در حالیکه حلوای عزیزمان دارد هجده ماهگی را تمام می کند، هنوز راه نیفتاده است و تاتی تاتی کردن را هم تازه شروع کرده است.چه کسی از همه نگران تر بود؟ مادرم.و از آنجاییکه بخش نگرانی های مغز مادرم و برادرم با هم مو نمی زند، برادرم هم به شدت مضطرب بود‌.این اضطراب به پدر و مادر حلوا هم سرایت کرده بود و هر چه من می گفتم این علت دیر راه افتادن حلوا استفاده بیش از حد این بچه از قسمت کلامی مغزش است و از قدیم همه گفته اند بچه یا اول زبان باز می کند و بعد راه می افتد و یا برعکس،در گوششان فرو نمی رفت و هی این طفلک را از این دکتر به آن دکتر می بردند و انواع مولنی ویتامین ها را در حلقش می ریختند و کفش پایش می کردند و تهش زانوی غم بغل می گرفتند که چرا راه نمی افتد این عسلک؟

گذشت و گذشت تا در روز اول هیجده ماهگی اش اولین قدم را برداشت و موجی از شادی را وارد خانواده کرد و همه امیدوار شدند که ماه دیگر دونده معرفی خواهیم کرد به فدراسیون ماراتون.اما، سرعت قدم ها در همان حد ماند و الان با اینکه با کمک بزرگترها چند قدم برمی دارد اما هنوز انتظارات را برآورده نکرده است و دوباره نگرانی و اضطراب البته با دوز پایین تر در قلب های نگران قبلی رخنه کرده است و اگر این عزیزان با همین فرمان پیش بروند من دیوانه خواهم شد چه برسد به مادر دلواپس شیرین ترین حلوای دنیا‌.

بعد در این هیر و ویر و در حالیکه خیال ها هنوز راحت نشده است و نفس ها به راحتی بالا و پایین نمی شود،امروز در یک جمع خانوادگی واقعی یعنی بدون حضور عروس و دامادها،برادرم فاش کرد که همسرش دلیل راه نیفتادن حلوا را می دانسته است.و دلیل این معضل از نظر زن داداش ما این بوده است :

- خوب مامان حلوا همیشه خسته ست و نمی تونه بچه رو تاتی تاتی راه ببره تا بچه راه رفتن رو یاد بگیره.پدرش هم که هیکلش اندازه دو نفره و اصلا نمی تونه به اندازه قد اون بچه خم بشه و هیچ بچه ای هم خودبخود راه نمی افته و کمک می خواد!

بعد در مقابل چشمان گرد شده مامان من و مامان حلو ادامه داد:

- البته من رو قسم داد که این دلیل رو به شما ها نگم.اما من همچین توانایی ندارم متاسفانه!

جیغ جیغ خواهرم و اظهار تاسف مامانم باعث شد برادرم خیلی زودتر از همیشه مهمانی را ترک کند.(در واقع در رفت) و بعد از رفتنش خواهرم که هنوز کاملا حالش به حالت نرمال برنگشته بود:

- تنها شانسی که آوردیم اینه که داداش نخود تو دهنش خیس نمی خوره وگرنه امکان نداشت این مار خوش خط و خال رو بشناسیم!

و بدین ترتیب عروس ما که تا دیروز به اندازه کافی عزیز بود بسی عزیزتر گشت و اینجانب برایش آرزوی توفیق دارم.

فیلم: استیو

نظر: از نظر من خیلی ضعیف بود