عکس و عینک

اصلا و ایدا حوصله کوه رفتن نداشتم.اما رفتم.چرا؟ چون به دیسیپلین فکر کردم و اینکه باید به آن پایبند باشم.اما،بی حوصله بودم و به سختی قدم برمی داشتم.همانطور که لنگ لنگان به سمت بالا می رفتم از کتار یک گروه سه نفره رد شدم که دوتا دختر بودند و یک پسر.هر سه خیلی جوان یا شاید هم نوجوان.یکی از دخترها گفت:

- یک گلی هست که رنگش زرده

- زرده؟

- آره.هم زرده هم سفیده؟

توی دلم کفتم احتمالا منظورش گل تخم مرغ است و کمی اخم هایم برای خودم باز شد.خانم جوان ادامه داد:

- آهان یادم اومد.اسمش بابونه ست

- بابونه!

- آره. بابونه. بیاید اون گل ها رو پیدا کنیم و دو تا گل رو از ساقه جدا کتیم و گل ها رو بذاریم توی دماغمون و ساقه ها رو فرو کنیم توی حلقمون.این کار الان توی اینستاکرام ترنده!

دو دوست دیگر موافقت کردند و رفتند دنبال بابونه بگردند.خیلی زود پسر که باهوش تر بود احتمالا،گفت:

- بابونه تو بهار پیداش میشه الان نیست

- اوه راست میگی.پس دنبال یک گل دیگه بگردیم

سه تایی رفتند دنبال یک گل دیگر بگردند و فک کنم پیدا هم کردند.اما یکی از آنها گفت؛

- این خار داره.زخمی مون می کنه

- یه جوری می ذاریم که زخمی نشیم

- باشه ولی اگه اینقدر از نزدیک عکس بگیریم قیافه مون زشت می افته

- عینک می زنیم.سه تایی عینک می رنیم و بعد عکس می گیریم

من تا اینجا در داستان حضور داشتم و نمی دانم بعدش چه شد.اما همین حضور چند لحظه ای در زندگی این سه جوان موددم را عوض کرد و کلی خندیدم.

کیوی

خیلی طولانی می شود اگر بخواهم توضیح دهم چطور راضی شدم پوست صورتم را موم بیندازند.اما،استارتش از همان روزی شروع شد که موهایم را پیکسی زدم و امروز با پاهای خودم رفتم به مسلخ.اولا که موم خیلی سفت بود و ماهیچه های صورتم را هم سفت کرده بود و نمی توانستم فکم را حرکت بدهم تا جواب خانم آرایشگر را بدهم.از طرفی انفاق ویژه ای در ارایشگاه داشت رخ می داد و خانم دلش می خواست هی حرف بزند و انتظار جواب هم داشت.جواب از من! از من! از من رفقا!

خوب جواب که نمی توانستم بدهم.یعنی حتی اگر درونگرایی ام اجازه می داد،ماهیچه های فکم یاری نمی کردند.بعد اتفاق ویژه هم که حضور یک عروس در آرایشگاه بود، دو‌ نیمکره مغز خانم را یکی کرده بود و مستقیم وصل کرده بود به زبانش.کمی در مورد عروس بنویسم.اول اینکه یک خانم جوان قد بلند، لاغر و خیلی خوشگل بود با یک آرایش لایت و‌کمترین اکسسوری.فقط بک زنجیر بدون تو گردنی در کردنش بود. امیدوارم عاقبتش خیر شود اما لباسی که پوشیده بود با کفن مو نمی زد.بلند و بی قواره از شانه تا نوک پایش. ساده تر از هر لباس ساده ای که تا حالا دیده بودم.وجدانا من حاضر نیستم با چنان لباسی حتی داخل قبر بروم.البته که واضح است حاضر بودن و نبودن من در چنان لحظات باشکوهی برای هیچ کسی مهم نیست و اگر گرانی با همین فرمان پیش برود چه بسا بدون کفن هم دفن شوم.از کجا به کجا رسیدم؟.فاک. دیگه این قسمت رو ادامه نمی دم. اه.

دوما هم به همان اتفاق ویژه برمی گردد اما ارتباط مستقیمی با عروس خانم ندارد و بیشتر به دیالوگ من و خانم آرایشگر مربوط است. نوستراداموس با توجه به آنچه در آرایشگاه می گذشت گفت:

- چقدر جو آرایشگاه خوبه.چقدر شاده. چقدر آدم راحته.اصلا هر جا مرد نباشه جای خوب و شاد و‌آروم و خوشیه!

من سر تکان دادم و خانم ادامه داد

« پیش به سوی بدیختی» من هر کی ازدواج می کنه توی دلم این رو می گم. جوونای امروز مگه به درد ازدواج می خورن؟ مگه تعهد بلدن؟

من یک آخ کشیدم زیرا یک لایه از موها را با تمام قدرتی که داشت از روی صورتم برداشت و آن را به من نشان داد و گفت:

- ببین چطور موها رو بر می داره؟ می بینی؟ عین کیوی!

بعد من نه تنها کیوی را نمی دیدم که حتی خود خانم را به زور می دیدم.اما سرم را به علامت رویت کیوی مورد نظر نشان دادم و مقادیر دیگری درد و رنج را تحمل کردم و تا کیوی برداری تمام شد بلند شدم و دویدم سمت در خروج.

🩶 تصمیم گرفتم از این به بعد آخر هفته ها یک فیلم ببینم حداقل و امشب این فیلم رو دیدم:

فیلم: Bad apples2025

نظر: خوب بود.

مردمک های مظلوم

1.

چند روز پیش از پشت پنجره اداره یک نگاهی به بیرون انداختم و دیدم دارد برف می بارد.البته توهم برف به سی ثانیه هم نکشید و خیلی سریع مغز شارپم خطای چشمان کورم را پوشش داد و برف را به برگ تبدیل کرد و چند تا حس شاعرانه هم به سیناپس های پس سری و این وری و آن وری ارسال کرد و در نتیجه من بیخیال تازیانه زدن به مردمک های مظلومم شدم و فقط از دیدن برگ‌ ریزان لذت بردم.امروز هم داشتم راه می رفتم که یهو بارون زد.شب هم داشتم ورزش می کردم که اول یک نور زیبایی وارد خانه شد و بعد آسمان چنان غرید که با اینکه می دانستم رعد و برق است وزنه هایم را زمین گذلشنم و از پنجره بیرون را نکاه کردم و دیدم که پاییز با بالاترین اعتماد به نفس و بلندترین صدا و زیباترین باران یهو از راه رسیده است.مبارکمان باشد.

2.

همکاری که در این واحد جدید کنار دستم است به شدت آدم جالبی است.تا اینجا فهمیده ام که سابقه سکته مغزی و پانزده روز کما را دارد.همچنین دیابت دارد و روزانه انسولین مصرف می کند.خودش می گوید پسرش او‌ را تابلوی عبور ممنوع صدا می زند از بس هر چه می خواهد،جواب می دهد نه.در اداره هم خیلی دل به کار نمی دهد و با اینکه سابقه اش از من کمتر است بسیار به سابقه خدمتش افتخار می کند و ‌خودش را در آستانه بازتشستگی می بیند و محق که کار نکند.اما، جالب ترین قسمت شخصیتش برای من این است که کلی شعر و حکایت و داستان و ضرب المثل بلد است و خیلی بجا از آنها استفاده می کند.مثلا امروز رییس مستقیم هر دوی ما- همان فنچ بی آزار- داشت گله می کرد که کسی زحمتش را هیچ حساب کرده است، و ایشان فرمود:

به گیتی دو کس را سپاس / یکی حد شناس و یکی قدر شناس

یا مثلا همکاران گفتند که دیابت نسبت به مریضی های دیگر بهتر است، گفت:

-هر جایی که درد هست انگار جان همان جاست

و امروز من از یک همکاری که قبلا گردو می خریدم، قیمت کردو را پرسیدم و همکار گردو فروش سابق انکار که سرکردنه باشد گفت:

- دونه ای دوازده هزار تومان

تابلوی عبور ممنوع تا این را شنید،گفت:

- حرام است

همچنین تابلو معتقد است سه تا خ باعث بدبختی ما شده است:

خر و خواب و خائن بودن مسئولین

عاقل و دانا و خردمند

امیدوارم تتمه عقلی که در کله ام باقی مانده است برنده شود و نگذارد من آن کیف قهوه ای_جیر زیبا و متفاوت را سفارش دهم و بجایش به زمستان سردی فکر کنم که در پیش است و پاهایی که باید از روی برف و یخ رد شوند و کفش هایی که باید بخرم.

آخر کیف به چه دردت می خورد؟شما کفش لازم دارید خانم؟ نمی گویم این کفش های سرمه ای تا زمستان دوام نمی آورد.البته که دوام می آورد.اما آخر پالتوی تان قهوه ای است،یا باید پالتوی سرمه ای بخرید و با این کفش بپوشید،یا کفش قهوه ای و آن پالتو.

اوه ، یک کاپشن سرمه ای داری که می دانم به شیکی پالتوی قهوه ایت نیست.اما،به‌ هر حال می شود زمستان را با آن بگذرانی؟پس پا روی دلت نگذار و‌ تا پول دستت رسید کیف موردعلاقه ات را سفارش بده.واقعا،می خواهی داغ آن کیف روی دلت بماند؟

سلام علیک با سگی که تا حالا ندیده بودم

نمی دانم جرا اینقدر عصبانی هستم و پاچه ملت را می گیرم.البته خدا وکیلی تا پاچه ام را نگیرند،پاچه نمی گیرم.زیرا به اصل شروع کننده خشم نبودن پایبند هستم حداقل تا الان پایبند بودده ام و شروع کننده خشم نبوده و‌ سعی می کنم نباشم.اما، خدا نکند کسی شروع کننده باشد با ورژنی از من روبه رو می شود که حتی خودم تا به حال با آن سلام و علیک هم نکرده ام.رسما گدازه آتشفشان می شوم و به همین خاطر از خودم هم عصبانی هستم و خیلی پیش می آید که یهو به خودم می آیم و می بینم که اوا خاک عالم پاچه خودم را هم گرفته ام.

🩶 کتاب شناگر اثرجولی اتسوکا را خواندم و خیلی دوست داشتم.

یک جمله از کتاب:

بدون عینک کوریم

چشمانی پر از سنگ

چند تا عکس در اینستاگرام دیدم با این عنوان:

جوری که چشمان آسیگمات دنیا رو می بینه

بعد عکس چندین چراغ برق در شب و چیزهای دیگری را گذاشته بود و فک کن چی؟من همه را به آن شکل که در عکس نشان داده شده بود،می بینم!

🩶 حالا که حرف از چشم شد باید اعتراف کنم اواخر شهریور برای تعیین شماره چشمم به مرکز چشم پزشکی نور تهران مراجعه کردم.می دانم که کمی باعث تعجب است این کار اما راننده اسنپ نزدیک بود شاخ در بیاورد که صرفا برای تعیین شماره چشم از سنندج کوبیده ام آمده ام تهران و برای اینکه سکته نکند توضیح دادم:

- البته احساس می کنم تو چشم هام سنگریزه هم دارم

سریع گفت:

- اون که ساده تره.دلیلش خشکی چشمه و باید قطره اشک استفاده کنید!

آچمز شدم و از اینکه یک جوان لوس و البته فضول داشت من را بازخواست می کرد، حالم گرفته شد.طوری که خواستم تذکر بدهم:

- خواهش می کنم تا آخر مسیر به مریم زنگ نزنید.اعصاب من خورد شد از بس التماس کردید برود بدود و در عوض مریم به خوابیدن ادامه می دهد

البته که هیچ حرفی نزدم.من را که می شناسید.در چنین مواقعی هیچ حرفی نمی زنم.تازه در مواقعی هم که باید حرف بزنم هم حرف نمی زنم.مثل این موقعیت:

- شما از کجا اومدید تهران.؟لهجه تون خیلی عجیبه!

🩶اوه داشت یادم می رفت شماره چشمم همانی بود که اینجا تشخیص داده بودند یعنی یک و بیست و پنج و‌ در مورد خشکی چشمم هم یادم رفت بپرسم.

ستاره

خواهرم زنگ زد و گوشی را به حلوا داد تا قانعش کنم الان شب است و مغازه ها تعطیل هستند و او‌ حتی اگر بیرون برود نمی تواند لباس کرومی مورد نظرش را بخرد.

سریع هدف ماموریت را گرفتم و به حلوا کفتم ؛

- حلوا جان الان شبه.آسمون رو‌ نگاه کن‌پر از ستاره ست.هر وقت ستاره ها برن تو آسمون، آدم ها هم میرن خونه شون

بعد مورچه گفت:

- ببینم

و‌ همراه خواهرم رفتند و پرده را کنار زدند و آسمان را نگاه کردند. حلوا گفت؛

- کو؟کو؟ستاره کو؟

خواهرم با دلسردی گفت:

- هوا ابریه

حلوا به من گفت:

- هیج ستاره ای نیست.پس آدم ها هنوز خونه نرفتن

جر و بحث حلوا و مادرش بالا کرفت و فقط شنیدم خواهرم گفت:

- کاری نداری خواااااهر

شریک شادی

پیرزن.پیرزن؟از شما چه پنهان حساسیت پیدا کرده ام به این اسم.پس نه به پیرزن.پس چی؟ زن جوان همین چند وفت پیش.ok؟

زن جوان همین چند وقت پیش ترک موتور دختر جوانی نشسته بود که موهایش را دست باد سپرده بود در حالیکه خودش محکم روسریش اش را به سرش چسبانده بود و برای هر کسی که می دید از جلمه من دست تکان می داد تا همه را شریک شادی خودش کند.

پیکسلی همان کچلی است

1.

دو‌هفته پیش رفتم آرایشگاه و موهایم را پیکسلی کوتاه کردم.خود خانم آرایشگر باورش نمی شد که به این راحتی دارم از موهایم دل می کنم.یکی دو بار پرسید آیا مطمئنم؟و من طوری مطمئن بودم که مجبور شد اعتراف کند که از نظر خانم من آدم متفاوتی هستم و هیچ چیز آنقدر که برای دیکران مهم است برای من مهم نیست و بعدش داستانی از دوره شاگرد آرایشگر بودنش را تعریف کرد که خانم آرایشکر آن موقع موهای خانمی را که آمده بود پنج سانت کوتاه کند،تا ته کوتاه کرده بود و خانم بیهوش شده بود و کار به پلیس و دادگاه کشیده شده یود.من گفتم:

- وابستگی خوب نیست.ولی اون ارایشگر هم کارش درست نبوده

- نه اصلا درست نبود.موهای دختر تا کمرش بود و خودش و خانواده ش مخصوص پدرش اون موها رو می پرستیدن.پدرش تا دم ارایشکاه اومده بود و مادرش داخل آرایشگاه بود و خانوادگی بعد از کلی دل دل و خوف و رجا تصمیم گرفته بودن اون پنج سانت هم کوتاه بشه

- وااااو با اینهمه تمهیدات ایمنی اومده بودن و خانم اون کار رو کرد؟

- اره و هنوز هم یکی از سوالات ذهن من اینه که چرا اون کار رو کرد؟آیا حواسش نبود؟ از حسادتش بود؟ خواست حالشون رو بگیره؟

- با شاید هم موها رو فروخته؟

- بله کاملا ممکنه

- بعد که دختر و پدر و مادرش شاکی شدن چی جواب داد؟

- گفت حواسش نبوده و حالا مگه چی شده؟ مو‌ بوده که کوتاه شده و دوباره برمی گرده

- این رو درست گفته ولی باز هم حق نداشته اون کار رو بکنه.مو برمی گرده دیگه.غصه‌خوردن نداره

- آخه همه مثل شما فکر نمی کنن.خیلی ها میان و من با خط کش و سانت به سانت موهاشون رو‌کوتاه می کنم

- من اینطوری نیستم.شما راحت باش

- راحتم.می دونم شما اینطوری نیستی و به زیبایی اهمیتی نمی دی

- اهمیت می دم.اما نه در حدی که زندگیم حول محور زیبایی بچرخه

- خوب همین خیلیه.منم می خوام مثل شما باشم.کمی دیگه موهام مثل موهای شما سفید و اینقدر قشنگ بشه،دیگه موهام رو رنگ نمی کنم.اون چند تا جراحی زیبایی هم که کردم واسه به تاخیر انداختن پیری بود نه زیبا شدن

حالا منظور از نوشتن این پست؛

1.

اعلام کوتاه کردن موهایم و اینکه خیلی به من می آید این مدل و لطفا به من بگوید مبارک است و اعتراف به اینکه من بعد از کوتاه کردن فهمیدم این مدل موها ترند شده است وگرنه ممکن بود کوتاه نکنم.

2.

در اینستاگرام مقاله ای عحیب خواندم با یک نتیجه گیری برگ ریزان.غربی ها وقتی خوشحال می شوند که بدانند روی کسی تاثیر گذاشته اند.شرقی ها در چنین مواردی نه تنها خوشحال نمی شوند که ترشح هورمون کورتیزل شان سر به فلک می کشد و برعکس.شرقی ها وقتی از کسی حرف می زنند که روی آنها تاثیر گذاشته است دچار جوگرفنگی و شور و شعف می شوند و در این موارد اندازه ترشح هورمون کورتیزل در غربی ها به سمت آسمان صعود می کند.

می خواهم بگویم اگر این مقاله ملاک باشد که امیدوارم باشد من بیشتر یک غربی به حساب می آیم تا شرقی.چون از همان دقیقه ای که فهمیدم روی یک خانم آنهم یک خانم آرایشگر آنچنان تاثیری کذاشته ام که می خواهد قید رنگ و آرایش و زیبایی را بزند، در پوست خود نمی گنجم( دوس دارم یادآوری کنم که من از ته قلبم دوس ندارم روی هیچ کسی هیچ تاثیری بذارم چون روی خوب و با بد بودن همه چیز شک دارم و ممکنه این رفتار و رویه من اشتباه باشه و یا حتی اکر درست باشه فقط برای من درست باشه و نه اون خانم.با همه این ها باز هم خودم را به غربی ها نزدیکتر می بینم😁)

3.

حلوا که موهایم را دید روی موهایم دست کشید و ناباورانه پرسید:

- کوتاهشون کردی؟

- آره

رفت و‌ کمی بعد برگشت و‌ با دستش یک تاب دلبرانه به موهای کنار گوشش داد و گفت:

- من و مورچه موهامون بلنده

پیرزن پرحاشیه

شوک بزرگی که در این چند روز بر من وارد شد،مربوط می شود به تصوری که خودم از خودم داشتم و چیزی که واقعا وجود دارد.داستان هم از تلفن آکو همکار روی مخ قبلی شروع شد.فکر می کرد در واحد قبلی هستم و می خواست سفارش کسی را بکند.گفتم که آنجا نیستم و باقی داستان،گفت:

- ببین ما همیشه در مورد تو صحبت می کردیم و می گفتیم که تو حق دازی اعتراض کنی و جایگاهت اینجا نیست و ....

این حرف من را به حرف چند وقت پیش محمود لینک کرد که مثلا می خواست از من تعریف کند گفت:

- پارسال ابلاغ ایشون که اومد همه ترسیدن که ایشون اینجوری و اونجوری و نمیشه باهاش کار کرد و نه تنها کار بلد نیست که کار کردن هم بلد نیست( این دو تا با هم فرق دارن ولی حال ندارم توضیح بدم چه فرقی دارن)

اون روز که محمود آن حرف را زد انگار آب سرد روی سرم ریختند.فکر کردن به پارسال و غیبت هایی که پشت سرم شده است تصور خودم از خودم را به هم ریخت.چون همیشه فکر می کردم چون من خیلی کارم درست است کسی پشت سر من حرف نمی زند.اصلا و ابدا.بعد یهو فهمیدم پارسال پشت سرم جلسه ها تشکیل شده است و کم کم دلیل زنگ زدن هدیه را هم که سالهاست با هم ارتباط نداریم فهمیدم.احتمالا همکارها مجبورش کرده اند زنگ بزند و از من اطلاعات بکیرد.این گذشت تا رسید به تماس آکو و اینکه بعد از حضورم هم جلسات غیبت ادامه داشته است و حالا هر چه گفته اند،جهنم.اینکه اینقدر حرف و حدیث پشت سر من زیاد است واقعا برایم باورنکردنی است.زیرا تمام تلاش من در زندگی این بوده است که زندگی آرام،ساده و بی حاشبه ای داشته باشم.فاک!