رنگی و روشن
حلوا با اصرار برادرم را راضی کرده بود تا ببردش بیرون برایش بستنی بخرد.با توجه به اینکه حلوا چند روز پیش سرما خورده بود و هنوز حالش کاملا خوب نشده است، همه مخالفت کرده بودند،اما حلوا حرفش را به کرسی نشانده بود و من که وارد خانه شدم مادرم و مادرش در مورد عواقب احتمالی خوردن بستنی توسط حلوا حرف می زدند.کمی بعد حلوا برگشت با کلی شکلات و شیرینی.از حلوا پرسیدند:
- حلوا جان کدوم سوپرمارکت رفتید؟ سوپرمارکت مخمو؟
- نه رفتیم پیش او آقا کوچولوه
- بستنی هم خریدید؟
- دایی می خواست بخره اما نداشتند!
اولا هر چه رمزگشایی کردیم نفهمیدیم منظور حلوا از اون آقا کوچولو کی بود.اما، آن اعتماد صد در صدی که حلوا به داییش داشت، تمام دلم را برد.اعتماد، آه اعتماد و فقط اعتماد ...واقعا این تنها چیزی است که می خواهم به من برگردد.یعنی اگر الان کسی از من بپرسد که می توانی از جوانی چیزی برداری و به زندگی الانت بیاوری، آن یک چیز قطعا اعتماد است.از بس که به دنیا و آدم های این دنیا اعتماد داشتم و دنیایم روشن و رنگی بود و الان نیست.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.