این مغازه خیاطی که برای دوختن لباس خودم و حلوا انتخاب کرده بودم در یک لوکیشن مزخرفی است که هم همیشه ترافیک است و هم خیلی از من دور است‌.بنابراین امروز که در یک اقدام عجیب که مغزم خیلی زود من را بیدار کرد فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است و می خواهد من را بفرستد دنبال لباس هایمان.از آنجاییکه من خیلی عاقل هستم و همواره به حرف مغزم گوش می دهم، این بار هم گفتم چشم و بلند شدم تا بروم آن سر شهر دنبال لباس هایی که تصورش قند توی دلم آب می کرد.در مسیر اتفاق خوبی افتاد و از جلوی صبحانه خوری محبوبم رد شدم و تا من رسیدم یک ماشین از پارک خارج شد و جای پارک باز شد.تعلل نکردم در جا جای پارک را فاپیدم و رفتم توی صف‌.کمی منتظر ماندم و بعدش یک املت شکاری سفارش داددم و در فاصله صرف این صبحانه لذید با دو دسته مشتری هم میز شدم.اولی زن و شوهری که دخترشان بد غذا بود و بجای غذا گوشی می خواست و گویا پدر و مادر گفته بودند که استفاده از گوشی آنجا ممنوع است و دخترک تا من را با گوشی دید دادش به آسمان رفت:

- پس چرا خاله گوشی دستشه؟

پدر و مادر می خواستند من را وارد بازی کنند که اصلا محل نگذاشتم و تا رفتن شان نق نق های دخترک را تحمل کردم.آنها که رفتند دو تا پسر و یک دختر جوان آمدند نشستند و در همان ابتدا یکی از پسرها به دختر جوان که خیلی هم زیبا بود گفت:

- از این به بعد دیگه هورام رو زیاد می بینی.

هورام گفت:

- بله.اومدیم با هم آشنا بشیم و وارد زندگی هم بشیم!

ساختار دیت به نظرم کمی عجیب رسید.اما آن را به پای تفاوت نسل ها گذاشتم و مغز خودم را درگیر نکردم.اتفاقا سریع صبحانه ام را خوردم و رفتم سمت خیاطی.اول صبح بود و ترافیک سبک و خیلی زود رسیدم و قبض رادنشان دادم تا لباس ها را تحویل بگیرم و شنیدم:

- چرا اومدی؟ باید زنگ می زدی؟ به پارچه دست نزدم!

- یعنی چی؟ تاریخ تحویل لباس ها رو خودتون زدید بیست و نهم.تازه ما این رو واسه یلدا می خواستیم که یک سری مشکلات پیش اومد و بیخیال شدیم.ولی الان دیگه واقعا لباس ها رو می خوایم.

- چرا؟ فردا مهمونی و عروسی دعوتی؟

- نه

- پس چی؟

- واسه کریسمس می خوام!

- الان مگه چندمه؟ کریسمس که الان نیست.یازدهمه؟

- نه شنبه ست

- نه یازدهمه

نتیجه این جر و بحث این شد که تاریخ یازدهم را زد توی قبض تا برای شروع سال نو میلادی من و حلوا لباس نو بپوشیم.گرچه فکر می کنیم با این فرمانی که جناب خیاط می راند برای نوروز هم لباس ها دستمان را بگیرد باید کلاهمان را بندازیم هوا!

◇ واقعا نمی دانم کجای مغزم کریسمس را تولید کرد.ولی هر چه که بود چنان تعجبی در چشمان خیاط و شاگردنش ایجاد کرد که تا همین الان که تقریبا نصف شب است خودم دارم به بی ربطیش می خندم.اخه لباس کوردی چه ربطی به کریسمس دارد خانم؟