگی شکست خورده اند و یهو تصمیم می گیرند زندگی شان را تغییر دهند پس می نشینند دو سال درس می خوانند و بعد از دو سال بهترین کار دنیا را به دست می آورند و در قایق تفریحی شان از خودشان فیلم می گیرند و سارا فیلم هایشان را برای من می فرستد تا انگیزه بگیرم.غافل از اینکه بجای انگیره تا دلت بخواهد دلم می سوزد فقط.

◇ منصف اگر باشم در مصاحبه عالی نبودم.اما،آنقدر هم بد نبودم که رد شوم.فکر می کنم مصاحبه گر به انگیره من برای شروع این کار در این سن با داشتن آنهمه سابقه خدمت در یک شغل دیگر، شک کرد و اصلا باور نمی کرد صرف داشتن علاقه من را به آنجا کشانده است.کاملا احتمال دارد که فکر کرده باشد من نفودی و جاسوس و اینا هستم.فک کن!

فیلم: 2025 Humnet

نظر: خوب بود.مخصوصا که بازی جسیکا بارکلی واقعا محشر بود.

البته اینجا باید اعترلف کنم که تا اواخر فیلم فکر می کردم دارم داستان زندگی چارلز دیکنز را نگاه می کنم و چون یک فیلم دیگر در مورد زندگی دیکنز دیده بودم و در آن فیلم چارلز دیکنز خیلی پفیوزطور نشان داده شده بود،هی تعحب می کردم که واااااا این چیه؟ تا اینکه در آخرهای فیلم فهمیدم که در حال تماشای زندگی ویلیام شکسپیر هستم و نه چارلز دیکنز!