آتشفشان وزوو
فکر می کنم تمام خستگی های این مدت تبدیل شده بود به یک ماده مرموز که نفوذ کرده بود توی سرم و با افزایش حجم جمجمه تمام تلاشش را می کرد که چنان انفجار تر و تمیز و درست و درمانی به پا کند که در ان کورتکس هزارپاره، مخچه مفقود، پیشانی و پس سری کشک و پشم و آهیانه نیست و نابود شود.انگار مغزم نبدیل شده بود به آتشفشان وزوو در آن روزی که پمپئی را زیر خاک مدفون کرد.هنوز هم حالم خیلی خوب نیست و یک نیروی ناشناخته دستش را گذاشته است زیر سفف دهانم و آن را به سمت بالا فشار می دهد.داخل گلویم هم وضعیت مشابهی حاکم است.اما،سردردم تا نود درصد خوب شده است.تهوع ندارم.سرم گیج نمی رود و آتشفشان آرام گرفته است و انگار دست کم فعلا قصد منفجر کردن مغزم را ندارد.
چرا این ها را نوشتم؟ زیرا امروز یکی از کم کارترین روزهای کاریم در این سیاهچاله بود و وقت پیدا کرده بودم تا به خودم و وصعیت و شرایطی که در ان هستم فکر کنم.فکر...این فکر لعنتی که چنان قدرتی دارد که می تواند مغز را تا آستانه فروپاشی پیش ببرد.
در نتیجه:
بنده همان بهتر که فکر نکند.تصمیم گرفته ام از این به بعد تا خواستم اسیر افکارم شوم به خودم نهیب بزنم:
- هی تو... تو اصلا مغزی نداری که بتواند فکر کند و این چرت و پرت ها فکر نیستند.بلکه یک سری امواج وحشی سرگردان هستند که معلوم نیست از کدام جهنم دره ای گسیل شده اند به سمت هر جایی که شد.پس اهمیت نده پلیز!
◇ واووو واقعا به مرگ نزدیک شده بودم و اگر یکی از علائم مرگ بیقراری باشد باید عرض خیلی خیلی هم نزدیک شده بودم.( از بس از واوووو استفاده می کنم حلوا هم وقتی می خواهد تعجب کند می گوید واااااااو)
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.