پریشب در برگشت از تهران مجبور شدم برای تهرلن - همدان ماشین دربست بگیرم و چون دربست بود در صندلی عقب دراز کشیده بودم تا کمی پاهایم از کوفتگی در بیاید.بعد یهو رانتده زد روی ترمز و من با زانو رفتم توی صندلی کنار راننده که خالی رود البته و به کسی صدمه نزدم.اما،در همان صدم ثانیه سریع به مغزم خطور کرد:

- باز هم زانوم

نکته جالب این بود که فقط و فقط زانوی راستم به جایی برخورد کرد و گرچه درد وحشتناکی داشت اما بر اساس تجارب قدیمی می دانستم نشکسته است و همین مایه آرامشم شده بود‌.از طرفی نمی توانستم تعجب خودم را از خودم پنهان کنم که:

- اوه جرا باز هم زانوم؟

خلاصه آن شب داغ بودم و زیاد حالیم نبود.الان که محل برخورد سرد شده است و زخم ها پدیدار شده اند و اطرافش زرد شده است،تازه فهمیده ام که تصادف چندان سبکی هم نبوده است.بدبختی هم این است که جرات ندارم با کسی راجع به این درد حرف بزتم.زیرا بلافاصله خواهم شنید:

- باز هم سر خودت بلا آوردی؟

- من خواب بودم

- خوب همون خواب.آدم تو ماشین می خوابه؟

- پس چهار ساعت رو زل می زنه به جاده؟

- خوب اره.

دیالوگ بالا فرضی است.اما،می دانم اگر بگویم این چنین شده ام .آنچنان دیالوگی تقریبا سه بار تکرار خواهد شد..اما دیالوگ پایین واقعی است:

سارا:

- توی ماشین خوابیدی؟

- اره

- اگه طرف جاده رو اشتباه می رفت چی؟

- در اینصورت حتی اگر بیدار بودم کاری از دستم برنمی اومد.احتمالا فقط می ترسیدم!