مورچه و مادربزرگ
دیروز مادرم به مورچه که داشت برای مسابقات شنای غرب کشور خداحافظی می کرد،گفت:
- گلاب اگه یه وقت برنده نشده، غصه نخوری!
- غصه ی چی مادربزرگ؟ من که خودم می دونم برنده نمیشم!
امروز مورچه زنگ زد و گفت دوم شده است.به مامانم زنگ زدم و گفتم:
- مورچه دوم شده
- می دونم.پارسال هم برنده شد.اما خودش رفت پیش مربی ها و گفت اشتباه شده و این مدال حق دوستشه.دوستش هم مدال رو گرفت و رفت.امسال هم احتمالا مربی ها به حرفش گوش ندادن.وگزنه مدال رو می داد به یکی از دوستاش!
◇ هاج و واج و مات و مبهوت نوه و مادربزرگ هستم.نه به اینکه مادرم منتظر برنده نشدن مورچه بود و توصیه می کرد غصه نخورد اگر برنده نشد و نه به اینکه می دانست پارسال هم برنده شده است و اصولا این بچه همیشه برنده می شود.از آنطرف مورچه می گفت می داند برنده نمی شود و شد و پارسال هم برنده شده است و معرفت به خرج داده است و چیزی را که فکر می کرده است حقش نیست را پس داده است!
◇ نه دیروز بعد از مکالمه مورچه و مادرم حرفی برای گفتن نداشتم و نه امروز بعد از شنیدن حرف های مادرم.اما به نظر می رسد آن دو عزیز قشنگ حرف هم را می فهمند.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.