خوشی خرید در خون
در بازار درب و داغان جوانرود یک پارچه چشمم را گرفت و بعد از یکی دو بار بالا رفتن از آن خیابان بالاخره عقلم را دست دلم دادم و با پرداخت مبلغ هنگفتی پول پارچه را خریدم.اماپ، بدبختی آن بود که پارچه بجای اینکه سه متر باشد،چهاز متر بود و چون ته تاقه بود و یک متر به درد فروشنده نمی خورد با تخفیف خوبی آن یک متر پارچه را هم کردند توی پاچه ام و من خوش خوشان برگشتم خانه و تا همین الان خوشی آن خرید در خونم شناو است.
اما،با آن یک متر اضافه چه کردم؟ می توانستم یک جلیقه برای روی لباسم بدوزم.کاری که معمولا انجام می دهم.اما،هر چه فکر کردم دیدم حیف است و بهتر است با آن یک متر پارچه یک لباس هم برای حلوا بدوزم.فکرم را با مادر حلوا در میان گذاشتم که بسیار پسندید و به توصیه مامان دیروز رفتیم خیاطی تا لباس مان برای شب یلدا آماده باشد.اما،حلوا اجازه اندازه گرفتن نمی داد و چنان قیامتی راه انداخت که بیا و ببین و در حالیکه ما متعجب بودیم که چرا حلوا گریه می کند.خیاط با خونسردی گفت:
" فک می کنه دکترم و می خوام بهش آمپول بزنم!"
◇ اوه هر کاری می کنم نمی توانم در مورد پارچه ننویسم.رنگ زمینه توسی است با منجوق دوزی های توسی-،گل بهی که بیشترش توسی است.حالا بدوزیم ببینم قشنگ در می آید یا نه؟
◇ آدم دلش می خواهد برود توی ذهن این فسقلی ها و ببیند آنجا چه اتفاقی می افتد که مثلا خیاط را دکتر می بینند؟
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.