شاه عباس
هیچ خاطره خوبی از این عباس تلفنچی اداره ندارم و کاش همین بود.به یادآوردن عباس بصورت اتوماتیک احساس خشم عمیقی را در من فعال می کند که مواقعی که زنگ می زدم و زنگ می زدم و زنگ می زدم و جواب نمی داد و جواب نمی داد و حواب نمی داد،در من به وجود می آمد.فک کن هیچکدام از تلفن های من را جواب نمی داد،اما تا با تلفن رییس آن وقت هایمان زنگ می زدم بلافاصله جواب می داد و حی و حاضر بود و وقتی دلیل جواب ندادن تلفن های خودم را می پرسیدم،دروغ نخ نمای توی آستینش را رو می کرد:
- نیودم.همین الان برگشتم!
آن سالها از عباس متنفر بودم و چون نمی توانستم دروغش را رو کنم خشم عجیبی از او به دل گزفته بودم که متاسفانه همچنان آن خشم قدیمی وجود دارد و گاه و بیگاه فعال می شود.رک و راست بگویم از عباس متنفر بودم و هستم و شنیدن خبر بازنشستگی اش حسابی خوشحالم کرد و این نشان می دهد که از عباس بیشتر متنفر بوده ام تا ایوان.(قبلا مطمئن نبودم از کدامشان بیشتر متنفر هستم).
امروز،روز بازنشستگی عباس بود و ما شنبه فهمیدیم که پنچ شنبه گذشته سکته کرده است و در بیمارستان بستری است.من برایش متاسف شدم و به حساب بدشانسی اش گداشتم.اما،هر کسی خبر را می شنید بلافاصله قضاوت می کرد که عباس بخاطر از دست دادن جایگاهش سکته کرده است و من نمی دانم دقیقا منظورشان کدام جایگاه است.چون تا آنجایی که به من مربوط می شود عباس هیچوقت در جایگاهش حضور نداشت!
◇ دیشب خواب خوبی دیدم.خواب یک چشمه با آب روشن اما نه چندان زیاد.امیدوارم تعبیرش شنیدن خبر خوبی باشد که منتظرش هستم.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.