خیلی عاقل و مکار
دیروز دختر یکی از همکاران بازنشسته که فوت هم شده است، وقتی هیچ راهی برای سر آشنایی باز کردن با من پیدا نکرد، به من نزدیک شد و گفت:
- من عکس شما رو توی آلبوم مامانم دیدم.انگار یه مراسمی بوده که هم شما حضور داشتید و هم مامانم!
و بدین ترتیب دیوار بلندی که عمدا پیش رویم کشیده بودم تا خودم را به نشناختن این بچه پرو بزنم را شکست و گفتم:
- بله.احتمالا خودم هستم تو عکس ها
- من رو نشناختین؟
- شما دختر شهناز خانم هستید درسته؟
- بله
- می شناسمتون
و همین با یک لبخند گل و گشاد پیروزمندانه گورش را گم کرو و امروز با یک درخواست عجیب ادارای پیش من آمد و من را در رودربایستی انداخت که البته اگر این کار را نمی کرد نتیجه بهتری می گرفت.حالا این ها به کنار.این آدم ها اینهمه هوش را از کجا می آورند؟ یعنی قشنگ فهمید من دارم خودم را به نشناختن می زنم (البته این رفتاری است که همیشه در برخورد با آدم هایی که از آنها خوشم نمی آید، بروز می دهم) اما چون فکر کرد ممکن است کارش پیش من بیفتد با چنان راه حل حیله گرانه ای خودش را به هدفش رساند و من را مجبور کرد اعتراف کنم او را می شناسم.جالب است که این آدم در همه امورات دیگر زندگیش آنچنان دست و پا چلفتی ظاهر شده است که همه می گویند صد رحمت به مادر بی عقلش.بعد همین بی عقل چنان پرده ای از عقل برای من رو کرد که وجدانا از صبح هاج و واج مانده ام.
فیلم: آسیب دیدهDamage2024
نظر: یک معمایی درجه سه بود و وقت تلف کردن صد در صدی
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.