سلام بر سینوزیت

سارا را به زور کشاندم بیرون. هوا بارانی بود و حیف بود توی خانه بمانیم.اما،باران روی خوب هوای امروز غروب بود.آن روی دیگرش باد سردی بود که می وزید و اصرار داشت به سینوس های سارا سلام عرض کند. با این حال ،چون ما دو تا آدم های باهوشی هستیم، مسیر را طوری انتخاب کردیم که باد پشت سرمان باشد و دلش حسابی بسوزد که نمی تواند چشم های ما را نیمه باز و نیمه کور و پر از آب کند و سوسک شود.

در مسیر سارا از مدلی از زندگی حرف زد که در آن هیچ محدودیتی نباشد و آدم آنقدر پول داشته باشد که هر جا دلش می خواهد سفر برود. هر هتلی می خواهد رزرو کند. هر چیزی که دوست داشته باشد بخرد.بعد پرسید:

- به نظرت زندگی بدون محدودیت عالی نیست؟

- ببین اینطوری به نظر میرسه. اما، من یک جا خوندم که یک نفر میمیره، بعد میبرنش یک جایی تا هر کاری دلش می خواد انجام بده و هر چی دلش خواست رو فقط اسم ببره تا بلافاصله براش آماده بشه. طرف یه مدت اونجا می مونه. اما، خوب بعد از مدتی خسته میشه و میره میکه:

- من از بهشت خسته شدم، لطفا من رو ببرید جهنم

بعد اونا میگن:

- فکر می کنی تا الان کجا بودی؟

واکنش سارا را می توانید حدس بزنید؟

بک خنده تمسخرآمیز کرد و گفت:

- برو بابا

🩶خودم هم به درستی داستان اعتقدی ندارم فقط داستانی بود که خوانده بودم و تعریف کنم و به همین سوی چراغ قصد کرفتن حال سارا را نداشتم.

آن ورژن دیگر من

یک فیزیکدان یک دسته ورق را کذاشته بود جلوی دستش و بر می زد.دانشمند ورق باز حرفش این بود که اگر بی نهایت بار این پاسورها را بر بزنیم بر اساس قوانین ریاضی بالاخره ترتیب چیدمان ورق ها دقیقا مشابه ترتیب چیدمان ورق ها در دست اول می شود و بر این اساس نتیجه می گرفت اگر این اتفاق می تواند بیفتد پس می شود مطئن بود که یک ورژن دیکر از ما در جایی در این کائنات وجود دارد.

راستش ویدیوی سختی بود برای فهیدن و من با وجود دو بار گوش دادن ، همه آنچه فهمیدم آن بود که نوشتم و اصلا مطمئن نیستم چنان قانونی در ریاضیات وجود دارد یا نه اما، ایده اش به نظرم جالب بود و دلم خواست باور کنم ورژن دیکری هم از من در حال زندگی باشد. فقط امیدوارم آن یکی در بدترین زمان _بدترین کشور سیاره اش متولد نشده باشد و دلار آنجا دویست و پنجاه و شش هزار تومان نباشد.

شهروندی نقطه صفر

بر اساس آخرین اخبار، سگ رییس یک نامه بلندبالا در نکوهش من نوشته است و خاطرنشان ساخته است دیگر من را برای انجام وظیفه در آن واحد فوق مهم نمی خواهد و شایسته است فردی که ادب و ادبیات سرش می شود را بفرستند بجای من و همانا من بسیار بی شخصیت، بی انضباط،سرکش و زبان نفهم هستم. البته که اشاره نفرموده است اشکال از من نیست که زبان سگ را نمی فهمم.

آقایان روسا هم پشت هم را خالی نکرده اند و آنچنان تنزلی به من داده اند که تقریبا به نقطه صفر استخدامی ام بازگشته ام منتها با موهایی سفید و چشمانی ضعیف و اعصابی خط خطی و قلبی متنفر از سیستمی که تنها چیزی که برایش مهم نیست چیزهایی است که برای انصاف و عدالت است.خلاصه که به فاک رفته ام خیلی هم اساسی. تقریبا هر چیزی که برایم مهم بود را از دست داده ام.

و اکنون در نقطه صفر به سر می برم. شاید بپرسبد نقطه صفر چیست؟ نقطه صفر مکان نیست. یک حالت است و اصولا توضیح حالات سخت است اما نه برای وضعیت فعلی مردم ایران. زیرا همه ما هم اکنون در وضعیت صفر قرار داریم و نمی دانیم چه خواهد شد.اما، مطمئن هستیم انفاقی خواهد افتاد و لازمه افتادن چنین اتفاقی از دست دادن هر آنچه داریم، می باشد البته اگر‌چیزی مانده باشد.

راستش را بگویم برای من دو دست مانتو- شلوار شیک و‌ نو مانده است که بکی را اصلا نپوشبده ام و یکی را فقط یک بار پوشیده ام. یک سال به عنوان لباس فرم از طرف اداره بع ما دادند و‌من از رنگش خوشم‌ نیامد و نپوشبدم. الان داو انداخته ام مه فردا عکسشان را بکیرم و بگذارم توی دیوار.بلکه به فروش برود و پولش را بزنم به زخمی( خودم یاد جورج اوول افتاده ام و لباس هایی که به گرو می گذاشت)

منظورم این است که چون من دیگر تقریبا چیزی برای از دست دادن ندارم و شکر خدا همه را از دست داده ام، می توانم با خیال آسوده بگویم در نقطه صفر به سر می برم و خصوصیت شهروندی در چنین نقطه ای همان است که نوشتم اما، حالی که می دهد هم خیلی حذاب و لعمتی است. کلا جهان و مافیها برایت اهمیتی ندارد و به درک تکیه کلامت می شود و‌ به اشعار خیام و صدای شجریان پناه می بری،

🩶در این واویلا سارا چند تا قرص رنگی را روی کابینت پیدا کرده است و‌ می پرسد:

- ااااا پروتئین می خوری؟

- اونا اسمارتیزن

- اسمارتیز می خری؟

- یا محمد برای همکارها آورده بود

- یا محمد کیه؟

- یه همکاری داشتک که کار یاد نمی گرفت و رشوه جمعی می داد

- اوه چه باهوش!

- میگم دیرآموز بود

- باشه. احتمال باهوش بودنش همچنان روی میزه!

- چطور؟

- خر کردن آدم ها هوش زیادی می خواد. مثلا خود تو‌ در این حوزه نمره ت صفر هم نمیشه. زیر منفی میره به نظر من

- خر کردن آدم‌ها خیلی هک ساده ست. بستگی داره چه آدمی رو بخوای خر کنی و اصلا خر کردن رو به عنوان یک متد قبول دلشته باشی. من با خر کردن حتی خود خر موافق نیستم. چون یک کار پست فطرتانه ست به نظرم.

- پست فطرتی که هست ولی کار هر کسی هم نیست

- جرا نیست سارا. همین امروز یک صندوق طلا اعلام ورشکستگی کرد. فکر می کنی مدیرانش خیلی باهوش بودن؟نه اصلا و ابدا، مردم زود خر میشن!

داو

توی راه پله بودیم و داشتیم می رفتیم برای حلوا بستنی بخرم. چند پله که پایین رفتیم، حلوا گفت:

- صبر کن برم بالا

- چرا؟

- می خوام مامانم رو ببوسم

- ok برو

رفت و برگشت و دوباره چند پله پایین رفتیم و دوباره حلوا گفت:

- صبر کن برم بالا

- چرا؟

- می خوام آب بخورم

-ok برو

این بار که رفت بالا، مامان با صدای بلند و طوری که من هم که در راه پله منتظر حلوا بودم، بشنوم،گفت:

- نمی خواد بیاد، داره داو در میاره

با این وجود من همچنان منتظر حلوا ماندم و حلوا برگشت و چند پله پایین آمد و دوباره کفت:

- می خوام برم بالا

- چرا؟

- می خوام داو دربیارم

و اما داو چیست؟ در کوردی معادل حیله است. اما، امشب در یک صفحه اینستاگرامی معنای اصلی آن را فهمیدم:

داو اصطلاحی است در فماربازی به معنای کسی که نوبت اول پیش قدم می شود که بازی را شروع کند.پس داو از قماربازی آمده و داوطلب به معنای پیش قدم برای نوبت اول است.و در محاورات روزمره هم استفاده می شود وقتی می گویمد« کسی دو دستش افناده»یا « دو دست نمی دهد» در واقع همین داو است. سندش هم شعر جناب حافظ است:

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

🤍 الان من فکر می کنم این« داو» در کوردی همان « داو» قماربازی باشد. نمی دانم.

و اما، با حلوا رفتیم و بستنی را خریدیم و بستنی را نوش جان کرد و یک راند گریه کرد و گریه اش را تمام کرد و بعد پرسید:

- خاله من برای چی گریه کردم؟

- مامانت رو می خواستی

دوباره گریه را از سر گرفت.

🩶یک جوری ناز و صادقانه پرسید «چرا گریه کردم؟ »که نتوانستم صادق نباشم.

🩶ادرس صفحه اینستاگرام

Sbiabanki

بی هنر

ترکیب رنگ‌ یکی از پادری خانه سارا قهوه ای- آبی بود.مشخص بود هنر دست مادرش است و خیلی قدیمی. با کاموا بافته شده بود و هلال های قهوه ای- آبی به ترتیب کنار هم کار شده بودند و در نهایت به شکل یک دایره کامل درآمده بودند.به سارا گفتم:

- می دونی قهوه ای و آبی مکمل هم هستند؟

- واقعا؟ نمی دونستم. مثل اینکه زرشکی و‌طوسی هم مکمل هم هستن

- اره ولی اینا رو قبلا هر کسی نمی دونست. مامانت واقعا هنرمنده و خون هنری رو تو رگهاش داره

- آره. خیلی هنرمند و‌ باسلیقه ست

- پس این بی هنری تو به کی رفته؟

- نمی دونم. ببینم می تونی یه حرفی برام دربیاری؟!

سوسیال بخچالیسم

خرج گوشی خاک‌ بر سرم بیست و هشت میلبون شد و تعمیر ماشین هم پنج تومن آب خورد و بدینسان کفکیر اینجانب خورد به ته دیگ و‌صدای تق تقش به گوش سارا رسید ‌خوشبختانه. سارا پیشنهاد داد پنج تومن به من قرض دهد و قرض هم می دهد اما این بشر دیشب یادش رفتع بود پول را واریز کند و امروز مجبور شده بود ده تومن برای کاری جابجا کند و اکر انفاق خاصی نیفتد قرار اسن فردا پنج تومن را به حساب من بریزد گوش شیطان کر.و اما برای آن پنچ نومن از همین الان برنامه ریزی کرده ام. هم ماشین را باید ببرم کارواش و هم خودم را ببرم آرایشگاه. و هزینه همین دو قلم سه تومن می شود احتمالا. میوه هم ندارم که باید بخرم و بعدش یک تومن می ماند که محبورم مدیریتش کنم برای بیست و چند روز آینده( یک زمان های چالش زندگی با کمترین خرج را برای خودم برنامه ریزی می کنم. بعد الان دست روزگار قشنگ چالش ها را به اجبار تغییر داده است) اینکه چگونه بیست و پنج روز با یک تومن دوام بیاورم سوالی است که دولت باید پاسخ دهد. آن چیزی که به من مربوط است این است که کرایه خانه را پرداخت کرده ام. مرغ و برنج هم دارم. گوشت در یخچال نیست که بخاطرش ناراحت نیستم چون فکر می کنم وضع یخچال های همه همین است.انگار یک‌ سیستم یخچال- سوسیالیستی در مملکت برقرار شده است و از این جهت باید به خودمام بنازیم.وجدانا چنین برابری دقیقی که مو لای درزش نمی رود شایان افتخار است.

خوب خیلی نوشتم. واقعا نمی خواستم این ها را بنویسم. می خواستم بنویسم امروز رفتم به دیدار یکی از دوستان هم دانشکاهی ام - بهار- که دانشگاه را ول کرد و چسبید به نوازندگی سنتور و الان استادی شده است برای خودش.بهار سه قطعه برایم نواخت و واقعا لذت بردم. احساس می کردم آدم مهمی هستم و شاهد اجرای یک کنسرت خصوصی.

ام م م م ببین واقعا این رو هم نمی خواستم بنویسم. چیزی که می خولستم بنویسم این است:

رفته بودم شیرینی بخرم که با خودم ببرم به محل کار بهار.بعد شیرینی یک میلیون و ده هزار تومن شد و من فقط یک میلیون پول در حساب داشتم.هاج و واج به خانم فروشنده کفتم:

- به انذازه ده هزار تومن کم کن

و خانم نایلون جعبه شیرینی را برداشت و بعد شیرینی را به من تحویل داد و وقتی تعحب من را دید،گفت:

- ده هزار تومن قیمت نایلونه

۴+2

یا آمار بامعرفت های مملکت بالا رفته است.یا من با بامعرفت ها هم فرکانس شده ام و یا هر چیزی دیگری ممکن است باشد. اما، هر چه هست، فوق العاده است.داستان امروز را مطالعه فرمایید:

- راستش من با رییسم دعوام شده و از محیط کار بیرون انداخته شدم

دکتر که یک جوان سی و دو سه - ساله بود و دستانش را زیر چانه اش کذاشته بود و با دقت گوش می داد، گفت:

- خوب؟

- سه روز استعلاجی می خوام.

دکتر سریع برگه استعلاجی را برداشت و اسمم را نوشت و تاریخ امروز را زد و اما، برای تاریخ پایان استعلاجی به مشکل برخورد. بنابراین با انگشتهایش سه تا شمرد و تاریخ پایان استعلاجی را هم نوشت و تمام.

🩶 به نظرم حتی در این دنیا و در این زندگی همچنان صداقت و راستگویی برنده است.

برو…. نمان… ترک‌ کن

سارا همینطوری که به صندلی سیمانی پارک تکیه داده بود گفت:

- بهش میگن آنتروپی.یک نظمی به هم می خوره تا یک نظم جدید به وجود بیاد.اون جا جای تو نبود و خودت باید می اومدی بیرون. اما تو اینقدر موندی تا آخرش بیرونت کردن. یونگ میگه بعضی جاها نیاید موند و دنیا بارها برات نشونه می فرسته که برو. نمون. ترک کن. اما. اگر بمونی و نری و ترک کنی دیگه خود دنیا اجبارا دست به کار میشه و سقف رو روی سرت خراب کنه تا محبور بشی بری، نمونی،ترک کنی!

🩶 دوست روانشناس هم پیده جالب و کاربردی و باحالی است😀

سگ رئیس و اس ام اس هایش

خاک بر سرت خانم پاییز با این سورپرایزت.کلا از مجموعه بیرون انداخته شدم و‌ تمام. سر چی؟واقعا هیچی. دیشب سگ‌ رییس پیامک داد که گروه را چک‌ کن.چون کوشیم به فاک رفته است نمی توانمدهیچ گروهی را چک کنم با این وجود نوشتم:

- چشم

بعد زنگ زدم به کیوان ببینم چه خبر است. گفت فردا یکی از ما باید برویم سرکار و خودم میرم.نیم ساعت بعد سگ‌ پیامک داد شما هم با کیوان تشریف بیاورید.صبح تشریف بردم و کیوان تعحب کرد. کفتم رییس گفته است بیابم. رییس که خودش آمد،کیوان گفت:

- رییس مگر قرار نبود فقط من باشم

- خانم خودش اعلام حضور کرد که برگرده، خودش دلش خواست برگرده

من کفتم:

- من دلم نمی خواست برگردم. شش تا کار تیک زده بودم که امروز انجام بدم و چون شما گفتید اومدم

همین. رفقا همین.

گفت:

- دیر نشده نی تونی برگردی خونه

چیزی نگفتم.

داد زد:

- از اینجا برو بیرون

- برو بیرون

من هم کیفم راربرداشتم و آمدم بیرون. تا خود عصر بغض داشتم و صدایم می لرزید و از عصر به بعد تا همین الان فشارم افتاده است و‌ تمام تنم می لرزد.

🤍به سارا زنگ زدم و طفلک با کلی خوراکی آمد و غذای خوشمزه ای درست کرد گفت:

- ببین این اتفاق باید می افتاد.سعی کن افسره نشی.گرچه می بینم که هستی. راستی می دونستی افسردگی میزاث نئاندرتال هاست که به ما رسیده؟

بعد هم کلی بصورت علمی در مورد افسردگی ارثی نئاندرتالی حرف زد و اینا.ولی خوب بی انصاف نباشم حضورش به شدت کمک کننده بود.دوست خوب کیمیاست.‌

یک کار خاص

تصمیم داشتم به مناسبت شروع پاییز یک کار خاص برای خودم انجام دهم.اما،انگار خانم پاییز چندان موافق این تصمیم نبود و تا توانست امروز را کوفت من کرد.

1. قرار بود مورچه هفت و بیست دقیقه دم در باشد تا برسانمش مدرسه. هفت و‌نیم با موهایی ژولیده سوار ماشین شد و هدیه من که یک عکس زیبا از خودش بود را بجای اینکه بگذارد توی کوله اشگذاشت روی صندلی عقب. البته فک کنم بخاطر دل من دو کلمه حرف هم زد: چقدر شیرینه!

2. بخاطر آن ده دقیقه در ترافیک گرفتار شدم. خیلی دیر رسیدم و رییس من را هم که می دانید چه سگی است.

3. برگشتنی هم دوباره در ترافیک گیر کردم. دوبار ماشینم در خیابان خاموش شد و به خانه که رسیدیم حلوا را در قاب در دیدم که آماده می شد با پدر و مادرش برگردند خانه خودشان. گفتم:

- چرا می خواید برکردید؟

- چون ما هم خونه داریم( این را حلوا گفت)

عصر خیلی خسته بودم و خوابیدم و وقت نشد بروم کتابفروشی. در عوض با سارا رفتم پیاده روی و بعد از اینکه خداحافظی کردیم خودم زمان بیشتری پیاده روی کردم و آرزو کردم این پاییز رنگ های زیادی را برایمان گذاشته باشد کنار تا هدیه کند به چشمانمان. صداهای قشنگ باد و باران و رودخانه و خش خش های زیادی را جایی همین نزدیکی ها قایم کرده باشد و هر روز کلی موسیقی برایمان بنوازد. امیدوارم ابرهای این پاییز بسیار پرباران باشند و انقدر زیر باران راه برویم و‌خوش باشیم که یادمان برود چقدر ناخوشیم.

🌧️ پاییز تا این دقیقه کار خاصی برای من انجام نداده است. اما خودم برای خودم یک شام پختم و با خیار شور و دوغ نوش جان کردم و رو به خانم پاییز گفتم؛

- بفرما من وظبفه ام رو انجام دادم. حالا نوبت شماست.لطفا یک سفر به لرستان و یک سفر به میانکاله را برای این پاییز من برنامه ریزی بفرمایید. با سپاس از شما بانوی رنگارنگ و‌ خوش صدا و پر زرق و برق و البته مهربان.