ساراتراپی
سارا زنگ زد و پرسید:
- کجایی؟
- خونه
- توکجایی؟
- زیر سرم
- اینقدر حالت بد شد؟
- خیلی بدتر از دیروزم. فک کردم اگر این ورایی بیای اینجا
- میام
- نه تا تو بیای سرم تموم شده
بعد صدای سارا رفت و کمی بعد برگشت.پرسیدم:
- چی شد؟
- دو تا پسر جوون اومدن اینجا که به نظر میرسه با هم دوست باشن. هر دو تاشون سرم بهشون وصله. یکی روی تخته اون یکی روی صندلی.صحنه بامزه ای بود. ازشون خواستم گوشی شون رو بدن ازشون عکس بگیرم.
- قبول کردن؟
- اره خیلی هم خوشحال شدن
- خوش میاد حتی وقتی ملک الموت داره دور سرت می چرخه دست از ژانگولربازی دراوردن برنمی داری . تو چکار داری به مردم. سرم رو بکیر و پاشو برو خونه
- اخه خیلی بامزه بودن. راستی اداره چطور بود؟
- افتضاح. احساس می کنم این چند سال آخر رو نمی تونم تحمل کنم و قطعا می میرم
بعد سارا این جمله اخر من را جدی گرفته بود و یک ساعت بعد یک ویدیو برای من فرستاد با این مضمون :
تحمل کن رفیق ما هنوز پاییز ژاپن رو با هم ندیدیم!
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.