در و دهن

با عصبانیت کفتم:

- هیچی وسط خیابون ماشینش رو پارک کرده،در ماشین رو هم باز گذاشته!

مامان گفت:

- فقط در ماشینش باز نیست. دهنش هم بازه!

نگاه کردم و دیدم مامان راست می گوید. دهن طرف از در ماشینش بازتر بود.

مامان گفت:

- عجیب نیست؟ سکته نکرده باشه؟

- نه. فک‌ نکنم گاوها سکته کنن!

نخود و لوبیا

1.

پدرشوهر خواهر زن داداش سارا در حال حمل چند کیلو گوشت و مرغ به سمت خانه بوده است که یک مرد جوان پیشنهاد کمک می دهد و پیشنها‌د کمک همان و ناپدید شدن طرف همان.

من گفتم:

- ولی واقعا دست مستحق رسیده

سارا گفت:

- به طرز عجیبی جامعه فرو پاشیده

من گفتم:

- ده سال پیش دزد خونه یکی از همکاران ما رو زد و برنج هاشون رو دزید به علاوه لباس های خانمش رو

سارا گفتم:

- پس فقط باید زمان جمله رو عوض کنم

2.

آخرین حقه بازی عجیبی که من درباره اش شنیده ام این است که رزوج هایی با بیست با بیشتر سال سابقه ازدواج از هم جدا می شوند و دوباره ازدواج می کنند برای دریافت وام ازدواج. فک کن بچه ها دنبال ضامن می گردند برای دریافت وام ازدواج پدر و مادرشان.

3.

خانم مجموعه مجاور که چند هفته ‌یش ازدواج کرده است برای دریافت وام ازدواج مراجعه کرده بود به بانک و شنیده بود:

- وام ازدواج شامل شما نمیشه

- چرا؟

- چون سن تون بالای پنجاه ساله!

4.

خانم مجموعه مجاور که سه هفته پیش رفته بود مرخصی و با یک شوهر برگشته بود، نگاه ها را به سمت من برگردانده بود و جو بسیار عصبی کننده و سخت برای تحمل برای من ایجاد کرده بود. رفتارها شبیه رفتارهایی شده بود که در دهه بیست و سی زندگی با من می شد. اینکه همه منتظر بودند ناگهان از شوهر عزیزی رونمایی کنم. اینکه به همسری که هرگز وجود نداشت حسودی می کردند. ابنکه تا می گفتند کسی عروسی کرده می فرمودند ایشالا عروسی شما. اینکه تا ناز یک بچه ای را می کشیدم می شنیدم به امید خدا قسمت شما هم میشه. با گذر از چهل سالگی از چنین مهلکه ای گریخته بودم و انگار همه خیر من را بخشیده بودند و من داشتم نفس راحتی می کشیدم که خانم مجموعه مجاور بند را به آب داد و عاشق صاحب مغازه نخود- لوبیا فروشی محله شان شد و زنش هم شد که مبارکش باشد به من هیچ ربطی ندارد.اما. اینکه ازدواج بک نفر دیکر باعث زووم شدن نگاه ها بر من شده است اصلا منصفانه نیست. چون واقعا و جدا این ابله ها انتظار دارند هفته آینده که برمی گردم اداره بک عدد شوهر همراه خودم داشته باشم.خیلی واضح هم انتظارشان را مطرح کردند و من هم خیلی روشن جواب دادم؛

- خیالتون راحت چنین اتفاقی نمی افته. من آرامش خودم را با هیچ جیزی عوض نمی کنم!

می دانم جواب خوبی داده ام. اما مشابه این جواب را خانم واحد مجاور هم بارها به آنها داده بود. خلاصه که فاک. حتی نمی گذراند آدم وقتی مرخصی می گیرد بدون دغدغه باشد. آخر حالا و در این واویلا من شوهر از کجا پیدا کنم؟ از توی نخود و لوبیا؟

ساعت دوازده شب

امروز برای یک جلسه فوق مزخرف دعوت شده بودیم که بخاطرش دیشب من بجای اینکه جغد باشم مجبور شدم خودم را در قالب یک گنجشک بدبخت تصور کنم که باید هنوز هوا تاریک نشده کپه مرگش را بکذارد تا فردا روسای عوضیش عین سگ پاچه اش را نگیرند.

ساعت دوازده و نیم با غم و اندوه خوابیدم و نیم ساعت بعد انگار توپ بزرگی داخل قلبم ترکید. از خواب و از جا پریدم و قلبم را توی گلویم احساس می کردم. قلبم همچنان می کوبید که ناگهان زنگ در را زدند. شما مستحضر هستید که صدای زنگ در حالت عادی هم به من استرس می دهد، پس لطفا چند لحظه بعدش را خودتان متصور شوید.

بلند شدم و جواب دادم‌و‌صدای گوشه اش زنی گوش هایم را درنوردید:

- این پژو ۴۰۵ متعلق به شماست؟

- خیر

- پس لطفا بیاید و برش دارید. ما از مهمونی برگشتیم و جا برای پارک ماشین مون نداریم

- خانم عرض کردم ماشین من نیست

و برگشتم و نشستم و به صدای ضربان قلبم گوش می دادم. قلبم همچنان مثل طبل توی گلویم می کوبید و دوباره صدای زنگ در بلند شد.

- بله

- این پژوی شماست که دم در پارک شده

- خیر

- پس چرا میگن متعلق به واحد شماست!

- نیست نیست ماشین من نیست ماشین من تو پارکینگه

- ولی اینا میگن ماشین واحد شماست

- خانم ساعت چنده؟

- دوازده

گوشی آیفون را کوبیدم روی دیوار و فکر کردم چطور ممکن است ساعت دوازده باشد وقتی من دوازده و نیم خوابیدم؟ ساعت را چک کردم و دیدم خانم حداقل جواب ساعت را درست داده است و‌ساعت واقعا دوازده شب بود.یعنی چه؟ یعنی ترس از این روسای پفیوز همزمان سیستم بینایی- مغزی من را مختل کرده بود.

🔥در جلسه از کیوان و‌ محمود تشکر شد و اینجانب در محاسبه آقای رییس برگ چغندر به حساب آمدم.

مثل نی نی ها

در راستا اتفاقات عجیب و غریبی که برای من می افتد این را هم عرض کنم که یک دردسری برای من ایجاد شده که یک ربطی به یکی از بازیگران سرشناس و بدنام سینما دارد.

چند شب پیش خواب دیدم روی یک سقف شیروانی هستم و در حالی که خم شده ام تا پایین رانگاه کنم یک خانمی می خواهد من را بندازد پایین.بیدار شدم و احساس خفگی داشتم.

اتفاق عجیب دیگر این مدت تلفن امروز محمود بود با کسی.البته تلفنی صحبت کردن محمد عجیب نیست این بشر عاشق جواب دادن به تلفن است. جمله ای که داشت به طرف مقابل مخابره می کرد جالب بود:

«با خودت تکرار کن زندگی من لایتناهی است و مدار آرامش و فراوانی است و من حالم خوب است»

و اما حلوا که این روزها تفریحش این است که آب را در لیوان بنوشد البته فقط یک قلپ و سپس لیوان را برگرداند سمت کف اتاق و بکوید:

ژژاندم( ریختم)

مادرش تا توانست طبق متد روانشناسی رفتار کرد و تغییری ایجاپ نشد تا اینکه امروز مادرم عصبانی شد و‌گفت:

- ببین اگه این کار رو بکنی دیگه توی لیوان بهت آب نمی دم و‌ می ریزم توی شیشه شیر

و بعد ولوو صدایش را بالا برد و گفت:

- مثل نی نی ها!

این تهدید اثر داشت اما فقط سی ثانیه ای. چون حلوا برای چندین ثانیه واقعا نگران شد که مثل نی نی ها با او رفتار شود. اما مثل اینکه سیستم عقلی و منطقی مغزش مطمئنش کرد که کسی که بزرگ شده است دیگر بزرگ شده است و امکان ندارد دوباره نی نی شود مگر اینکه سفر در زمان ممکن شود که حالا کوووووو تا آن روز!

⭐️در نهایت مامان کوتاه آمد و با گفتم این ضرب المثل که

« آب روشنایی است»

سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند.

شاه حلوا

- حلوا جان بیا بازی کنیم. آخه چرا میخوای بری تو تختت؟

رفت توی تختش و گفت:

- اینجوری می کنم( لم داد) و حرف می زنم.

ریاگفتاری

1.

صحبت های خانم خیاط و مرد جوانی که احتمالا فامیلش بود، قبل از رسیدن من‌ شروع شده بود و حول مشکل بزرگی می گشت که برای مرد آشنای مشترکشان افتاده بود.آشنای مشترکی که به زعم آنها بسیار خبیث بود. اما،

اما. هم خانم خیاط و هم مرد جوان فامیلشان سعی می کردند نشان دهند از خبر اتفاق وحشتناکی که برای آشنای مشترکشان افتاده است، ناراحت هستند. دو نفری تمام تلاششان را می کردند که خوشحالیشان را پنهان کنند از اینکه دنیا بالاخره برای یک بار هم که شده عدالت را اجرا کرده است و آن مرد خبیث را به سزای اعمالش رسانده است. خانم خیاط برای دهمین بار گفت:

- من واقعا ناراحت شدم.با اینکه در جریان هستید که چقدر بدی برای ما داشت. اما. از ته دلم براش دعا می کنم هر روز

مرد جوان فامیل گفت:

- چقدر برای من بود.البته برای همه بد بود.آزرش به هم می رسید. ولی من هیچوقت بدی رو با بدی جواب نمی دم و‌‌خوبی رو انتخاب می کنم

حرف هایشان خیلی تکراری و حال به هم زن شده بود. خودشان متوجه نبودند استفاده از افعال معکوس لزوما احساس را هم معکوس نمی کند و خوشحالی آنها زیر آن کلمات مهوع حتی بیشتر معلوم بود نسبت به موفعیتی که رک و راست و با شجاعت می پذیرفتند که خوشحال هستند که اتفاق بدی برای آدم بدی افتاده است.

کلافه شدم و خواستم بیخیال درست کردن مانتوبم شوم. اما، خانم خیاط بسیار باهوش بود و سریع حرکات بدن من را خواند و مچ دستم را کرفت و کشاند داخل خیاط خانه. من را که حبس کرد، دوباره برکشت دم در و با صدای بلند مرد جوان فامیلشان را که داشت می رفت را به سمت خودش برگرداند و‌دو تایی با هم شروع کردند به ریاگفتاری. در نهایت خانم برگشت داخل مغازه اش و‌من مانتویم را پوشیدم و گفتم:

- نمی دونم این مانتو جرا اینطوری شده؟

- مانتو هیچیش نیست خانم. شما چاق شدی!

🔥ببین من لابلای متن نوشتم خانم خیاط خیلی باهوش بود.درسته؟ حرفم رو پس می گیرم.

قبض روح

هر چه سنم بالاتر می رود بیشتر پدرم را درک می کنم که سالها پیش که به یک مشکل با اداره برق برخورده بود، پیله کرده بود به. «کا رحمان» همسایه بدبخت مان که بینوا یک کارگر ساده بود در اداره برق. اما، پدرم هر روز غروب می رفت دم درشان و تا می توانست مخ کا رحمان بدبخت را به کار می گرفت و در نهایت هم به هدفش رسید و کارش راه افتاد.

اما، من چی؟ من حتی نتوانستم با کارمند شرکت گاز یک دیالوگ قابل فهم داشته باشم و در نهایت دو تا قبض برای من صادر شد یکی دو میلیون و‌نیم که باید دیروز پرداخت می کردم که نکردم و یک دو میلیون برای پانزده مهر.بعد الان که قبض ها جلوی چشمم است و‌ با نگاه کردنشان انگار دارم قبض روح می شوم، هی تصویر دیالوگ های پدرم با کا رحمان یادم می آید که من از دور نگاه می کردم و اتفاقا دم دمای غروب هایی شبیه غروب های این روزها اتفاق می افتاد. یعنی غروب های اواخر شهریور سالهای دور.

باشه اشکالی نداره

1.

کیوان یک هفته رفته است مرخصی و امروز خانمی آمد و گفت:

- آقا کیوان گفت شنبه بیام تا کارم انجام بشه

- آقا کیوان تا شنبه آینده نیست

- یعنی شما نمی تونید بحاش کار من رو انجام بدید؟

- نه. من بلد نیستم.

- باشه. اشکالی نداره.

خانم جوان و بسیار آراسته و مودبی بود و فکر کردم از راستگویی من خوشش آمده است تا اینکه رییس بزرگ زنگ زد به محمود و توپید:

- کیوان نباشه شما بلد نیستید کارها رو‌انجام بدید؟

محمود کفت که بلد هستیم و انجام خواهیم داد. در حالیکه بلد نیستیم و انجام نخواهیم داد. فقط بعد از اینکه بجای اینکه بگوییم بلد نیستیم من باید بگویم:

- سیستم ها قطعه

این دستور امروز محمود بود.دستوری که همان اول صبح اعلامش کرده بود و من تمرد کرده بودم و باز هم می کنم. من دروغ نمی گویم.

2.

محمد همکاری بود که بجای آکو‌ به واحد ما دادند. چه دادنی هم با سلام و‌صلوات و تنبک و دایره آوردتش و تحویل ما دادند.چرا؟ بس. مه محبوب قلب هاست. چرا؟ چون پدرش بقال است و برای همکاران چیپس و پفک مفتی می آورد. من قبول می کنم و به شما حق می دهم باور نکنید.اما، عین حقیقت است. مخصوصا کیوان که طرفدتر پر و پاقرصش است و او را «یا محمد» صدا می زد.چند ماه گذشت و یا محمد هیچ کاری برای ما انجام نداد. دقیقا هیج کاری.چیزی که من متوجه شدم این بود که خودش یک جورهایی می دانست یاد نمی گیرد و خودش را به دردسر نمی انداخت.در واقع شناختش نسبت به خودش بیست بود و راندمانش برایزما صفر. گذشت و این ور دل ما نشسته بود و گاهی حرف های عجیب و غریبی می زد که من فقط هاج و واج می ماندم. یک بار گفت:

- ما خانوادگی خیلی مهربون و‌سر و زبان دار هستیم. خواهرهام میگن سوار هر ماشینی می شیم راننده بهشون پیشنهاد میده یکی - دو ساعت برن و با هم خوش باشن

البته که خواهرهای ایشان نه تنها نمی رفتند بلکه با کیف می کوبیدند توی سر آن راننده بی شرف.

یک بار هم آمد به من گفت؛

- آجی

همه خانم ها را آجی صدا می زند و با همکاران دیگر بسیار صمیمی تر است. یعنی شما فک کن وقتی آنهمه مرز سنگی دور من را می شکند و به من می گوید آجی، چه صمیمتی می تواند با دیکران داشته باشد. اینجا باید اشاره کنم آدم سالمی است و این استراتژهایی که به کار می برد صرفا از خودآگاهیش می آید. می داند از عهده کارها بر نمی آید، بیشتر از حد معمول احترام می گیرد و با محبت رفتار می کند و چیپس و پفک مفتی پخش می کند.

خلاصه که یا محمد پنج-شش ماه است روی مخ من است و بدون سرسوزنی کمک. بعد امروز که حسابی شلوغ بودیم آن رییس پفیوز آمده و می گوید:

- کارها رو به محمد یاد بده

- الان نمی تونه یاد بگیره

- ولی بهش یاد بده

- قبلا باید یاد می گرفت

قبلا قرار نبود یاد بگیره!

3.

اوه دلم غنح می رود برای چیزی که می خواهم بنویسم. داشتم کفش پای حلوا می کردم، یهو سرهایمان به هم خورد. من به روی خودم نیاوردم. اما، حلوا گفت:

- سرهامون بهم خورد

- آره

- مثل تصادف ماشبن. تصادف ماشین هم اینطوریه. این ماشین ترمز می کنه می خوره به اون ماشین و آدم ها اووف میشن!

4.
یکی امروز کفت:

به حرف دو نفر باور ندارد: آخوند چاق و دکتر لاغر

5.

استاکر امروز هم آمده بود. پشت درخت ها خودش را فایم کرده بود. از فردا ماشینم را جایی خیلی نزدیک به اداره پارک می کنم. اما خوب، وسط اینهمه استرس و اضطراب و بدبختی و بی پولی، داشتن استاکر قوز بالا قوزی است که در وصف. نگنجد. فاااااک

اقتصاد دان

من رفته بودم دو برگ کپی بگیرم و دو نفر قبل از من بودند که اول کار آنها باید انجام می شد.

مشتری اول یک خانم جوان بود که می خواست برای وام فرزند آوری ثبت نام کند و در جواب سوال مشتری دوم که یک مرد میانسال بود، گفت:

- فقط چهل میلیون. اکر بچه دون و یا سوم بود، صد میلیون وام می دادند ولی خوب این اولین بچه منه!

هنوز مراحل ثبت نام کامل نشده بود که مرد میانسال شروع کرد به داستان سرایی درباره بچه و دردسرهایش و اینا. بعد هم گفت؛

- پارسال هفت میلیون پول کتاب دادم برای بچه م واسه امتحان کنکور. درس هم می خوند. تا اینکه جنگ شد و خونه ما رو موشک زد و ما آواره شدیم و درس هم رفت پی کارش. امسال همون کتاب ها رو جقدر فروخته باشم خوب است؟

جواب صاحب کافی نت: ده میلیون

جواب مادر متقاضی وام: همون هفت میلیون

جواب من که با اندازه رشد قیمت دلار محاسبه شد و خوشبختانه فقط در ذهنم طنین انداز شد : بیست و هشت میلیون

جواب پدر خانه خراب: هشتاد هزار تومن!

فیلم:uppercut2025

نظر: واقعا درک فیلم سخت بود و برای تحلیلش از هوش مصنوعی کمک گرفتم:

یک دیالوگ از فیلم:

- اون می دونه چی می خواد و دنبال هدفشه و این خوبه تا وقتی که به آدم هایی که در مسیرش قرار می گیرن آسیبی نرسونه

مینی کوله پشتی یاسی رنگ

1.

دوشنبه شرکت گاز یک پیامک پر از توپ و تشر فرستاد که :

« مشترک عزیز هر چه سریعتر چهار و میلیون و نیم هزینه گاز خود را پرداخت کنید وگرنه ظرف هفتاد و دو ساعت آینده دم در خانه شما تشریف خواهیم آورد و شما را گاز خواهیم کرفت.»

نه رقم مبلغی که می بایست پرداخت کنم را باور می کردم و نه تهدید ترسناکشان را. چند بار عددهای پیامک را شمردم و چشم هایم را مالیدم و دیدم که این بار متاسفانه ایراد از چشم هایم نیست و چهار و نیم باید بریزم در حلقوم شرکت گاز. ولی آخر چرا؟ مصرف من که خیلی کم‌است.

چهارشنبه به شرکت گاز مراجعه کردم و فهیدم منطقه ما به شعبه دیگری ربط دارد. امروز آنجا رفتم و تا درخواستم را مطرح کردم. کارمندی که با دو تا پسر کوچکش آنجا بود پرسید:

- کی پیامک برات رسید؟

- دوشنبه

- از دوشنبه الان اومدی که ما قطع هستیم

- وقت نداشتم. حالا چکار کنم واقعا قطع می کنید؟

- بله.همکاران وصول مطالبات سخت مشغول کار هستند!

- چکار کنم؟

- شنبه برگرد. پیامک رو داری؟

- بله.

پیامک نبود.پیدا نمی شد.

- نمی دونم چرا پیامک پیدا نمیشه

- توی پیامک هات سرچ کن gas

سرچ کردم و نبود و به ناچار و با اعصابی خورد آمدم بیرون.توی حیاط سایه خنکی پخش شده بود که برخلاف رفتار آن کارمند خیلی دلپذیر بود. ایستادم و بعد از کلی سرچ پیامک را پیدا کردم و پرواز کردم داخل اداره. پیامک را نشان دادم و گفتم:

- از سرشماره شرکت گاز نیست. یه شماره دیگه ست.

گوشی را گرفت و پیامک را نگاه کرد و گفت:

- شنبه برگرد!

2.

گوشی من پیامک های اینترنت بانک را دریافت نمی کند. با کمک هوش مصنوعی، اطلاعات خودم، سرزدن به بانک و هر جنگولک بازی دیگری که فکرش را بکنید هم مشکل حل نشد. امروز که دیگر واقعا زده بودم به سیم آخر فکر کردم :

- جهنم وضرر چقدر اعصابم خورد بشه.گوشی می خرم.

و رفتم ارزانترین گوشی آندرود که A0 بود را قیمت کردم و فرمود:

- شصت میلیون تومان!

3.

خودم را در اولویت قرار دادم و یک مینی کوله پشتی پارچه ای با زمینه یاسی و طرح گل های زرد و صورتی و سبز برای خودم خریدم سیصد و نود هزار تومان. کاربردش هم مطابق با بروشور سازنده اش که با یک خط عجق وحق نوشته شده بود،این بود:

« جای وسایل آرایش»

خلاصه با جای وسایل آرایشم داشتم برمی کشتم خانه که کسی من را صدا زد:

فروشنده نان فانتزی همان نزدیکی ها بود.نزدیک رفتم و با دوق گفتم؛

- لیلا

- لیلا کیه؟آزاده هستم.

آزاده بود. دوست دوران دبیرستان. از هر دری صحبت کردیم و فهمیدم یک پسر دبیرستانی دارد که شاکرد پسرعموی من است که کابینت ساز است. بعد هم طبق روال همچین دیدارهایی بخث رفت سمت ازدواج و آیا ازدواج خوب است یا نه. من نظر خودم را گفتم نظر آزاده این بود:

- ازدواج بد نیست. کنار اومدن با مردها سخت نست. بچه سخته!

چند هفته پیش آرزو هم همین حرف را زد و‌این برای من خیلی عجیب بود.

آها این آزاده بود که به من فهماند خرید آن جا وسایل آرایشی نشانه آن است که من خودم را در اولویت قرار داده ام. چون گفت:

- دیروز هم رد شدی ولی چون با دوستا بود صدات نکردم.

- بله دوستم خرید داشت و من این رو دیروز دیدم و‌ فکردم خریدنش ضروری نیست. اما دلم پیشش بود و امروز اومدم خریدم( نگفتم از ترس سارا نخریده ام تا نگوید کم جرت و پرت بخر مثلا قراره بریم ژاپن)

بعد مینی کوله پشتی ام را نشانش دادم و گفتم:

- اینه. به نظرم خیلی نازه

- به نظرم مجردی خیلی خوبه. آدم همیشه خودش رو در اولیت می ذاره!

❄️ قبلا هر وقت دوستان قدیمی به من می رسبدنداولین سوالشان این بود:

- چرا ازدواج نکردی؟

الان سوالشان این است:

- چرا موهات رو رنگ نمی کنی!