همه آرزوی من
فکر می کنم همه شنیدیم دوستی که بعد از تموم شدن دوستی به هر علتی یهو تبدیل میشه به دشمن خونی،از اولش هم دشمن بوده.البته همچنان مطمئن نیستم این موضوع درست باشه.اما حتی اگر هم درست باشه.مسئله اینجاست که ادم وقتی توی فاز دوستیه به تنها چیزی که فکر نمی کنه اینه که اون دوستی یه روزی تموم بشه و فکر می کنه مادام العمره.حداقل من اینجوری هستم و مثلا الان که مثلا با سارا و نیلوفر دوست هستم،برای یک ثانیه هم فکر نکردم روزی برسه که ما دوست نباشیم چه برسه به اینکه دشمن باشیم.در مورد هدیه هم همینطور بودم.بعد یک اتفاقاتی افتاد و یکی دو تا دروغ از این ادم برای من رو شد که پاک از چشمم افتاد و بعدش چند جا که انتطار رفتار دوستانه داشتم با رفتاری کاملا بی تفاوت روبه رو شدم با این استدلال که من با هر کسی دیگه ای هم که جای تو بود همین رفتار رو می داشتم.در واقع تیر خلاص تموم کردن اون دوستی همین حرف بود که من شش- هفت سالی گوشه ذهنم نگه داشته بودم و بعدش دیدم خوب که چی؟ خلاصه که دوستی رو تموم کردم و فکر کردم به همین سادگیه.عرض شود که دور گردون چرخید و چرخید و الان هدیه رییس من شده .اول خواستم بیخیال گذشته بشم و یک رفتار منطقی همکاری محور باهاش داشته باشم.اما چیزی که می بینم یک مار زخمیه که به خون من تشنه ست و داره انواع استراتژ های کثیفش رو بکار می بره تا من رو بچزونه.باورش به حدی برام سخته که هنوز فکر می کنم من اشتباه می کنم و امکان نداره این بشر اینقدر خبیث باشه.حالا خباثت به کنار احمق هم شده و با یک همکار جوان که خانم است و ببین الان دستم روی قلبمه چون می خوام قسم بخورم تا باور کنی که اون زن جوان واقعا یک خل و چل به تمام معناست و طوری با همکارها حرف می زنه که انگار این محیط کار جهنمی سیاهچاله نیست و چاله میدونه.اها جمله ناتموم موند.داشتم می گفتم هدیه با این خانم جوان آنچنان دوستی به هم زده که انگار صد ساله دوست هستن و من فکر می کنم واقعا لیاقتش دوستی با چنین ادم هاییه.حیف که من بیست سال این ادم رو دوست حساب کردم.با این وجود الان خوشحالم که اینقدر بی محابا دشمنی می کنه.حداقلش اینه که مطمئن میشم از اول هم دشمن بوده وگرنه دوست دشمن نمیشه.نهایتش دیگه دوست نمی مونه ولی قطعا دوست ادم یهو دشمن نمیشه.الان ممکنه به ذهنی کسی متبادر بشه اوه چه خبره.همه بد هستن و مار و اژدها و فقط توخوبی؟ که باید عرض کنم سوال بسیار خوب و به جاییه.اتفاقا خودم هم دارم بهش فکر می کنم که شاید مار منم.اژدها منم.وگرنه چطور ممکنه یک ادم سالم در طول زندگیش با اینهمه جک و جونور روبه رو بشه در حالیکه خودش یک بره معصوم و یا یک گوزن مغموم و یا کره الاغ مظلومه که در یک گوشه از این دنیا نشسته و همه آرزوش اینه که حالا که اون کاری به کار کسی نداره.کسی هن کاری به کار اون نداشته باشه!
◇ یک جا شنیدم که شالوده روانکاوی در شک کردن به افکار خلاصه می شود.یعنی به هر چیزی که مطمئن هستیم که صد در صد درست است شک کنیم و یک درصد احتمال اشتباه بودن افکارمان را بدهیم.روی این حساب تکرار می کنم مار منم.اژدها منم.کسی چه می داند واقعا شاید من مقصرم.
◇ جامی یک داستان شیرین داره که تو داستان یک بچه روباه از پدر و مادرش می پرسه:
برای گلاویز نشدن با سگ ها چه راهکارهایی بلدید؟
مامان روباه میگه:
- کلی راهکار بلدیم ولی بهترینش اینه که وقتی سگ ها توی روستا هستن تو توی دشت باشی و برعکس
یعنی بهترین راهکار برای ایمن بودن از گزند دشمن اینه که چشم تون توی چشم هم نباشه.راستش من هم داشتم همین راهکار رو پیش می بردم که یهو چرخ گردون چرخید و چشم هامون طوری توی چشم هم افتاده که فقط می تونم بگم فاک
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.