راننده اسنپ بدبختی از دست پسرش بیشتر کلافه بود تا ان ترافیک کشنده ی عصر تهران.دم به دقیقه my son روی گوشی اش نقش می بست و پسر از آن پدر پیر می خواست در همان حالی که رانندگی می کند دو تا چک صیادی را هم ثبت کند زیرا فقط دو ساعت وقت برای ثبت چک ها هست.پیرمرد به شدت با پسرش مهربان بود و با اینکه کلافه و درمانده شده بود،غیر لز عزیز و عزیزم و چشم و حتما حرفی نمی زد و در نهایت گفت که اگز نتوانست ثبت چک ها را انجام دهد برمی گردد خانه تا با هم انجامش دهند.اما مگرmy son پفیوز ول می کرد.پنج دقیقه به پنج دقیقه به آن پدر پیر زنگ می زد و استعلام می گرفت که آیا چک ها ثبت شده است یا نه؟.فکر کردم اگر چنین پسری داشتم چنان کشیده ای حواله صورتش می کردم که تا عمر دارد مفهوم چک و صیادی و ثبت آن را از یاد ببرد.بعد لبخند زدم و فکر کردم:

- اوه خشنونت ممنوع

در این فکر ها بودم که سر درددل پدر باز شد و فهمیدم پسرش لیسانس مدیریت مالی دارد و خدمت هم رفنه است و الان در کلاس حسابداری شرکت کرده است تا سوادش بیشتر شود و کاری برایرخودش دست و پا کند.حساب و کتاب کردم و به این نتیجه رسیدم که my son احتمالا بیست و پنج سالی سن دارد و با توجه به سن و سال و رشته ای که خوانده بود آنهمه بی سوادی مالی نوبر مطلق بود.من فکر می کردم پسر یا راهنمایی است یا نهایتا دبیرستانی.خلاصه تلفن پشت تلفن ادامه داشت و برای اینکه مغز خودم منفجر نشود از پیرمرد خواستم گوشی را به من بدهد تا پسرش را راهنمایی کنم.پدر گفت:

- میگه حتما باید با گوشی من ثبت بشه

- نه آقا اینطوری نیست

راهنمایی کردم و پیرمرد کلی تشکر کرد و آرزو کرد شاهزاده برگردد تا ایران را آزاد کند.یعنی خودش بجای پسرش مغزم را منفجر کرد:

- شاهزاده برگرده؟ چرا برگرده؟ چکار می تونه بکنه؟ تا حالا تو خارج چکار کرده غیر از اینکه با پول مردم بدبخت ایران شاهانه زتدگی کرده و می کنه؟

- خانم من نمی خوام با شما بحث کنم.اما،غیر از ایشون کسی رو تداریم؟

- چرا نداریم؟

- کی؟

- شما.

- من؟

- بله هر کدوم از ما هزار برابر واحد شرایط تر هستیم از این آدمی که تمام زندگیش در ناز و نعمت بوده و دست آخر هیچی هم نشده.ما تجربه زندگی در شرایطی رو داریم که خودمون هم باورمون نمیشه تونستیم از پسش بربیایم.هر کدوم از ما هزار برابر از اون بهتر عمل خواهیم کرد.

- ولی دیدین تو مونیخ چقدر اومده بودن بیرون

- هیچ هنری نکردن.در شرایط امن بیرون اومدن و اعتراض کردن نه تنها هنر نیست بلکه شبیه خریدن بستنی برای بچه هاست وقتی می برنشون پارک.

پیرمرد سکوت کرد و من پیاده شدم و رفتم که سوار ماشین های سنندح شوم.شانس آوردم و ماشین بود.اما،راننده اسدآبادی بود و به قول خودش تازه از زندان آزاد شده بود و دلیل زندان رفتنش هم شرکت در اعتراضات بود و فوق لیسانس داشت و پنجاه و شش سالش بود و زمان شاه یادش بود و زمان شاه هر بدی داشت به آموزش اهمیت داده می شد.گفتم:

- من که زمان شاه نبودم.اما زمان ما هم به آموزش،اهمیت داده می شد.

این یکی منطقی تر بود:

- حق با شماست.فقط یک سوال:

- از نظر جنابعالی آینده مملکت ایران چه خواهد شد؟

جواب خودم را نمی نویسم.اما،امروز سر نهار همین سوال را از مورچه پرسیدم و جواب داد:

- ترامپ داره مسخره شون میکنه