گذشته،نگذشته است
طبق تشخیص مبتنی بر تجارب گذشته خودم، دستم نشکسته است و فقط یک ضرب دیدگی ساده است.البته تا دیشب با توجه به درد و ورمی که داشت تشخیص شکستگی دادم و دلم هری ریخت پایین.اما،با برآمدن آفتاب کم کم ورم کم شد و درد هم همینطور.البته که فردا سعی می کنم دکتر هم بروم.زیرا تاریخ به یاد ندارد که کسی با چند بار شکسته شدن دست و پایش ارتوپد شده باشد!
اما، از شکستگی و ضرب دیدگی گذشته،عاشق و شیدا و شیفته لحظه زمین خورنم شده ام.زیرا اصلا نمی دانم چه شد که افتادم.راستش من داشتم مثل بچه آدمیزاد توی خیابان راه می رفتم و یک لحظه انگار زمین و زمان ایستاد و یک نیروی ناشناخته من را انگار که وزنی نداشته باشم از خیابان برداشت و انداخت توی جوب.آخرین چیزی که یادم است زنی بود که کمکم کرد تا از جوب دربیایم!
تا حالا دوبار تجربه چنین لحظه شگفت انگیزی را داشته ام.لحظه ای که انگار همه چیز هیچ است.دفعه قبل یک ماشین از پشت سر به ماشین من زد و من یک لحظه هیچ شدم و بار دوم هم این بار بود که انگار دنیایی که در آن هستی متوقف می شود و تو قرار است وارد یک دنیای موازی شوی.اما،انگار من به اندازه کافی آماده ورود به چنین دنیایی نیستم وفقط سعادت تجربه یک لحطه ای اش را دارم که واقعا معرکه است.
دو تا نکته اینجا گفتن دارد.یک تصادف پسرعمویم که پارسال یک ماشین به او زد و انداختش توی جوب و من تا توانستم خندیدم و حتی اینجا هم در موردش نوشتم که چطور می شود ادم بیفتد توی جوب؟ بعد الان قشنگ حوایش را گرفتم.تازه پسرعمویم یک ماشین دنبالش کرده بود و انداخته بودش توی جوب.در حالیکه من خودم با پای خودم رفتم توی جوب.حالا هر چقدر هم زر بزنم که من ادمی نیستم که خودم،خودم را بیندازم توی جوب و این کار ادم فضایی ها بوده است، هیچ ادم عاقلی باور نمی کند.می کند؟( لازم است همین جا از روی دلسوزی یک هشداری بدهم که اگر در حین خواندن این متن بخندید،امکان افتادن خودتان در جوب را برای فضا- زمان فراهم کرده اید.پس لطفا فعلا نخندید تا در پاراگراف بعدی بطور علمی توضیح می دهم چرا؟)
اولا که من هیچ علم و دانشی ندارم و علمی هم نمی توانم بنویسم.جمله داخل پرانتز بازار گرمی بود برای خواندن این پاراگراف.اما برای اینکه در زمره ادم های کلاش و حقه باز قرار نگیرم یک توضیح می دهم که بر اساس یک مقاله علمی است که امروز خواندم و لپ مطلب ان بود که تصمیم های ما در لحظه حال نه تنها می تواند روی آینده تاثیر بگذارد، بلکه می تواند گذشته را هم تغییر دهد.انگار که گذشته ایستا نیست و کماکان در جریان است و این مسئله از لحاظ فیزیکی قابل اثبات است.و من را یاد شعری می اندازه که فقط یک تکه کوتاهش را به یاد دارم.
" گذشته، نگذشته است"
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.