روانی_ حساس
گوشی موبایلم را برده بودم تعمیرات موبایل تا یک خاکی برسرش بریزند که البته نریختند و فقط وقتم تلف شد.در همان دقایقی که وقت من در حال تلف شدن بود یک پسر جوان وارد موبایل فروشی شد و به دو پسر جوان تعمیرکار سلام داد و آنها هم گفتند:
- سلام ماموستا
من اول ماموستا را ندیدم و فکر کردم پیرمردی باید باشد و وقتی فهمیدم یک پسر جوان را ماموستا صدا می رنند،واقعا تعجب کردم.چون لفظ ماموستا را بیشتر برای ملاهای مسجد به کار می برند و من از وقتی یادم است ماموستاها پیر بوده اند.بگذریم ماموستا وارد شد و رفت نشست و به کسی زنگ زد و طرف داشت حرف می زد.باز هم زنگ زد و باز هم خط مشغول بود.بعد از بک ربعی ماموستا منفجر شد و گفت:
- ای خاک بر سرت هیوا.چقدر حرف می زنی آخه!
بعد از چند بار دیگر زنگ زدن و تکرار همان وضعیت گفت:
- حتی پشت خط هم نمی ره
یکی از تعمیرکاران گفت:
- آره گوشیش رو آورد خودمون براش پشت خطی رو قطع کردیم
- جرا واقعا فعال بودن پشت خطی خوبه.خیلی به درد می خوره.
آن یکی تعمیر کار گفت:
- اره خوبه.اما هیوا خیلی عصبی میشه که کسی پشت خطش باشه.کمی روحیه ش یه جوریه.حساسه!روانیه!
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.