1.

این سیاهچاله جدیدی که با حکم این رییس پفیوز به آن فرستاده شدا ام،هزار تا ایراد دارد و یکی از بزرگتربن ایرادهایش این است که هدیه دوست قدیمی و بیست ساله من که چند سالی است که دیگر دوست نیستیم،رییس من است.فک کن!

2.

برای سارا در مورد سیاهچاله و مصببت هایش حرف می زدم و اینکه برگشته ام به روز اول کارم.گفت:

- خوب فک کن امروز روز اول کارت بوده و فردا روز دومش

بعد در مورد پژوهشی حرف زد که برای کهنسالان هشتاد سال به بالا یک فضا ایجاد کرده بودند با حال و هوای دهه بیست آمریکا و در نتیجه زندگی در آن فضا تمام پیرزن و پیرمردها احساس جوانی کرده بودند و تمام دردهایشان یادشان رفته بود و حتی آلزایمری ها بهتر شده بودند.جدا از اینکه نتیجه این تحقیق واقعا درست باشد یا نه فکر بدی نیست فکر کنم بیست ساله هستم و تازه استخدام شده ام.ممکن است موثر باشد مخصوصا که مغز و بدن خیلی اسکل هستند و همه چیز بر آنها اثر می گذارد مخصوصا افکار.فکر را هم که می شود به راحتی دستکاری کرد.

◇ آه اینقدر برای سارا زر زده ام و از بس این بشر برایم سخنرانی کرده لست که " غصه نخورم و همه چیز موقت است و اتفاقی نیفتاده فقط سنگی در مسیرم انداخته اند که ممکن است زخمی ام هم کرده باشد اما من باید بلند شوم و ادامه بدهم چون مجبورم"

باید بگویم مرسی سارا.تو سارا نیستی.تراپیستی!

3.

رییس سیاهچاله امروز بازنشسته شده بود در حالیکه نه خودش خبر داشت و نه منابع انسانی.بعد در یک حرکت شاهکار منابع انساتی یک ابلاِغ تنزل برایش صادر کرده بود و یک ابله را جایگزین این کرده بودند برای اینکه رییس ما بشود.بعد تهران زنگ می زند و می گوید بازنشسته شده ای و منطقه زنگ می زند و می گوید جابجا شده ای..‌‌.

خلاصه بگویم یک قمر در عقربی است که مپرس.رییس نزدیک بود از اینهمه بی احترامی سکته بزند.بعد من منتطر احترام هستم.