یک همکار بازنشسته که در دوران شاغلی و ریاستش گرگ های بیابان هم از دستش آسایش نداشتند برای کاری پیش من آمده بود.حوصله اش را نداشتم و راستش احترام چندانی هم نگذاشتم و گفتم برود پیش کیوان که رییس است.اما مگر می رفت؟ اصرار داشت که کارش را من انجام بدهم که به هر حال می شناسمش.کارش را انجام دادم اما هر برگه ای را که ورق می زدم یاد یکی ار کارهای کثیفش می افتادم و دلم می خواست با دست یک طوری هلش بدهم که از در اداره بیفتد بیرون.

◇ می دانی چیست؟ من تقریبا خفت و خواری همه کسانی که به هر نحوی باعث رنجشم شده اند را دیده ام.اما،فایده ای ندارد‌.دلم خنک نمی شود.چون این عوضی ها زخم هایی زده اند که التیام‌ نمی یابد.ظلم هایی کرده اند که جبران نمی شود و درهایی را بسته اند که دیگر باز نمی شوند.

◇ به هیچ همکار بازنشسته ای احترام نمی گذارم.چون مدتی است فهمیده ام که مشکل من در ارتباط با این آدم ها احترام گذاشتن است.یعنی تا احترام می گذاری و دو کلمه بیشتر از سلام و وقت بخیر حرف می زنی شروع می کنند به تعریف کردن از خودشان و تحقیر کل بشریت.

◇ تقریبا تمام همکارانی که بازنشسته شده اند به نوعی در زمره عاقبت شرها قرار گرفته اند.طوری که من واقعا می ترسم که این قانون باشد.امیدوارم عاقبت خودم شر نشود.

فیلم: AMARICAN HUSTEL2013

نظر: نباید می دیدم.سوژه فیلم خیلی قدیمی و نخ نما بود.

◇ فک کن یک سالاد میوه خوشمزه درست کرده بودم و فیلم را پلی کردم که لذت سالاد خوری و فیلم دیدن با هم میکس شود بعد اولین صحنه فیلم بازیگر اصلی چسب به موهایش می زد تا کلاه گیسش را بگذارد روی کله اش.یک جورهایی یاد فیلم آمستردام افتادم که فیلم با گذاشتن لنز چشم در چشم بازیگر اصلی شروع می شود.جالب است که هر دو نقش را کریستین بیل بازی کرده است که احتمالا نقش دوم کپی نقش اول است.