من میخواستم با موهای نچرالم بروم مهمانی.اما،این سارا مخ من را زد و گفت:

- حالا یه سشوار هم به موهات بکشی بد نیست.

- حوصله ندارم.

- حوصله نمی خواد.ساده ست که.

- ساده نیست.زمان میخواد و حوصله و دست اخر هم صاف نمیشه!

- حالا اینقدر ناامید نباش، صاف میشه.میخوای من بیام برات سشوار بکشم.

- نه.خودم یه کاریش می کنم.

- پس نچرال نمیری.درسته؟

- باشه.

کل این مکالمه نشان می دهد که من مسخ شده ام وگرنه من کجا و سشوار کشیدن موهایم کجا؟.به هر حال بخاطر حرفی که زده بودم،امروز قبل از مهمانی رفتم سراغ اتو مویی که سالها پیش خریده بودم برای صاف کردن این عزیزان فرفری و از بس استفاده نشده است صحیح و سالم و نوی نو مانده است و خیلی خوب کار می کند.آنقدر خوب که در کشاکش صاف کردن موهایم ناعافل زدم و بجای یک دسته جعد گیسو، یک عدد لاله گوش را تقدیم اتوی موی باستانی ام کردم و اول جیغ زدم بعد داد و بعدش هم بالاخره گوش بدبخت را از وسط آن دو آهن پاره داغ بیرون کشیدم و توی آینه به گوش گداخته شده ام نگاه کردم و از شما چه پنهان فحش دادم.اما،دلم خنک نشد و از اینکه رفتن به آن مهمانی را بخاطر چنین اتفاق مسخره ای باید کنسل کنم،کفری شدم و دست از اتو کشیدن بقیه موهایم کشیدم اما از نگاه کردن به گوش دردناکم نه.بالاخره از این یکی هم دست کشیدم و رفتم پماد سوختگی زدم به گوش بینوایم که واقعا اثر داشت و درد را کم کرد.درد که کم شد دوباره رفتم و گوشم را نگاه کردم و دوباره فحش دادم اما،یهو یاد ونسان ونگوگ افتادم و فکر کردم:

- اشکالی نداره خانم.غصه نخور.کاری نکردی که.اولا که اتفاقی بود.دوما که گوش داری هنوز.ونسان بیچاره عمدا گوش خودش رو کند و خوب باهاش زندگی هم میکرد!

بعد از این فکر و اندیشه،به صاف کردن موهایم ادامه دادم و دوساعت دهن خودم را صاف کردم اما:

بعد از مهمانی خواهرم از مورچه که با من مهمانی آمده بود،پرسیده بود که:

- موهای خاله صاف بود؟

جواب مورچه:

- نه صاف نبود!

◇ در مورد مهمانی هم باید بگویم که غیر از صاحب مهمانی،هیچ کسی را نمی شناختم.البته سهره و چیمن،پرستو و مژگان را یادم بود.اما،لیلا،پروین،الهه، سهیلا و ژیلا را حتی بعد از معرفی شدن به یاد نمی آوردم.

◇ همه ازدواج کرده بودند و بچه های بیست و دو- سه ساله داشتند انهم چند تا.

◇ واکنش رفقا به شوهر نداشتن من این بود:

- خوش به حالت!

- ما عقل نداشتیم!

- پس کسی نیست که مغزت رو بخوره!

این آخری را سهره گفت و من را یاد ضحاک انداخت و برایش بسیار متاسف شدم.سهره بسیار نازنین بود و هست.

◇ خوش نگذشت.