لباس کوردی برای کریسمس
این مغازه خیاطی که برای دوختن لباس خودم و حلوا انتخاب کرده بودم در یک لوکیشن مزخرفی است که هم همیشه ترافیک است و هم خیلی از من دور است.بنابراین امروز که در یک اقدام عجیب که مغزم خیلی زود من را بیدار کرد فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است و می خواهد من را بفرستد دنبال لباس هایمان.از آنجاییکه من خیلی عاقل هستم و همواره به حرف مغزم گوش می دهم، این بار هم گفتم چشم و بلند شدم تا بروم آن سر شهر دنبال لباس هایی که تصورش قند توی دلم آب می کرد.در مسیر اتفاق خوبی افتاد و از جلوی صبحانه خوری محبوبم رد شدم و تا من رسیدم یک ماشین از پارک خارج شد و جای پارک باز شد.تعلل نکردم در جا جای پارک را فاپیدم و رفتم توی صف.کمی منتظر ماندم و بعدش یک املت شکاری سفارش داددم و در فاصله صرف این صبحانه لذید با دو دسته مشتری هم میز شدم.اولی زن و شوهری که دخترشان بد غذا بود و بجای غذا گوشی می خواست و گویا پدر و مادر گفته بودند که استفاده از گوشی آنجا ممنوع است و دخترک تا من را با گوشی دید دادش به آسمان رفت:
- پس چرا خاله گوشی دستشه؟
پدر و مادر می خواستند من را وارد بازی کنند که اصلا محل نگذاشتم و تا رفتن شان نق نق های دخترک را تحمل کردم.آنها که رفتند دو تا پسر و یک دختر جوان آمدند نشستند و در همان ابتدا یکی از پسرها به دختر جوان که خیلی هم زیبا بود گفت:
- از این به بعد دیگه هورام رو زیاد می بینی.
هورام گفت:
- بله.اومدیم با هم آشنا بشیم و وارد زندگی هم بشیم!
ساختار دیت به نظرم کمی عجیب رسید.اما آن را به پای تفاوت نسل ها گذاشتم و مغز خودم را درگیر نکردم.اتفاقا سریع صبحانه ام را خوردم و رفتم سمت خیاطی.اول صبح بود و ترافیک سبک و خیلی زود رسیدم و قبض رادنشان دادم تا لباس ها را تحویل بگیرم و شنیدم:
- چرا اومدی؟ باید زنگ می زدی؟ به پارچه دست نزدم!
- یعنی چی؟ تاریخ تحویل لباس ها رو خودتون زدید بیست و نهم.تازه ما این رو واسه یلدا می خواستیم که یک سری مشکلات پیش اومد و بیخیال شدیم.ولی الان دیگه واقعا لباس ها رو می خوایم.
- چرا؟ فردا مهمونی و عروسی دعوتی؟
- نه
- پس چی؟
- واسه کریسمس می خوام!
- الان مگه چندمه؟ کریسمس که الان نیست.یازدهمه؟
- نه شنبه ست
- نه یازدهمه
نتیجه این جر و بحث این شد که تاریخ یازدهم را زد توی قبض تا برای شروع سال نو میلادی من و حلوا لباس نو بپوشیم.گرچه فکر می کنیم با این فرمانی که جناب خیاط می راند برای نوروز هم لباس ها دستمان را بگیرد باید کلاهمان را بندازیم هوا!
◇ واقعا نمی دانم کجای مغزم کریسمس را تولید کرد.ولی هر چه که بود چنان تعجبی در چشمان خیاط و شاگردنش ایجاد کرد که تا همین الان که تقریبا نصف شب است خودم دارم به بی ربطیش می خندم.اخه لباس کوردی چه ربطی به کریسمس دارد خانم؟
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.