انگار آن سگ سوگند یاد کرده بود ما را گاز بگیرد.راستش من اصلا متوجه اش نشدم.سارا متوجه شد و گفت:

- این سگ چشه؟

و سگ به سمت ما خیز برداشت

من همچنان بیخیال بودم و سارا ترسید و گفت:

- سریع رد شیم

سرعت که گرفتیم یک خانم و آقای مسن ما را قسم دادند که ندویم و توضیح دادند:

- اگر بدوید اینا بدتر دنبالتون می کنند

بعد هم سگ را آرام کردند.چیزی که فهمیدم از این هایی بودند که برای حیوانات غذا می آورند.چون یک نایلون را باز کرد و تکه ای گوشت انداخت جلوی یکی از سگ ها و سگ آرام گرفت.اما به محض اینکه ما سعی کردیم رد شویم تا به سمت ماشین من در آنطرف خیابان برویم،سگ دوباره پانیک کرد و خیز برداشت که گازمان بگیرد.پیرمرد پیشنهاد داد که سوار ماشین آنها شویم تا کمی دور شویم و قبل از اینکه من فکر کنم سارا پرید توی ماشین و خانم پیر نشست پشت فرمان.داخل پراید پر بود از نایلون های پر از گوشت برای حیوانات احتمالا.در هر حال خانم با یک دست و فرمان عالی ما را تا یک مسیر امن رساند و من یک نفس راحت کشیدم.البته من زیادی بابت سگ ها نگران نبودم،بیشتر نگران بودم که رانندگی خانم خوب نباشد و ما را به فاک بدهد.مخصوصا در سربالایی منتهی به خانه سارا واقعا ترسیدم و فکر کردم:

- چه تصمیم احمقانه ای بود سوار این ماشین شدن.اگر خانم نتونه ماشین رو خوب کنترل کنه کارمون با کرلم الکاتبینه!

اما،خوشبختانه خوب کنترل کرد و به خیر گذشت و فقط الان که ساعت سه نصف شب است این فکر به ذهنم متبادر شده است که اگر این دو نفر آدم ربا بودند، در آن تاریکی اوایل شب ما چه خاکی می توانستیم بر سرمان بریزیم؟ درست که ادم ربایان پیر بودند ولی بالاخره فرمان دست آنها بود؟یعنی اگر سگ گازمان می گرفت و هار می شدیم خیلی بهتر بود تا اینکه توسط دو تا پیر و پاتال دزدیده شویم.در حادثه احتمالی اول فقط امکان هار شدنمان وجود داشت.اما در دومی هم آبرویمان می رفت و هم کلیه و کبدمان احتمالا!