هشدار: داستان فیلم صراط لو می رود.

1.

چهارشنبه هفته گذشته فیلم sirat( صراط 2025) را دیدم و حسابی از آن خوشم آمد.چند نفر بودند که از دردسرهای هولناک زیادی گذشتند و یهو خودشان را در میدان مین یافتند و یکی پس از دیگری منفجر می شدند.اما، یکی از آنها به سلامت از میدان رد شد.یکی از دو نقر دیگری که هنوز در میدان مین بود پرسید:

- چه جوری انجامش دادی؟ لابد روشی داره؟

مرد رد شده جواب داد:

- بهش فکر نکردم.

2.

صبح پنچ شنبه برای کاری باید تهران می رفتم و تصمیم گرفتم با روش " بدون فکر" به تهران بروم‌یعنی نه بلیط گزفتم و نه هتل و فقط تصمیم گرفتم ببینم چه پیش می آید.بنابراین بدون برنامه ریزی بیدار شدم و بدون استرس وسایلم را جمع کردم و اسنپ گرفتم و به ترمینال رفتم.اتوبوس ده دقیقه قبل از رسیدن من حرکت کرده بود حرکت اتوبوس بعدی یک ساعت بعد بود.متصدی بلیط به من گفت:

- بدشانسی آوردی.

رفتم ببینم تاکسی های بین شهری کار می کنند یا نه‌.کار نمی کردند.راه حل بعدی رفتن با ماشین های همدان بود و از آنجا به بعد یک ماشین دیگر تا تهران.راه حل خوبی نبود اما مجبور بودم و سوار ماشین شدم.اما یکهو از یک ماشین خودمان سوار یک ماشین دیگر شدیم و راننده جدید برایمان توضیح داد:

- من دادگاهی دارم و باید زودتر به همدان برسم.پس با راننده شما جابجا شدم

جایجایی خوبی بود.هم ماشین تر و تمیزتر بود و هم راننده مثل باد صبا می رادند.کمتر از دو ساعت ما را به همدان رساند و قبل از اینکه پیاده مان کند با یک خانم یک قرار ملاقات دیت طور گذاشت و جلو چشمان ما سه مسافر بزرگسال زنگ زد به یک نفر دیگر و گفت:

- سلام.من دیشب تا صبح نخوابیدم و از بس فکر کردم تپش قلب گرفتم.ماشالا تو که از بس با محبتی هیچ خبری از من نمی گیری.اما من خواستم خبر بدم که نگران نشی گرچه می دونم نگران هم نمی شی اما در جریان باش من الان مسافرها رو رسوندم ( این قسمت حقیقت داشت) و چون دیشب نخوابیدم و تپش قلب هم داشتم می خوام برم بخوایم و فقط برای دو ساعت تلفن رو از دسترس خارج می کنم!

بعد ما را یک جای پرت پیاده کرد و به من گفت از این مسیر ده دقیقه راه بروی میرسی به ترمینال‌.نیم ساعت راه رفتم و نرسیدم اما وقتی رسیدم اتوبوس داشت به سمت تهران حرکت می کرد و چهار ساعت بعد من در تهران بودم.کارهایم را انجام دادم و بین گرفتن هتل و برگشتن به خانه مردد بودم و در نهایت مغزم به برگشتن به خانه رای داد و کمی بعد در ترمینال غرب بودم و کاشف به عمل آمد طرفیت تمام اتوبوس ها تکمیل است و هیچ تاکسی هم اصلا وجود نداشت که بخواهد برود یا نرود.آنچه اتفاق افتاده بود را نمی فهمیدم و همینطوری گیج می زدم که کسی صدا زد:

- سنندج

یک پسر جوان بود که ماشینش هم شخصی بود.دو ساعت و نیم منتظر ماتدیم و کسی نیامد.آن پسر جوان رفت و سه تا مسافر پیدا کرد که از سلیمانیه آمده بودند و می خواستند برگردند مریوان و ماشین گیرشان نمی آمد.پسر جوان از من خواست بروم و با کوردی با آنها صحبت کنم بلکه راضی شوند با هم برگردیم.صحبت کردم و بجای اینکه راضی شوند ترسیدند که کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و کلا ناپدید شدند و دوباره من ماندم و حوضم.در حالیکه کلافه شده بودم و می خواستم برگردم داخل شهر و هنل بگیرم، یک پسر جوان دیگر آمد و وقتی فهمید بلیط برای اتوبوس نیست راضی شد با این پسر جوان برگردد سنندج.اما نکته جالب آن بود که من را با سارا اشتباه گرفته بود و اصرار داشت که ما هم را می شناسیم و من دختر حاج آقا سعید هستم و اجدادمان هم ولایتی هستند‌.من زیر بار نرفتم و نمی دانم در این قسمت چرا نخواستم صادق باشم و بسیار شرمنده و متاسف هستم که هر چه ان پسر جوان اصرار کرد که من هم ولایتی شان هستم زیر بار نرفتم در حالیکه گرچه سارا نبودم اما هم ولایتی سارا و آن پسر جوان بودم( آیا دروغگویی که همیشه آن را شماتت می کنم در ژن های من هم رسوخ کرده است؟ فکر می کنم جواب بله است با کمال شرمندگی.خوب الان فقط بای آنکه خودم کمتر از خودم خجالت بکشم قسم می خورم که بعد از این حتی بصورت ناخودآگاه و حتی اگر احساس ناامنی کرده باشم،دروغ نگویم.بابت این دروغ واقعا حالم بد است و نمی خواهم هیچ توجیهی بیاورم.فاک)

خلاصه که این پسر جوان آن پسر جوان را راضی کرد که با نفری یک میلیون ما را برساند همدان و از طرفی با ترمینال همدان هماهنگ شد که ماشین منتطرمان بماند.

دیگر اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه راننده یهو وسط راه یادش افتاد کرایه ای که می دهیم کم است و بهتر است ما را پیاده کند.من باورم نمی شد که راننده اینقدر ابله باشد.اما بود و واقعا می خواست ما را پیاده کند که با تهدید و پیشنهاد رانندگی توسط آن مردی که سارا را می شناخت، رسیدیم همدان و یک دور هم در همدان تیغ زده شدیم و با پرداخت پول بیشتر بالاخره رسیدیم سنندج.در سنندج پدر آن آشنای سارا منتظرش بود و به پسرش پیشنهاد داد که من را هم برسانتد.جواب پسر جالب بود:

- ولش کن این رو 😁

◇ ماجرا را برای سارا تعریف کردم و مثل پاپ کورن جهید.باور نمی کرد که من دروغ گفته باشم:

- آخه چرا نگفتی آره هم ولایتی هستیم.

- نمی دونم.یهو از راه رسید و من رو می شناخت در حالیکه من او رو نمی شناختم و در یک لحظه تصمیم گرفتم کلا وانمود کنم تو رو هم نمی شناسم.خلاصه که فک کنم به پدرش گفت:

- می دونی چرا گفتم ولش کن؟ چون می شناسمش. دختر حاج سعید هم ولایتی خودمونه.من مطمئنم.اما میگه من نیستم!

◇ اینکه سال2026 را با دروغ شروع کرده ام تمام روانم را به هم ریخته است.سعی می کنم ریشه یابی کنم که چرا آن دروغ را گفتم.اما،خوب باز هم فاک.

◇ به این نتیجه رسیدم که بدون فکر زندگی کردن از با فکر زندگی کردن هم باحال تر است و هم استرس کمتری به آدم وارد می شود.