بر ما بگذشت
زدم به سیم آخر و پیش رییس اداره رفتم تا در یک صبح نیمه سرد اواخر تابستان،مکالمه ای به این شیرینی را رقم بزنم:
- این حکم رو یک نوع تنبیه حساب می کنم!
- اشتباه می کنی
- احساس می کنم معاون نقش پررنگی در این ماجرا داره
- اون اصلا دخالتی نداشت
- این شغل مناسب یک همکار ده ساله خدمته نه من
- بدترش رو می تونستم برات صادر کنم
(این یکی را راست می گفت.می توانست.)
- برام مهم نیست.واقعا نیستولی این حکم ضالمانه ست و چرخه ظلم وارد زندگیتون میشه.مسئولیت اخلاقی خودم دونستم که این رو یادآوری کنم.حضرت سعدی هفتصد سال پیش سرود:
پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد
بر گردن وی نشست و بر ما بگذشت
◇ بجای ستمگر گفتم حاکم.جرات نداشتم کلمه ستمگر را بکار ببرم.
◇ امیدوارم شعر را سرچ نکند وگرنه احتمال اینکه تروماتیزه شود وجود دارد.چون گاهی تروما بعد از حادثه ایجاد می شود و در اینصورت احتمال رفتن من به بوکینافاسو دور از ذهن نخواهد بود.
◇ دیشب آن شعر را خواندم و اصلا همین شعر باعث شد بروم و حرف بزنم.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.