پرفورمنس

1.

ترافیک به شدت سنگین بود و مثل همیشه یک عده که فقط خودشان را آدم حساب می کنند و بقیه را گوسفند می بینند،یک لاین سوم برای خودشان درست کردند و فرت و فرت از بیخ گوشما رد شدند.کمی که حلو رفتیم یکی از همان بجه زرنگ ها سعی داشت از آن لاین فرعی بیاید توی لاین من که من اجازه ندادم.در این گیر و دار آینه هایم به هم برخورد کرد.چیز مهمی نبود.اما، طرف اصرار داشت که من از او عذرخواهی کنم.توضبح دادم او اصلا نباید آنجا باشد و‌ بودنش در آن لاین غیرقانونی است.حرف مان بالا گرفت و خانمی که کنار دستش بود خولست دخالت کند و مرد چنان محکم به قفسه سینه اش کوبید و‌او را پس زد که خانم تقریبا پرس شد به در سمت خودش. من مات و متحیر شده بود پ مرد گفت بیا حرف می زنیم.پشت سرش حرکت کردم و متوجه شدم غیر از آن زن،سه زن دیگر هم در ماشین هستند.مرد یک گوشه ایستاد و من هم ایستادم و او پیاده شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن.او داد و بیداد کرد و من هم صدایم راربالا بردم ناگهان یکی از آن سه زن پیاده شد تا به من حمله کند.مرد کوبیدش روی کاپوت.او سوار ماشین شد و یک زن دیگر خواست حمله کند مرد او را هم پرت کرد داخل ماشین.من آنچه را می دیدم باور نمی کردم و منتظر بودم آن سه تا یهو با هم ویاده شوند و‌موهای من را بکشند و در آن حال بهت و حیرت خوشحال شدم که موهایم را پیکسی زده ام و خانم ها حتی اکر بخواهند هم موهایم را بکشند عملا کاری از دستشان ساخته نیست.اما، برخلاف انتظارم نه سه تایی با هم پیاده شدند و نه حتی زن سوم تلاشی برای حمله کردن به من انجام داد.فقط آن علامت مخصوص زنان بی شخصیت را نشان داد که معنی اش این می شود خاک برسرت.من چه کار کردم؟ من دو برابر بی شخصیت طور رفتار کردم و دو بار همان پرفورمنس زن را به سمت خودش نشان دادم.( می دانم چنین کاری اشتباه است و از خانم محترمی مثل من بعید است اما واقعا خونم را به جوش آورده بودند)

2.
داشتم می رفتم آن توگردنی نعل را بفروشم.با سرعت هم می رفتم.ماگهان دستی به شانه ام خورد.دوست مادر مورچه بود.فقط یک سلام گفت و بعدش گریه کرد.طوری که من او را دلداری می دادم.او رفتم و بعدش فقط گریه کردم و‌گریه کردم بدون آن که کسی باشد دلداری ام بدهد.

3.

این شهر در آشفته ترین حال خودش است.همه جا پر است از دستفروش.دستفروش هایی که به نظر می رسد داد زدن هایشان بیشتر از آنکه تبلیغی باشد برای فروش اجناسشان،راهی است برای خورد کردن اعصاب و روح و روان مردم و عقده گشایی خودشان.یک جوری نعره می زنند انگار که ملت ارث پدرشان را خورده است و حق دارند همه را دیوانه کنند.

4.

اتفاق خوب امروز هم خریدن چای مراکشی بود که باید با چای عادی قاطی اش کرد و گذاشت با هم دم بکشند.البته مقدار چای مراکشی باید به مراتب کمتر از چای سیاه باشد چون عطرش خیلی سنگین است.اما، اگر مقدار مناسب ریخته شود،چنان عطری به چای و داخل خانه می دهد که حتما بخر و تجربه اش کن،

خواهری که من باشم

حلوا زنگ زد و با صدای سرماخورده طورش به من و گفت:

- بیا مثلا مثلا با هم بریم مدرسه

- باشه بریم

بعد از کلی ادا و اطوار و دست هم رو گرفتن و تنظیم قدم هایمان به مدرسه رسیدیم و زنگ اول ریاضی داشنیم.کلاس داشت طول می کشید من گفتم:

- حلوا جان کلاس بسه دیگه.بیا بریم زنگ تفریح

- زنگ تفریح چیه؟

- میربم توی حیاط و خوراکی می خوریم

- مثلا چی؟بستنی؟ شکلاته؟

- نه نه اینا نه

- پس چی؟

- نون پنیر و اینا

- نه من بستنی و شکلاته می خوام

بعد با صدای بلند مامانش را صدا زد و از بقیه ماجرا خبر ندارم چون تلفن را قطع کردم و فقط به خواهرم فکر کردم و خواهری که دارد.

مثلا خودم

اوه یک نفس راحت کشیدم چون سرماخوردن من بخاطر باد کولر در این فصل سال کاملا نرمال است و این بچه های آن طرف سالن هستند که چون همه کشتی گیر هستند در این هوای سرد احساس گرما که چه عرض کتم، خفگی کی کنند و‌امروز من و‌ابوالقاسم را با توپ و‌تشر کشتند چون هر کدام یک کت پوشیده بودیم و با زبان بی زبانی به کشتی گیران فهمانده بودیم سردمان است و آنها هم نکته را کرفته بودند و‌کولر را روشن نکردند اما از بس متلک پراندند ابوالقاسم دو ساعت زودتر رفت و من دو ساعت همراه آنها مسابقات کشتی جهانی را گوش دادم.البته فقط من گوش می دادم و آنها نگاه می کردند و‌ نظر هم می دادند و پیشنهاد هم.مثلا به یک کشتی گیر خودی می کفتند:

- خاکش کن ( و دستورات دیگری که یادم نیست)

من درحالی که خون، خونم را می خورد، رفته بودم توی فاز معنویت و آگاهی ام را چسبانده بودم به سقف و با دیدن خودم وسط جوانانی کشتی گیر در حال گوش دادن به مسابقه کشتی حسن یزدانی و یک نفر از ژاپن، شگفت زده شده بودم. واقعا زندگی چه بازی هایی دارد.داشتم به بازی زندگی خودم می اندیشدم‌ که آقایان با حسرت و‌افسوس گفتند:

- باخت

- اصلا نباید میرفت مسابقه باید در اوج خداحافظی می کرد

- تازه وزن خودش هم نبود.وزن اضافه کرده بود.چون یکی بود توی وزن خودش که حریفش نمی شد

- حریف کی شد؟اصلا قشنگ کشتی نگرفت

- نه بابا کشتی های خوبی می گرفت.حالا این بار اینطوری بود

- نباید می فرستادنش.اینهمه جوون کشتی گیر حتما باید این رو می فرستادن؟

- خوب سطحش خیلی بالاست.کسی نبود بجاش بفرستن

- چطور کسی نیست.اینهمه کشتی گیر

- مثلا کی؟

- مثلا خودمون

فک کنم خجالت کشید بگوید مثلا خودم.چون این مثلا خودم همان پفیوزی است که نمی گذارد کولر را خاموش کنیم و‌همیشه جانش آتش گرفته است!

پیشنهاد ویژه:

این آهنگ شجریان را در ماشین گوش دهید:

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

امروز همزمان که آهنگ پلی میشد یهو صدای خودم را شنیدم که با آهنگ هم خوانی می کنم.قدیما معنای این حرکت این بود که حال من خوب است.اما،این روزها زیاد مطمئن نیستم همان معنا را داشته باشد.اما خوب باز هم...

کفتار

از جمله بدبختی های کمتر گفته شده در مورد پیری این است که تو در بحر تفکر فرو رفته ای و به این می اندیشی که آیا فروختن آن توگردنی نیم گرمی نعل شکل که بیست سال پیش کادو کرفته بودم، می تواند من را به سر ماه برساند یا نه؟ بعد ناگهان احساس فریز شدن می کنی و‌ از کسی می پرسی:

- سرد نیست

و آن یک نفر اگر عین خودت پا به سن گذاشته باشد( حکیم ابوالقاسم) می گوید:

- سرده واقعا. من یخ کردم

و اگر مثل پیش خدمت واحد(شیرکو) باشد می گوید:

- اون ور سالن گرم بود بچه ها کولر روشن کردن

در نتیجه اوضاع الان من به این شکل است:

- تبدیل شدن داخل گلو به کاکتوس

- نبدیل شدن بصل النخاع به شاخه خشک درخت

- تبدیل شدن چشم به چشمه

بعد این ها روی قابل مشاهده ماجرا ست روی دیگر که کلا افتضاح است و شامل چنین حرف و حدیث‌هایی پشت سر آدم می شود:

- این پیر و پاتال ها( ما می گفتیم فسیل) معلوم نیست چرا نمی میرن؟

- هوا به این گرمی این پیرزن همیشه سرما خورده

- برو دیگه، نمون، می خوای به کجا برسی کفتار!

آینده در آب

داشتم سارا را متقاعد می کردم که تمام آنهایی که ادعای پیش بینی آینده را دارند شارلاتان هستند و فالو کردن شیادی نوظهوری به اسم نوستراداموس دیواندره توسط سارا نوعی افت برای سارا به حساب می آید. نتیجه هم متقاعد نشدن سارا بود که خیلی بر من گران نیامد.چون اصولا من در متقاعد کردن آدم ها هنری ندارم و واقعا به یاد ندارم کسی را برای انجام کاری متقاعد کرده باشم و روی این حساب چنین انتظاری از خودم ندارم و آن حرف ها را هم صرفا از روی وظیفه دوستی به سارا گفتم وگرنه می دانم نرود میخ آهنین در سنگ خارا( درست نوشتم یا مغزم عیب برداشته خدایی ناکرده).خلاصه که سارا متقاعد نشد و اصرار داشت آن شیاد راست می گوید و نتانیاهو در انتخابات شکست خواهد خورد و به خارج کشور( احتمالا ایران) فرار خواهد کرد و ترور خواهد شد و در همین آبان ماه آب شهر سنندج را با خودش خواهد برد و ما همه با هم خفه خواهیم شد ماااا ما که از جنگ و قحطی و گرانی و بی پولی و بی تو(B2) جان سالم به در برده ایم!

در این حال و هوای خوش تصور آن آیتده روی آب بودیم که پسر جوانی گفت:

- آجی ها دو دقیقه به حرفم گوش میدبد؟

گوش دادیم و یک جفت جوراب مردانه رفت توی پاچه سارا به قیمت صد و پنجاه هزار تومن.مرد جوان کارتخوان نداشت و شماره کارت داد و سارا که پول را جابجا کرد کارت به اسم خانمی بود به اسم نارین بعد از رفتن پدر یا شوهر یا بردار یا دوست یا چه می دانم آن مرد مرتبط با نارین سارا گفت:

- بیچاره حتی یک کارت به اسم خودش نداره

- فک نکنم.کارت رو همه دارن.احتمالا بخاطر مالیات از کارت نارین استفاده می کنه

- آخه جوراب فروشی درآمدش کجا بود تا مالیات داشته باشه

پاسخش خیلی حق بود.جواب ندادم و بحث را پیچاندم سمت همان نوستراداموس کوفتی!

ّّمّرده و قهرش

یکی از آقایان همکار با یکی دیکر از آقایان همکار دعوایش شد و بلند شد و در حالیکه به سمت در می رفت گفت؛

- میرم و دیگه به این خراب شده بر نمی گردم

حرفش خیلی ناب بود و من افسوس خوردم که خودم چرا وقت بیرون رانده شدن از آن سیاهچاله قبلی چنین جمله سینمایی- هندی طوری به ذهنم خطور نکرد که اگر خطور می کرد بجای آن خروج بی روح و بی حال یک رفتن دراماتیک برای خودم رقم می زدم و در ایام کهنسالی می توانستم به عنوان برگ زرینی از خاطراتم از آن یاد کنم.حیف فرصت خاصی بود که از دست رفت.برگردیم به دارالافسردستان فعلی.بله آن همکار رفت و‌بعدش فنچ( رییس مستقیم فعلی من) رو به من و‌حکیم ابوالقاسم( همکار ادیب و دانشمند و حافظ ضرب المثل ها) گفت:

فنچ : برمی گرده

من: فکر نکنم

حکیم ابوالقاسم: نمی تونه برگرده

من: تونستن رو که می تونه.اما، فکر نکنم برگرده.

فنچ: ولی خود شما برنگشتی.

من: شرایط من فرق می کرد. ایشون خودش رفت. من رو بیرون کرد.

حکیم ابوالقاسم: نه اصلا حتی اکر بخواد، نمی تونه برگرده

ما: چرا؟

حکیم ابوالقاسم : چون مرده و قهرش

فنچ: قهر نه قول

حکیم ابوالقاسم: اتفاقا قول نه و قهر.مردی که بره و دوباره برگرده شبیه زن ها میشه. قهر خصوصیت زن هاست.مرد وقتی رفت دیگه رفته و نباید برگرده!

♡ چند وقت پیش یک روانشناسی می گفت در بین روانشناس ها قهر یک کد زنانه ست و من فکر کردم چقدر بیسواد و جنسیت زده.اما انگار جامعه هم اینطور فکر می کند

غذای صورتی

به مامان گفتم:

- مرسی مامان خیلی خوشمزه بود

حلوا دست از غذا خوردن کشید و رو به من گفت:

- من غذا رو درست کردم

- پس مرسی از تو

- اره.من فکر کردم یک غذای صورتی درست کنیم.من غذا رو درست کردم!

🩶حالا غذا خورشت قیمه بود و فک نکنم در کل عالم تا حالا کسی خورشت قیمه صورتی درست کرده باشه غیر از این حلوای ما.یادم باشد رسپی اش را از شف حلوا بگیرم٫

معکوس

این روزها بجای خودم در آینه یک دختربچه پانزده-شانزده ساله می بینم که هم خیلی زیباست هم پر از شر و شور و جوانی که همچنان دوست دارد از همه چیزهایی که می تواند در این دنیا بشود، مهربان بودن را انتخاب کند.

🩶 جدی جدی اون موها همه زیبایی من رو قورت داده بودند.اه.

عکس و عینک

اصلا و ایدا حوصله کوه رفتن نداشتم.اما رفتم.چرا؟ چون به دیسیپلین فکر کردم و اینکه باید به آن پایبند باشم.اما،بی حوصله بودم و به سختی قدم برمی داشتم.همانطور که لنگ لنگان به سمت بالا می رفتم از کتار یک گروه سه نفره رد شدم که دوتا دختر بودند و یک پسر.هر سه خیلی جوان یا شاید هم نوجوان.یکی از دخترها گفت:

- یک گلی هست که رنگش زرده

- زرده؟

- آره.هم زرده هم سفیده؟

توی دلم کفتم احتمالا منظورش گل تخم مرغ است و کمی اخم هایم برای خودم باز شد.خانم جوان ادامه داد:

- آهان یادم اومد.اسمش بابونه ست

- بابونه!

- آره. بابونه. بیاید اون گل ها رو پیدا کنیم و دو تا گل رو از ساقه جدا کتیم و گل ها رو بذاریم توی دماغمون و ساقه ها رو فرو کنیم توی حلقمون.این کار الان توی اینستاکرام ترنده!

دو دوست دیگر موافقت کردند و رفتند دنبال بابونه بگردند.خیلی زود پسر که باهوش تر بود احتمالا،گفت:

- بابونه تو بهار پیداش میشه الان نیست

- اوه راست میگی.پس دنبال یک گل دیگه بگردیم

سه تایی رفتند دنبال یک گل دیگر بگردند و فک کنم پیدا هم کردند.اما یکی از آنها گفت؛

- این خار داره.زخمی مون می کنه

- یه جوری می ذاریم که زخمی نشیم

- باشه ولی اگه اینقدر از نزدیک عکس بگیریم قیافه مون زشت می افته

- عینک می زنیم.سه تایی عینک می رنیم و بعد عکس می گیریم

من تا اینجا در داستان حضور داشتم و نمی دانم بعدش چه شد.اما همین حضور چند لحظه ای در زندگی این سه جوان موددم را عوض کرد و کلی خندیدم.

کیوی

خیلی طولانی می شود اگر بخواهم توضیح دهم چطور راضی شدم پوست صورتم را موم بیندازند.اما،استارتش از همان روزی شروع شد که موهایم را پیکسی زدم و امروز با پاهای خودم رفتم به مسلخ.اولا که موم خیلی سفت بود و ماهیچه های صورتم را هم سفت کرده بود و نمی توانستم فکم را حرکت بدهم تا جواب خانم آرایشگر را بدهم.از طرفی انفاق ویژه ای در ارایشگاه داشت رخ می داد و خانم دلش می خواست هی حرف بزند و انتظار جواب هم داشت.جواب از من! از من! از من رفقا!

خوب جواب که نمی توانستم بدهم.یعنی حتی اگر درونگرایی ام اجازه می داد،ماهیچه های فکم یاری نمی کردند.بعد اتفاق ویژه هم که حضور یک عروس در آرایشگاه بود، دو‌ نیمکره مغز خانم را یکی کرده بود و مستقیم وصل کرده بود به زبانش.کمی در مورد عروس بنویسم.اول اینکه یک خانم جوان قد بلند، لاغر و خیلی خوشگل بود با یک آرایش لایت و‌کمترین اکسسوری.فقط بک زنجیر بدون تو گردنی در کردنش بود. امیدوارم عاقبتش خیر شود اما لباسی که پوشیده بود با کفن مو نمی زد.بلند و بی قواره از شانه تا نوک پایش. ساده تر از هر لباس ساده ای که تا حالا دیده بودم.وجدانا من حاضر نیستم با چنان لباسی حتی داخل قبر بروم.البته که واضح است حاضر بودن و نبودن من در چنان لحظات باشکوهی برای هیچ کسی مهم نیست و اگر گرانی با همین فرمان پیش برود چه بسا بدون کفن هم دفن شوم.از کجا به کجا رسیدم؟.فاک. دیگه این قسمت رو ادامه نمی دم. اه.

دوما هم به همان اتفاق ویژه برمی گردد اما ارتباط مستقیمی با عروس خانم ندارد و بیشتر به دیالوگ من و خانم آرایشگر مربوط است. نوستراداموس با توجه به آنچه در آرایشگاه می گذشت گفت:

- چقدر جو آرایشگاه خوبه.چقدر شاده. چقدر آدم راحته.اصلا هر جا مرد نباشه جای خوب و شاد و‌آروم و خوشیه!

من سر تکان دادم و خانم ادامه داد

« پیش به سوی بدیختی» من هر کی ازدواج می کنه توی دلم این رو می گم. جوونای امروز مگه به درد ازدواج می خورن؟ مگه تعهد بلدن؟

من یک آخ کشیدم زیرا یک لایه از موها را با تمام قدرتی که داشت از روی صورتم برداشت و آن را به من نشان داد و گفت:

- ببین چطور موها رو بر می داره؟ می بینی؟ عین کیوی!

بعد من نه تنها کیوی را نمی دیدم که حتی خود خانم را به زور می دیدم.اما سرم را به علامت رویت کیوی مورد نظر نشان دادم و مقادیر دیگری درد و رنج را تحمل کردم و تا کیوی برداری تمام شد بلند شدم و دویدم سمت در خروج.

🩶 تصمیم گرفتم از این به بعد آخر هفته ها یک فیلم ببینم حداقل و امشب این فیلم رو دیدم:

فیلم: Bad apples2025

نظر: خوب بود.