صد رحمت به آن سگ سیاه سالهای قبل.حداقل می شناختمش و گرچه معمولا گازهای بدی از من می گزفت ولی مخصوصا این اواخر حرفه ای شده بودم و تا از دور می دیدمش،فرار می کردم و خیلی وقت ها هم قسر در می رفتم.اما، الان این افسردگی جدیدم به شکل غل و زنجیر برده های باستان درآمده است و یک جوری من را به زمین چسبانده است که حتی پیاده روی نمی توانم بروم.ورزش را گذاشته ام کنار و بیخیال رژیم غدایی شده ام.حالم به شدت بد است.حوصله حرف زدن ندارم.همه چیز را تاریک و تباه می بینم و با شنیدن خبرهای بد ناراحت نمی شوم.زیرا، از وجود این چیزی که اسمش زندگی است، عصبانی تر هستم.انگار زندگی یک پارچه سیاه خیس است که فقط سیاهی از آن می چکد و نمی شود انتظار دیگری هم داشت.

◇ این مدت آنقدر اخبار بد و ترسناک شنیده ایم که واقعا من دیگر نه کشش دارم و نه تاب و توان تحمل.

◇ به اجبار مادر حلوا رفته بودم خانه شان.آنجا حلوا افتاد و انگشت شصتش به دیوار خورد و دردناک شد.این طفلک خودش خم شد و جای درد را سه بار بوسید و بعد بلند شد و به بازی ادامه داد.قبلا اگر بود قلبم غنج می رفت از این حرکت.اما این بار فکر کردم آیا این مصیبت نیست که حتی کودک انسان می داند چقدر در این زندگی تنهاست؟