1.
دوشنبه شرکت گاز یک پیامک پر از توپ و تشر فرستاد که :
« مشترک عزیز هر چه سریعتر چهار و میلیون و نیم هزینه گاز خود را پرداخت کنید وگرنه ظرف هفتاد و دو ساعت آینده دم در خانه شما تشریف خواهیم آورد و شما را گاز خواهیم کرفت.»
نه رقم مبلغی که می بایست پرداخت کنم را باور می کردم و نه تهدید ترسناکشان را. چند بار عددهای پیامک را شمردم و چشم هایم را مالیدم و دیدم که این بار متاسفانه ایراد از چشم هایم نیست و چهار و نیم باید بریزم در حلقوم شرکت گاز. ولی آخر چرا؟ مصرف من که خیلی کماست.
چهارشنبه به شرکت گاز مراجعه کردم و فهیدم منطقه ما به شعبه دیگری ربط دارد. امروز آنجا رفتم و تا درخواستم را مطرح کردم. کارمندی که با دو تا پسر کوچکش آنجا بود پرسید:
- کی پیامک برات رسید؟
- دوشنبه
- از دوشنبه الان اومدی که ما قطع هستیم
- وقت نداشتم. حالا چکار کنم واقعا قطع می کنید؟
- بله.همکاران وصول مطالبات سخت مشغول کار هستند!
- چکار کنم؟
- شنبه برگرد. پیامک رو داری؟
- بله.
پیامک نبود.پیدا نمی شد.
- نمی دونم چرا پیامک پیدا نمیشه
- توی پیامک هات سرچ کن gas
سرچ کردم و نبود و به ناچار و با اعصابی خورد آمدم بیرون.توی حیاط سایه خنکی پخش شده بود که برخلاف رفتار آن کارمند خیلی دلپذیر بود. ایستادم و بعد از کلی سرچ پیامک را پیدا کردم و پرواز کردم داخل اداره. پیامک را نشان دادم و گفتم:
- از سرشماره شرکت گاز نیست. یه شماره دیگه ست.
گوشی را گرفت و پیامک را نگاه کرد و گفت:
- شنبه برگرد!
2.
گوشی من پیامک های اینترنت بانک را دریافت نمی کند. با کمک هوش مصنوعی، اطلاعات خودم، سرزدن به بانک و هر جنگولک بازی دیگری که فکرش را بکنید هم مشکل حل نشد. امروز که دیگر واقعا زده بودم به سیم آخر فکر کردم :
- جهنم وضرر چقدر اعصابم خورد بشه.گوشی می خرم.
و رفتم ارزانترین گوشی آندرود که A0 بود را قیمت کردم و فرمود:
- شصت میلیون تومان!
3.
خودم را در اولویت قرار دادم و یک مینی کوله پشتی پارچه ای با زمینه یاسی و طرح گل های زرد و صورتی و سبز برای خودم خریدم سیصد و نود هزار تومان. کاربردش هم مطابق با بروشور سازنده اش که با یک خط عجق وحق نوشته شده بود،این بود:
« جای وسایل آرایش»
خلاصه با جای وسایل آرایشم داشتم برمی کشتم خانه که کسی من را صدا زد:
فروشنده نان فانتزی همان نزدیکی ها بود.نزدیک رفتم و با دوق گفتم؛
- لیلا
- لیلا کیه؟آزاده هستم.
آزاده بود. دوست دوران دبیرستان. از هر دری صحبت کردیم و فهمیدم یک پسر دبیرستانی دارد که شاکرد پسرعموی من است که کابینت ساز است. بعد هم طبق روال همچین دیدارهایی بخث رفت سمت ازدواج و آیا ازدواج خوب است یا نه. من نظر خودم را گفتم نظر آزاده این بود:
- ازدواج بد نیست. کنار اومدن با مردها سخت نست. بچه سخته!
چند هفته پیش آرزو هم همین حرف را زد واین برای من خیلی عجیب بود.
آها این آزاده بود که به من فهماند خرید آن جا وسایل آرایشی نشانه آن است که من خودم را در اولویت قرار داده ام. چون گفت:
- دیروز هم رد شدی ولی چون با دوستا بود صدات نکردم.
- بله دوستم خرید داشت و من این رو دیروز دیدم و فکردم خریدنش ضروری نیست. اما دلم پیشش بود و امروز اومدم خریدم( نگفتم از ترس سارا نخریده ام تا نگوید کم جرت و پرت بخر مثلا قراره بریم ژاپن)
بعد مینی کوله پشتی ام را نشانش دادم و گفتم:
- اینه. به نظرم خیلی نازه
- به نظرم مجردی خیلی خوبه. آدم همیشه خودش رو در اولیت می ذاره!
❄️ قبلا هر وقت دوستان قدیمی به من می رسبدنداولین سوالشان این بود:
- چرا ازدواج نکردی؟
الان سوالشان این است:
- چرا موهات رو رنگ نمی کنی!