توی آبدارخانه اداره،من داشتم برای خودم چای می ریختم که این همکار جوان که خیلی خوش قلب و تا حدی شیرین عقل به نطر می رسد بدون مقدمه گفت:

- پدرم نود سالشه.درد و بلاش بخوره تو سر من.هفتاد ساله بقاله.دیروز بهم گفت:

پسرم اوضاع مملکت خوب نیست!

حتی پدر من هم این رو فهمیده.مادرم چند سال پیش عمرش رو داد به شما.هر بار یادش می افتم خدا رو شکر می کنم که رفت و این روزها رو ندید!

اولین چیزی که به ذهنم رسید، هوشمندانه بودن واکنش هایش بود به اتفاقات این زندگی لعنتی.هم از مرگ مادرش خوشحال بود و هم از طولانی بودن زندگی پدرش.حالا ممکن است خوشحال هم نباشد بخاطر آن اتفاقات.اما صد درصد پذیرفته بود که هم آن اتفاق خوب بوده است و همین این یکی خوب است.یک آرامش و صبوری عجیب و غریبی هم دارد و آخر وقت ها بیسکویت های تاریخ مصرف گذشته بقالی پدرش را بین همکاران پخش می کند و کلی لایک و کامنت می گیرد.اه سگ تو روحش.چقدر در موردش حرف زدم.در حالیکه می خواستم در مورد سپردن خودمان به جریان زندگی به عنوان یک نگرش فلسفی بنویسم.اما،این پفیوز آخر حرف هایش جمله ای گفت که هنوز نمی دانم از ساده لوحی و شیرین عقلی اش بود یا پدرسوختگی و هفت خط بودنش.اینحا بگویم که پدرش بخاطر وجود سایه جنگ اوضاع مملکت را خوب ندیده بود.و در همین راستا، پسر آن پدر نود ساله از من خواست:

- خانم شما دعا کنید اوضاع بدتر از این نشه

- مگه من چکاره ام که دعا کنم؟

- شما فرق می کنید.از قیافه تون معلوم فرق می کنید و دعاهاتون مستجاب میشه!

◇ هنوز احساس می کنم این بی شرف به قول نسل زدی ها ایستگاه من را گرفته است و باورش برایم سخت است که چنین موجود ناقص العقلی ایستگاه من را گرفته باشد.

◇ واقعا تاثیر محیط بر ما از همه فاکتورهای دیگر مهم تر است.در این محیطی که من هستم باید هم ایستگاهم گرفته شود‌فاک!

◇ تازه امروز بی بی رییسم تذکر داد که صبح ها خیلی دیر سرکار می روم.جواب دادم:

زود بیام اتفاق خاصی میفته؟

فرمود:

- نه

دوباره فاک.