حرامزادهء عوضی و پررو
با هزار بدبختی امروز زود بیدار شدم که حداقل یک روز در هفته دیر نکرده باشم برای رفتن سرکار.بعد تا در پارکینگ را باز کردم یک پراید را دیدم که جلوی پازکینگ پارک شده بود و من نمی دانستم متعلق به کدام واحد کوفتی است.بصورت رندوم یکی، دو تا واحد را زنگ زدم که یکی جواب نداد و دیگری که یک خانم میانسال با موهای خیلی کوتاهِ زرد صاعقه زده طور بود که آمد در بالکن و غرید:
- چه خبرته اول صبحی ساختمون رو گذاشتی روی سرت.ما مریض داریم
خیلی اتفاقی زنگ واحد چهار را زدم و کار خود بی شرفشان بود.پدر خانواده آمد توی بالکن و با غرش من روبرو شد.کمی بعد یک دختر خیلی جوان و زیبا و قدبلند سلانه سلانه آمد و گفت:
- چی شده؟
- خانم بخاطر شما کلی بد و بیراه شنیدم
- چرا؟
- چون اول صبحی زنگ همه واحدها رو زدم ببینم صاحب این بی صاحب کیه؟
- خوب لازم نبود این کار رو بکنی.با دست می کوبیدی روی داشبور، آژیر می کشید و من می شنیدم و می اومدم پایین
◇ از همیشه دیرتر رسیدم.چون دیر از پارکینگ خارج شدم و خوردم به ترافیک و بعد هم که جای پارک پیدا نمی شد و مجبور شدم چتد کیلومتر دورتر ماشین را پارک کنم و بعد از پارک پیاده بروم اداره وخوب دیگه معلوم است که دیر می شود.
◇ راهکار رییس جدیدم برای حل این معضل این بود که ساعت دوازده شب بروم دم در و بینم ماشین آنجاست یا نه.اگر بود زنگ بزنم و بگویم:
- همین الان تشریف بیا پایین و ماشین رو جابجا کن
بعد همانجا میخ بایستم تا بیایند و ماشین را جابجا کنند!
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.