چریک
شاید حق با سارا باشد و لازم است من بروم روغن بخرم و در این یخچال وامانده را روغنکاری کنم.قیژ قیژ و ویژ ویژ و اصوات شیطانی اش کم بود،جیر جیر هم به آن اضافه شده است و به ازای هر باز و بسته شدنش یک نورون از نورون های زبان بسته من به فاک می رود.گرچه این صدای رو مخ جیر جیر باعث عدم ایجاد انگیزه در من برای تفتیش یخچال شده است و وجدانا ترجیح می دهم مثل الان گرسنه سر بر بالین بگذارم اما آن صدای کوفتی را نشنوم.مخصوصا که با هر جیر یک پیام به مغزم مخابره می شود که من فقیر هستم و چون پول کافی برای خریدن یخچال واقعی نداشته ام این جعبه موزیکال مزخرف را خریده ام و بیا حالا مثل خر در گل گیر کرده ام.چون نه بدون آن زندگیم می چرخد و نه با آن اعصابی برایم می ماند.
برای تحمل این شرایط دو کار انجام دادم:
اول سعی کردم نیمه پر لیوان را ببینم و بر کاهش وزنی که این جیرجیرها برایم به ارمغان خواهتد آورد تمرکز کنم و به عنوان یک راهکار به دیگران هم توصیه کنم که با خریدن یک بخچال فک سنی ارزان می توانند به راحتی وزن کنند.حالا خیلی هم راحت نه.اما، راحت تر از روش های دیگر.چگونگی آن هم به این ترتیب است که یک یخچال ارزان باعث می شود اول از خود یخچال متنفر شوید و پس ار طی این مرحله به سرعت از هر آنچه داخل یخچال هم هست متنفر خواهید شد و حاضر می شوید گرسنگی بکشید اما صدای جیر جیر نشنوید و چون یک معنی در این پرهیز و پرهیزکاری وجود دارد، گرسنگی خیلی رنجتان نمی دهد و شما در حالیکه احساس می کنید یک چریک هستید که باید بدون هیچ سر و صدایی از جلوی صف دشمن رد شوید، وزن کم می کنید.
کار دیگری که کردم کاری بود همیشه در چنین موقعیت هابی انجام می دهم و ان رفتن سراغ شعر بود.این بار دلم خواست حافظ بخوانم و غزلی از حافظ را خواندم که حضرت حافظ انگار که در مخمصه ای ،چیزی گیر کرده باشد،تصمیم می گیرد برود با عقلش مشورت کند و این شما و این جواب عقل حافظ:
مشورت با عقل کردم
گفت حافظ می بنوش
خوب دوستان، وقتی عقل حافظ این را گفته است خداوکیلی جه انتظاری از عقل من می رود؟
◇ همان بهتر که هیچوقت با عقلم مشورت نکنم.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.