تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
هوا و فضای اطرافم در پاییزیی ترین حالتی بود که یک غروب می تواند داشته باشد این را می دانستم و آگاه بودم که چقدر خوش به حالم است.داشتم قدم می زدم و از خنکی هوا لذت می بردم.از باد خنکی که می وزید کیف می کردم.به دایناسورهای آسمان لبخند می زدم و سعی می کردم به دختر و پسرهای جوانی که دیت هایشان را خیلی خودمانی و بدون تشریفات در پیاده رو برگزار می کنند،نگاه نکنم.می دانستم در حال سپری کردن لحظات خوشی هستم و ناگهان چه کسی وارد این ذهن پر از شعر و خیال شده باشد خوب است؟رییس،پفیوزم.همانی که بیرونم کرد و دربه در و آواره.بی شرف مثل آدم هم وارد نشد با جفت پا پرید روی تمام سبستم عصبی ام و ناگهان کله ام داغ شد و خودم برای خودم شاخ شدم و خودم را بی عرضه صدا زدم و کسی که نمی تواند از خودش دفاع کند و در حالیکه اینهمه به دایره المعارف شخصی فحش هایش می نازد،در لحظه موعود فحش از کیس و کامپیوتر بلند شد از او نه.در این افکار بودم که احساس کردم فشار خونم دارد از قله اورست هم بالاتر می رود.خودم را آرام کردم و آرزو کردم روزی برسد که به هوش مصنوعی بگوییم هوش مصنوعی جان لطفا این آدم با این مشخصات را از سیستم عصبی- شناختی من طوری پاک کن که انگار هرگز نه دیده ام ش و نه شتاخته ام ش و نه می دانم کیست و که بوده و که خواهد شد.بعد سریع فرمان اجرا شود و خلاص.بعد به لیست افرادی فکر کردم که بعد از رییس خواهند آمد اژدها و معاونش دومی و سومی بودند.
♡ پدر معاون اژدها همانی که در پست قبلی من کار می کند، پدرش فوت کرده است و دیروز رفتیم برای عرض تسلیت.بدبخت حتی نمی توانست چشم هایش را به سمت من بگیرد و جواب من را بدهد.چشمانش را به زمین دوخته بود و بجای جواب تسلیت های من شر و ور می گفت فک کن او زیرِآب من را زده است و او از من متنفر است.همین مورد کافی نیست که متقاعد شویم دنیا برعکس می چرخد.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.