ساراتراپی

سارا زنگ زد و پرسید:

- کجایی؟

- خونه

- تو‌کجایی؟

- زیر سرم

- اینقدر حالت بد شد؟

- خیلی بدتر از دیروزم. فک کردم اگر این ورایی بیای اینجا

- میام

- نه تا تو بیای سرم تموم شده

بعد صدای سارا رفت و کمی بعد برگشت.پرسیدم:

- چی شد؟

- دو تا پسر جوون اومدن اینجا که به نظر میرسه با هم دوست باشن. هر دو تاشون سرم بهشون وصله. یکی روی تخته اون یکی روی صندلی.صحنه بامزه ای بود. ازشون خواستم گوشی شون رو بدن ازشون عکس بگیرم.

- قبول کردن؟

- اره خیلی هم خوشحال شدن

- خوش میاد حتی وقتی ملک الموت داره دور سرت می چرخه دست از ژانگولربازی دراوردن برنمی داری . تو چکار داری به مردم. سرم رو بکیر و پاشو برو خونه

- اخه خیلی بامزه بودن. راستی اداره چطور بود؟

- افتضاح. احساس می کنم این چند سال آخر رو نمی تونم تحمل کنم و قطعا می میرم

بعد سارا این جمله اخر من را جدی گرفته بود و یک ساعت بعد یک ویدیو برای من فرستاد با این مضمون :

تحمل کن رفیق ما هنوز پاییز ژاپن رو با هم ندیدیم!

قول شرف

ساعت شش و نیم صبح بیدار شدم و یک دل می گفت بروم کوه و آن یکی دل می گفت ؛

- بخواب سر کار خانم. کوه چی و کشک چی؟ دلت خیلی خوش است؟

در نهایت آن دلی که پیشنهاد کوه را داده بود برنده شد البته با دادن قول شرف به آن یکی دل که خیلی خودم را خسته نخواهم کرد و فقطتا جایی که بکشم راه خواهم رفت.

راستش به قولم هم وفادار ماندم و به یک کوهنوردی سبک رضایت دادم. کرچه می توانستم بیشتر بروم و خودم را له و لورده کنم. اما ق‌ل داده بودم که آن کار را نکنم. بله قول. آن هم چه قولی؟ قول شرف.

ساعت ده و نیم صبح دو احساس خوب در خونم جریان داشت. افتخار به خودم بخاطر انتخاب نکردن تنبلی و پایبند بودن به قولی که به خودم داده بودم.

داشتم برمی کشتم خانه که میوه فروشی آن‌‌سمت خیابان انگار من را صدا زد. رفتم و دو نوع میوه تر و تازه، کمی گوجه فرنگی ریز محلی و یک دانه فلفل دلمه ای خریدم. تا به خانه رسیدم هم خوابیدم تا یک بعدازطهر. ظهر رفتم خانه مامان و شب برای شام بادمجان را رنده کردم و با کوجه های پخنه شده و پوست کنده شده قاطی کردم و اتفاقا فلفل دلمه ای را هم رنده کردم روی آنها و بعد یک تخم مرغ اصافه کردم و ادویه های مخصوص خودم که حتما شامل کنجد و سیاه دانه و فلفل سیاه می شود را ریختم نوی تابه و بعد شام حاضر بود. کی؟ ساعت هفت و نیم شب. وااا‌ ساعت هفت و نیم بود و من در خانه بودم و شام را هم حاضر کرده بودم! هوررررا پاییز اومده!

هدف از نوشتن این پست به هیج عنوان آموزش آشپزی و یا معرفی دث دلی ها و یا حتی س‌رپرایز شدن توسط خانم پاییز نبود. هدف این بود که در مورد رفع شدن بکی از نگرانی های خودم برای بعد از بازنشستگی بنویسم. نگرانی ام آن بود که اگر خودم را بازنشسته کنم با آنهمه وقت آزاد قبل از ظهرها چه کنم که امروز به جواب رسیدم با کمال خوشحالی.

متلک مستتر

1.
مورچه با مادر ملوا صمیمیت بیشتری دارد و هفته پیش که مادر حلوا بیمار بود، از قرار مورچه مرتب زنگ می زده است و حالش را می پرسیده است. از شنبه تا سه شنبه و ناگهان در روز سه شنبه حلوا اعلام می کند:

- من با مورچه قهر هستم؟

چرا؟

- چون به من زنگ نمی زنه!

مورچه که ماجرا را برای من تعریف کرد از خنده غش کردم.نه فقط برای تصمیم بامزه حلوا. بلکه بیشتر برای اینکه کشف کردم حلوا ژن قهرو بودن را با خلوص کامل از مامان دریافت کرده است.( واسه من پنجاه درصده و همچنان اطرافیانم در رنج هستند از بس زود قهر می کنم فقط خوشبختانه زود هم آشتی می کنم)

2.

واااااو خانم خدمتکار آرایشگاه واقعا عصبی ام کرد. بیشعور آمده بود بالای سر من و با خانم آرایشگر در مورد مالک آرایشگاه حرف می زد و خوبی های بی حد خودش و طمع و خساست طرف مقابل. اینکه خودش رفته و چند تا جا ادویه ای خودش را صرفا برای مرتب شدن آرایشگاه آورده و گذاشته است توی آشپزخانه و در مقابل هیچ خق شناسی و یا تشکری ندیده است و از این حرف های چرت و پرت!فکر کردم چه حرف های چرت و پرتی می زند. اما خیلی زود فهمیدم این چرت و پرت ها تمام دنیای اوست و مگر خودم کم چرت و پرت در مورد کار و همکارها و محیطش می نویسم؟ اوه من می نویسم. حرف نمی زنم و‌ فکر می کنم این دو تا خیلی با هم فرق دارد. یعنی امیدوارم داشته باشد.

🩶 خانم ارایشگر کاملا می دانست شنیدن آن حرف ها من را عصبی کرده است. اما هر کاری می کرد خانم را دست به سر کند، نمی توانست( دست به سر کردن اصطلاح فارسی هست یا من مستقیم از کوردی وارد زبان فارسی کردم؟)

🩶البته به من ربطی نداره ولی خانم خدمتکار ارایشکاه بابت یک ساعت کار در روز که شامل تمیز کردن سالن و‌ چیدن صندلی ها می شد ماهی ده میلیون حقوق می گرفت و همچنان ناراضی بود.

3.

دو تا پسر جوان مغازه لبنیات فروشی را می چرخاندند.یکی به آن یکی طوری که انگار دهمین بار است که حرفش را تکرار می کند،گفت:

- صدقه سرت اون گوشی من رو بزن به شارژ

- باشه ولی اخه تو گوشی می خوای چکار؟

🩶 احساس می کنم آنچنان پاسخ هایی یک متلک مستتر دردناک در خودش دارد.

زبان زرگری

با اینکه من خودم طرفدار موسیقی خز و خیل هستم ولی راننده اسنپ روی من و هفت جد و آبادم را سفید کرده بودم در گوش دادن به این نوع موزیک فاخر.فک‌ کن کل مسیر من داشتم موزیک های دهه شصت خواننده های لس انجلسی را گوش می دادم و نه اینکه بدم بیاید فقط دیگر خسته کننده شده بود. گوش هایم احساس می کرد به آنها توهین می شود از بس خوشگل و ناز و‌ نازتین، عسل بیا بربم ماه عسل و از خوشگلی مثل ماهی را می شنید. اما. ناگهان وسط این صداهای پر جوش و‌ خروش صدای شماعی زاده را تشخیص داد که به عشقش می گفت که چون او زبان آدمیزاد نمی فهمد تصمیم گرفته است با زبان زرگری حرف برند بلکه بفهمد.بعد هم مصرعی شعر با کلماتی سراسر «ز» دار سرود و خوب من از این ترانه خوشم آمد و تصمیم گرفته ام ترانه را پیدا کنم و دانلودش کنم و کسی چه می داند شاید رفتم و زبان زرگری را هم یاد گرفتم تا هم مصرع شماعی زاده را بفهمم و هم از این بعد بتوانم با زبان زرگری با ملت حرف بزنم شاید هم من مردم را بفهمم‌ و‌هم مردم من را.

❤️ چند روز پیش هم در یک مغازه لوازم خانگی صدای سیاوش قمیشی داشت پخش می شد که می گفت:

- هر جا رفتم با تو بودم

من هیچوقت این ترانه را نتوانستم حفظ کنم ولی همیشه به شدت از آن خوشم می آمد و با شنیدنش بعد از مدتها دوباره برگشتم به حس و حال جوانی.

در و دهن

با عصبانیت کفتم:

- هیچی وسط خیابون ماشینش رو پارک کرده،در ماشین رو هم باز گذاشته!

مامان گفت:

- فقط در ماشینش باز نیست. دهنش هم بازه!

نگاه کردم و دیدم مامان راست می گوید. دهن طرف از در ماشینش بازتر بود.

مامان گفت:

- عجیب نیست؟ سکته نکرده باشه؟

- نه. فک‌ نکنم گاوها سکته کنن!

نخود و لوبیا

1.

پدرشوهر خواهر زن داداش سارا در حال حمل چند کیلو گوشت و مرغ به سمت خانه بوده است که یک مرد جوان پیشنهاد کمک می دهد و پیشنها‌د کمک همان و ناپدید شدن طرف همان.

من گفتم:

- ولی واقعا دست مستحق رسیده

سارا گفت:

- به طرز عجیبی جامعه فرو پاشیده

من گفتم:

- ده سال پیش دزد خونه یکی از همکاران ما رو زد و برنج هاشون رو دزید به علاوه لباس های خانمش رو

سارا گفتم:

- پس فقط باید زمان جمله رو عوض کنم

2.

آخرین حقه بازی عجیبی که من درباره اش شنیده ام این است که رزوج هایی با بیست با بیشتر سال سابقه ازدواج از هم جدا می شوند و دوباره ازدواج می کنند برای دریافت وام ازدواج. فک کن بچه ها دنبال ضامن می گردند برای دریافت وام ازدواج پدر و مادرشان.

3.

خانم مجموعه مجاور که چند هفته ‌یش ازدواج کرده است برای دریافت وام ازدواج مراجعه کرده بود به بانک و شنیده بود:

- وام ازدواج شامل شما نمیشه

- چرا؟

- چون سن تون بالای پنجاه ساله!

4.

خانم مجموعه مجاور که سه هفته پیش رفته بود مرخصی و با یک شوهر برگشته بود، نگاه ها را به سمت من برگردانده بود و جو بسیار عصبی کننده و سخت برای تحمل برای من ایجاد کرده بود. رفتارها شبیه رفتارهایی شده بود که در دهه بیست و سی زندگی با من می شد. اینکه همه منتظر بودند ناگهان از شوهر عزیزی رونمایی کنم. اینکه به همسری که هرگز وجود نداشت حسودی می کردند. ابنکه تا می گفتند کسی عروسی کرده می فرمودند ایشالا عروسی شما. اینکه تا ناز یک بچه ای را می کشیدم می شنیدم به امید خدا قسمت شما هم میشه. با گذر از چهل سالگی از چنین مهلکه ای گریخته بودم و انگار همه خیر من را بخشیده بودند و من داشتم نفس راحتی می کشیدم که خانم مجموعه مجاور بند را به آب داد و عاشق صاحب مغازه نخود- لوبیا فروشی محله شان شد و زنش هم شد که مبارکش باشد به من هیچ ربطی ندارد.اما. اینکه ازدواج بک نفر دیکر باعث زووم شدن نگاه ها بر من شده است اصلا منصفانه نیست. چون واقعا و جدا این ابله ها انتظار دارند هفته آینده که برمی گردم اداره بک عدد شوهر همراه خودم داشته باشم.خیلی واضح هم انتظارشان را مطرح کردند و من هم خیلی روشن جواب دادم؛

- خیالتون راحت چنین اتفاقی نمی افته. من آرامش خودم را با هیچ جیزی عوض نمی کنم!

می دانم جواب خوبی داده ام. اما مشابه این جواب را خانم واحد مجاور هم بارها به آنها داده بود. خلاصه که فاک. حتی نمی گذراند آدم وقتی مرخصی می گیرد بدون دغدغه باشد. آخر حالا و در این واویلا من شوهر از کجا پیدا کنم؟ از توی نخود و لوبیا؟

ساعت دوازده شب

امروز برای یک جلسه فوق مزخرف دعوت شده بودیم که بخاطرش دیشب من بجای اینکه جغد باشم مجبور شدم خودم را در قالب یک گنجشک بدبخت تصور کنم که باید هنوز هوا تاریک نشده کپه مرگش را بکذارد تا فردا روسای عوضیش عین سگ پاچه اش را نگیرند.

ساعت دوازده و نیم با غم و اندوه خوابیدم و نیم ساعت بعد انگار توپ بزرگی داخل قلبم ترکید. از خواب و از جا پریدم و قلبم را توی گلویم احساس می کردم. قلبم همچنان می کوبید که ناگهان زنگ در را زدند. شما مستحضر هستید که صدای زنگ در حالت عادی هم به من استرس می دهد، پس لطفا چند لحظه بعدش را خودتان متصور شوید.

بلند شدم و جواب دادم‌و‌صدای گوش خراش زنی گوش هایم را درنوردید:

- این پژو ۴۰۵ متعلق به شماست؟

- خیر

- پس لطفا بیاید و برش دارید. ما از مهمونی برگشتیم و جا برای پارک ماشین مون نداریم

- خانم عرض کردم ماشین من نیست

و برگشتم و نشستم و به صدای ضربان قلبم گوش می دادم. قلبم همچنان مثل طبل توی گلویم می کوبید و دوباره صدای زنگ در بلند شد.

- بله

- این پژوی شماست که دم در پارک شده

- خیر

- پس چرا میگن متعلق به واحد شماست!

- نیست نیست ماشین من نیست ماشین من تو پارکینگه

- ولی اینا میگن ماشین واحد شماست

- خانم ساعت چنده؟

- دوازده

گوشی آیفون را کوبیدم روی دیوار و فکر کردم چطور ممکن است ساعت دوازده باشد وقتی من دوازده و نیم خوابیدم؟ ساعت را چک کردم و دیدم خانم حداقل جواب ساعت را درست داده است و‌ساعت واقعا دوازده شب بود.یعنی چه؟ یعنی ترس از این روسای پفیوز همزمان سیستم بینایی- مغزی من را مختل کرده بود.

🔥در جلسه از کیوان و‌ محمود تشکر شد و اینجانب در محاسبه آقای رییس برگ چغندر به حساب آمدم.

مثل نی نی ها

در راستا اتفاقات عجیب و غریبی که برای من می افتد این را هم عرض کنم که یک دردسری برای من ایجاد شده که یک ربطی به یکی از بازیگران سرشناس و بدنام سینما دارد.

چند شب پیش خواب دیدم روی یک سقف شیروانی هستم و در حالی که خم شده ام تا پایین رانگاه کنم یک خانمی می خواهد من را بندازد پایین.بیدار شدم و احساس خفگی داشتم.

اتفاق عجیب دیگر این مدت تلفن امروز محمود بود با کسی.البته تلفنی صحبت کردن محمد عجیب نیست این بشر عاشق جواب دادن به تلفن است. جمله ای که داشت به طرف مقابل مخابره می کرد جالب بود:

«با خودت تکرار کن زندگی من لایتناهی است و مدار آرامش و فراوانی است و من حالم خوب است»

و اما حلوا که این روزها تفریحش این است که آب را در لیوان بنوشد البته فقط یک قلپ و سپس لیوان را برگرداند سمت کف اتاق و بکوید:

ژژاندم( ریختم)

مادرش تا توانست طبق متد روانشناسی رفتار کرد و تغییری ایجاپ نشد تا اینکه امروز مادرم عصبانی شد و‌گفت:

- ببین اگه این کار رو بکنی دیگه توی لیوان بهت آب نمی دم و‌ می ریزم توی شیشه شیر

و بعد ولوو صدایش را بالا برد و گفت:

- مثل نی نی ها!

این تهدید اثر داشت اما فقط سی ثانیه ای. چون حلوا برای چندین ثانیه واقعا نگران شد که مثل نی نی ها با او رفتار شود. اما مثل اینکه سیستم عقلی و منطقی مغزش مطمئنش کرد که کسی که بزرگ شده است دیگر بزرگ شده است و امکان ندارد دوباره نی نی شود مگر اینکه سفر در زمان ممکن شود که حالا کوووووو تا آن روز!

⭐️در نهایت مامان کوتاه آمد و با گفتم این ضرب المثل که

« آب روشنایی است»

سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند.

شاه حلوا

- حلوا جان بیا بازی کنیم. آخه چرا میخوای بری تو تختت؟

رفت توی تختش و گفت:

- اینجوری می کنم( لم داد) و حرف می زنم.

ریاگفتاری

1.

صحبت های خانم خیاط و مرد جوانی که احتمالا فامیلش بود، قبل از رسیدن من‌ شروع شده بود و حول مشکل بزرگی می گشت که برای مرد آشنای مشترکشان افتاده بود.آشنای مشترکی که به زعم آنها بسیار خبیث بود. اما،

اما. هم خانم خیاط و هم مرد جوان فامیلشان سعی می کردند نشان دهند از خبر اتفاق وحشتناکی که برای آشنای مشترکشان افتاده است، ناراحت هستند. دو نفری تمام تلاششان را می کردند که خوشحالیشان را پنهان کنند از اینکه دنیا بالاخره برای یک بار هم که شده عدالت را اجرا کرده است و آن مرد خبیث را به سزای اعمالش رسانده است. خانم خیاط برای دهمین بار گفت:

- من واقعا ناراحت شدم.با اینکه در جریان هستید که چقدر بدی برای ما داشت. اما. از ته دلم براش دعا می کنم هر روز

مرد جوان فامیل گفت:

- چقدر برای من بود.البته برای همه بد بود.آزرش به هم می رسید. ولی من هیچوقت بدی رو با بدی جواب نمی دم و‌‌خوبی رو انتخاب می کنم

حرف هایشان خیلی تکراری و حال به هم زن شده بود. خودشان متوجه نبودند استفاده از افعال معکوس لزوما احساس را هم معکوس نمی کند و خوشحالی آنها زیر آن کلمات مهوع حتی بیشتر معلوم بود نسبت به موفعیتی که رک و راست و با شجاعت می پذیرفتند که خوشحال هستند که اتفاق بدی برای آدم بدی افتاده است.

کلافه شدم و خواستم بیخیال درست کردن مانتوبم شوم. اما، خانم خیاط بسیار باهوش بود و سریع حرکات بدن من را خواند و مچ دستم را کرفت و کشاند داخل خیاط خانه. من را که حبس کرد، دوباره برکشت دم در و با صدای بلند مرد جوان فامیلشان را که داشت می رفت را به سمت خودش برگرداند و‌دو تایی با هم شروع کردند به ریاگفتاری. در نهایت خانم برگشت داخل مغازه اش و‌من مانتویم را پوشیدم و گفتم:

- نمی دونم این مانتو جرا اینطوری شده؟

- مانتو هیچیش نیست خانم. شما چاق شدی!

🔥ببین من لابلای متن نوشتم خانم خیاط خیلی باهوش بود.درسته؟ حرفم رو پس می گیرم.