هوا تاریک بود و بارانی.دو خانم و یک بچه کنار خیابان منتظر تاکسی بودند.شیشه ماشین را کشیدم پایین و پرسیدم کجا می روند؟مسیرشان تا جایی با من یکی بود و از جایی به بعد نه.گفتم سوار شوند.خانم جوان و بچه سریع در ماشین را باز کردند و سوار شدند.آن یکی خانم که پیر هم بود در جلویی را باز کرد.معذرت خواهی کردم و گفتم لطف کند و برود پیش ان دو نفر دیگر و اشاره کردم به لپ تاپ و کیف و مدارکم که روی صندلی جلو بود.اما،خانم در را بست و گفت که سوار نمی شود.من کپ کردم و از خانم پشت سری پرسیدم مگر با هم نیستید؟با هم نبودند.حرکت کردم و ضمن به علط افتادن از بس مسیر خانم دورتر از مسیر خودم بود،بالاخره خانم و بچه را رساندم.اما،تا به خانه برسم خودم را سرزنش کردم که چرا لپ تاپ و کیف و مدارکم را نگذاشتم صندلی عقب تا آن خانم پیر هم سوار شد؟دلیلش واضح بود.خسته تر از آن بودم که لپ تاپ به آن سنگینی را بردارم و بگذارم روی صندلی عقب و تازه نمی توانستم به سه تا غریبه اعتماد کنم و کیف و مدارکم را دم دستشان بگذارم.با همه اینها من کاری از دستم برآمده بود و انجام داده بودم.اینکه خانم نمی توانست یا نمی خواست در صندلی پشت بنشیند مشکل من نبود.اما،چرا، خود سرزنشگر من خجالت نمی کشید و بجای تشکر از من بخاطر آن رفتار نیک،همچنان سعی می کرد کاری کند که من از خودم بدم بیاید؟

جواب: از بس پفیوز است!

◇ خانم وقتی پیاده شد می خواست کرایه بدهد.

◇ به خانم گفتم چند تا انار برای بچه اش بردارد.براشت و از خدا برای خودش مرگ خواست!