بوتیک گراز
یک تفاوت مهم مغز با کامپیوتر نبود دکمه Delete در مغز است.بنابراین ما توانایی حذف خاطرات تلخ و ناراحت کننده خودمان را نداریم.پس چه باید کرد؟می توان مثل re-write کردن نوشته ها در فایل های word در خاطرات تغییراتی ایجاد کرد.با ابن روش:
اول سراغ فایل خاطره دردناک و تلخ و ناراحت کننده خودمان می رویم و فایل را باز می کنیم و تمام هیجاناتی را که در جریان وقایع آن خاطره تجربه کرده بودیم،دوباره تجربه می کنیم.
مثلا،یکی از خاطرات تلخ من مربوط می شود به سالها پیش که مد شده بود روی مانتو،پلیور بپوشیم و من یک پلیور بسیار زیبای قهوه ای رنگ پوشیده بودم و وارد یک بوتیک شیک شدم برای لباس خریدن.داشتم لباس ها را نگاه می کردم که مرد جوان مغاره دار به سمتم آمد و پرسید:
- اون بلوز رو کجا خریدی؟
- چطور؟
- این پلیور مغازه ماست که چند روز پیش دزدیده شد!
یخ کردم و آدرس مغازه ای که پلیور را از آنجا خربده بودم دادم و دستپاچه بیرون آمدم.
احساسات من در آن خاطره: خشم بود و ترس و تعجب و احساس ناتوانی و کلی سیگنال منفی گیح کننده ی مواجه با یک موجود پست فطرت و خل و چل که به راحتی از مغازه اش دزدی می شود و یقه یک نفر دیگر را بگیرد.
خوب من الان دوباره تمام آن احساسات را تجربه کردم و الان بین ده دقیقه تا یک ساعت وقت دارم تا هیجانات آن خاطره را تغییر دهم.
این مرحله اول بود.
و حالا مرحله دوم:
هاها! چقدر اون پلیوره به من می اومد.اون پسره چه ابلهی بود واقعا.یعنی اصلا به مخ معیبوبش خطور نکرده بود که یک دزد چرا باید با لباسیدزدی برگرده به همون مغازه ای که لباس رو ازش دزدیده؟ولی من هم حق داشتم تعحب کنم.فک کن داشتم رگال ها رو نگاه می کردم که بهو دیدم موجودی داره به سمتم می آید.یه لحظه احساس کردم گرازه و چقدر تعحب کردم.آخه گراز توی بوتیک فروشی! هاها ها! اسم بوتیک رو باید می ذاشت گراز.چقدر من ترسیدم.حق هم داشتم بترسم.شما بودی نمی ترسیدی؟اصلا گراز دیدید؟من توی زریوار دیدم.اه اه اه یک قیافه زشت و ترسناکی داره که مپرس!اما،خوب سنگین و آهسته راه میره و فک کنم اکه کاریش ندلشته باشی کاریت نداره.ولی فک کن عصبانی شه و دنبالت کنه! واااای من که می ترسم.اما خوب در نهایت درمی رم.اصلا تصور در رفتن از دست گراز من رو یاد پلنگ صورتی میندازه و اون سگه!
این هم از مرحله دوم که همین الان تمرین کردم و فعلا همین قدر جواب داده است که آهنگ پلنگ صورتی همراه با آن فایل قابل شنیدن است.و البته خاطره همچنان زنده است.اما دردناک نیست.
◇ این روش آلبرت الیس است.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.