سلیطه ی ساختمان
دم در پارکینگ یک ماشین پارک شده بود و طبق معمول کفری شدم.یک خانم از همین بلوک خودم رد شد و گفت ماشین متعلق به واحد چهار است.دو بار زنگ زدم و جواب ندادند،کمی بعد یک خانم در بالکن ظاهر شد و زنده و مرده برای من نگذاشت.من گفتم:
- از کجا می دونی من زنگ زدم.شما که جواب ندادید؟
- چون تو مخل این ساختمونی
جا داشت بگویم:
- شما هم سلیطه این ساختمونی
اما نگفتم.نه اینکه رعایت ادب را کرده باشم نه.مدتهاست فهمیده ام ادب با این مردم جواب نمی دهد.فقط دیر این ترکیب اسیدی به ذهنم رسید و الان بیشتر دلم می خواهد سناریوی این را بنویسم که اگر زودتر به ذهنم می رسید چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؟احتمالا الان یک کلمه مرحوم جلوی اسمم گذاشته بودند.
داستان را طول نمی دهم.زنگ زدم 110 و کلی اطلاعات از من گرفتند ته ش هیچی.خشمگین و عصبانی توی ماشین نشیتم منتظر تا رخ آن روانی را ببینم.نیم ساعت بعد یک خانم جوان با مادر پیرش رفتند سمت ماشین.پیاده شدم و گفتم:
- ماشین شماست؟
- بله
- خیلی بد پارک کردید
- نه اصلا اینطور نیست
- خانم نمیشه برم داخل
- می تونی.بلد نیستی
- این سوییج.شما اگه می تونی شما ببر
- برو بابا
- حداقل بگو ببخشید
- جرا؟
- چون من دو ساعته تو ماشین متتظرم
- می خواستی زنگ بزنی
- من چه می دونم کدوم واحد رو زنگ بزنم.زنگ زدم یک واحدی هر چی از دهنش در اومد به من گفت
اینجا مادر خانم وارد شد:
- آها پس عقده ای شدی! عقده اون خانم رو می خوای سر ما بریزی
- عقده ای خودتی ( داد زدم)
دختر جوان:
- خانم یواش منم می توتم داد بزنم
- داد بزن بیشعور.یه ببخشید بلد نیستی بگی
- بیشعور خودتی. مواظب حرف زدنت باش.دارم احترام سن و سالت رو می گیرم
همه این ها را نوشتم که برسم به اینجا.ملت دارند احترام سن و سالم را می گیرند رفقا.
🩶 چند روز پیش هم داشتیم با فنچ در مورد حکیم ابوالقاسم حرف می زدیم.من گفتم:
- این چرا کار نمی کنه؟
- ببین سنش بالاااااست.حوصله نداره
- سنش کجا بالاست؟ دو سال از من بزرگتره
اینجا چشم های گرد شده فنچ دیدن داشت و اما ادامه مکالمه:
- حالا کار به درک.چرا اینقدر عصبیه؟
- قندش بالاست!
فک کنم طفلک فنچ این بار ترسید به سن و سال و این حرف ها اشاره کند😀
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.