مغز مرموز
این روزها که در حال دست و پا زدن برای رد شدن از این شرایط اسفناک هستم،مغزم اجازه فکر کردن به واقعیت ها را به من نمی دهد و تا می خواهم فکر کنم که چه شد و چرا اینطوری شد و اینا، مغزم دستور پخش تصاویر لحظات دوست داشتنی زندگی ام را می دهد و بدین ترتیب کلا زمانی برای غصه خوردن ندارم .مثلا امروز که خسنه و هلاک رسیده بودم خانه و می خواستم به باعث و بانی این شرایط فحش بدهم، مغزم به سرعت تصاویر راه رفتن خودم با پاهای برهنه روی شن های ساحل قشم در یک غروب بارانی را پخش کرد و حدس بزن چی؟ کلا یادم رفت به چه کسی می خواستم فحش بدهم.
◇ یکی از راههای فرار از فکرهای مزاحم،فکر کردن به یک موضوع دیگر است.چون مغز در یک زمان نمی تواند به دو موصوع فکر کند،این روش بسیار کمک کننده است.من این را می دانستم و شاید مغز دارد از آنچه من می دانستم به نفع خودم بهره برداری می کند.اما مطمئن نیستم این تصمیم مغز آگاهانه است یا خیر.اما، احتمال اینکه خودم قبلا و قبل از این شرایط چنین دستوری را بصورت کلی به مغز داده باشم هم هست و خوب الان مغز بصورت خودکار دارد دستورهای قبلی را اجرا می کند که دمش گرم!
◇ این چند روز سریالTask رو دیدم و در مجموع خوشم آمد.یک جمله از سریال:
"خردمندی یعنی اینکه بلد باشی از چه چیزهایی چشم پوشی کنی"
برای فردا شب هم دیدن یک فیلم ترسناک را در برنامه گذاشتم و الان می خواهم آخرین تحلیلی که برای دلیل علاقه داشتن به فیلم های وحشتناک خواندم و به نظرم درست رسید را بنویسم.خلاصه اش این می شود که:
چون مغر یک موتور پیش بینی کننده است،فیلم های ترسناک با غافلگبری هایشان این موتور را به چالش می کشند و به ما یاد می دهند چگونه با عدم قطعیت کنار بیاییم.مغز این یادگیری را در یک محیط امن یک تجربه لذت بخش می داند.این فرایند ما را در متطقه "طلایی ترس" قرار می دهد.نه آنقدر ساده که حوصله مان سر برود و نه آنقدر پیچیده که آشوب به پا کند.این کار به تنظیم هیحانات کمک می کند.تماشای ترس روی پرده سینما اضطراب را از یک آشوب درونی به یک هیولای بیرونی و قابل کنترل تبدیل می کند.این یک تمرین کم هزینه برای مواجهه با خطرات واقعی است
◇این مطلب را از یک منبع بی نام و نشان خواندم و فکر می کنم تا حدی درست باشد.تحلیل منابع نام و نشان دار این است که تو فیلم وحشتناک دوست داری چون دوست داری.دلیل دیگری ندارد.مثل اینکه مثلا من رنگ سبز را دوست دارم.به چه دلیل؟ هیچی همینجوری!
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.