ببخشید خانم ما رییس شما شده ایم
در این واحد جدیدی که به آن تبعید شده ام سه نفر دیگر هم کار می کنند.دو تایشان رییس و معاون من هستند و یک فلک زده دیگر که البته خیلی جوان است با سابقه خیلی کم.
رییس مان پانزده سال خدمت دارد.معاون سیزده من بیست و شش و آن آن فلک زده دیگر دوازده.حالا آس قصه؟من بر صندلی پیشخدمت قبلی تکیه زده ام و نمی دانستم.
یعنی آن زر مفتی که رییس در خصوص وجود جای بدتر برای من، زد،علاوه بر اینکه زرمفت بود یک دروغ بزرگ هم بود.اینجا واقعا بدترین جای ممکن برای من است.
در مورد اتمسفر محیط جدبد هم اگر بخواهم توضیح بدهم باید بگویم این دو تا رییس یک" ببخشبد خانم ما رییس شما شده ایم" در رفتارهایشان به وضوح مستتر است.
از من خجالت می کشند و چیزی را که می بینند باور نمی کنند،احساس می کنم ته دلشان فکر می کنند من نفوذی یا جاسوس هستم و رفته ام عملکرد آنها را بسنجم.
البته آرام و بی سروصدا و بدون شکایت کار کردن من هم بی تاثیر نیست.اعتراف می کنم فقط یک اسکولِ بیخیال می تواند در چنین شرایطی اینقدر آرامش داشته باشد.
نظر من درباره همه این وقایع این است که به درک.اما اطرافیان همه آنقدر متعجب هستند که باعث شدند فکر کنم این ماجرا خیلی مهم است.مهم است؟ البته که نه.
چه چیزی مهم است؟اصالت.اصالت چیست؟انجام کار درست و اخلاقی در هر شرایطی.البته که درست و اخلاقی زندگی کردن هزینه دارد و الان من در این مرحله هستم.
دارم هزبنه می دهم اما از طرفی شاهد آنچنان رفتارهای احترام آمیزی از طرف همکارانم هستم که احساس می کنم این به فاک رفتن انگار ارزشش را داشت واقعا!
◇
البته که کلا من موجود آرامی هستم اما تکنیک سارا هم بینظیر بود و امروز که فکرم را دستکاری کردم تا فکر کند بیست ساله هستم و تازه کار، واقعا معجزه شد و احساس کردم بیست ساله هستم و پر از شور و شوق و جوانی.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.