از قصابی آهو تا فروشگاه سبد
واقعا آخرین چیزی که الان احتیاج دارم این است که خودم بنشینم و خودم را دادگاهی کنم که چرا فکر کردی می توانی در فروشگاهی که اسمش سبد است،سبد بخری؟اما،وجدانا نباید بین اسم فروشگاهها و محصولاتی که عرضه می کنند یک ارتباط هرچند پرت و پلا وجود داشته باشد؟ مثل مگر می شود رفت قصابی و درخواست گوشت کرد و نداشته باشند؟ البته که نمی شود.اما،یک اسکلی نزدیک خانه ما اسم قصابی اش را آهو گذاشته است و هر وقت من از آنجا رد می شوم بی برو برگرد یک فحش از حانب خودم و گله ی آهوهای وحشی و اصیل ساوانا نثار روح خودش و اجدادش می کنم.حدا از اینکه انتخاب اسم آهو برای قصابی قلب آدم را به درد می آورد،هیچ ارتباط منطقی بین انتخاب آن اسم و محصولی که ارائه می شود،وجود ندارد.آیا آن قصابی گوشت آهو برای فروش دارد؟ البته و خوشبختانه خیر.پس چرا اسم قصابی را گذاشته است آهو؟ایا دلیلی غیر از اسکلی صاحب مغازه می تواند جواب این سوال باشد؟ نمی دانم.ولی هر جواب دیگری هم باشد،اسکلی طرف هم قسمتی از جواب خواهد بود.بگذریم.چون اصلا نمی خواستم در مورد قصابی آهو بنویسم.آمده بودم در مورد فروشگاه سبد بنویسم که رفته بودم آنجا تا سبد بخرم و اگر بگویم سبد نداشت که داشت.اما،هم تعداد سبد ها خیلی کم بود و هم قیمت ها خیلی بالا بود و جنس همه سبدها فلزی بودد.در حالیکه من فقط یک سبد پلاستیکی ارزان می خواستم که هر چه گشتم نبود و این نبود سبد پلاستیکی در فروشگاهی به اسم سبد یک احساس مه آلود و قاطی پاتی به من داد.یک حسی که انگار واقعا اسکل هستم که انتظار داشته ام در آن فروشگاه بتوانم سبد مورد نظرم را پیدا کنم صرفا بخاطر اینکه اسم فروشگاه سبد بوده است.بعد بخاطر خرید یک سبد سه بار به آن فروشگاه رفته بودم و فقط بار سوم جای پارک پیدا کرده بودم و نتیجه هم که ان شد که نوشتم.نه تنها سبد پیدا نکردم که احساسم نسبت به خودم منفی شد و برای مثبت شدن احساساتم تصمیم گرفتم ارزان ترین وسیله آن فروشگاه را بخرم و دل خودم را خوش کنم که بالاخره رفتنم به آن فروشگاه نتیجه ای، داشته است.به همین خاطر گشتم و گشتم و یک آینه کوچک جیبی پیدا کردم به قیمت صد و سی و نه هزار تومن.چندان ارزان نبود.اما یک جهنم و ضرر گفتم و فکر کردم برای برگشتن حال خوبم است که دارم خرج الکی می کنم پس به درک.آینه به دست رفتم صندوق و کارت را تقدیم کردم و دیدم فروشنده رقم سیصد و سی و نه هزار تومن را کشید.با چشمان گشاد شده پرسیدم:
- صد و سی و نه بود یا سیصد و سی و نه؟
اتیکت آینه را نشانم داد که رویش توشته شده بود:
- سیصد و سی و نه هزر تومان.
آینه را برداشتم و در حالیکه احساس کوری هم سوار بر احساس اسکلی شده بود،فروشگاه را ترک کردم.ولی هنوز جرات نکرده ام آینه را باز کنم و در ان نگاه کنم.می ترسم با دیدن قیافه خودم در یک آینه فسقلی سیصد هزار تومانی،چند تا فحش هم به خودم بدهم که در شرایط روحی فعلی ام اصلا به صلاح نیست.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.