1.

هنوز گچ پایم را باز نکرده بودم که ماهی خانم شروع کرد به خزیدن روی اعصاب من مثل مار :

- قرار بود برم مرخصی و نشد برم

- پسرم دیونه م کرده که تو کارت و بیشتر از من دوست داری و واسه همین مرخصی نمی گیری

- تعطیلات تموم شد

- بدبختی اینه که تعطیلات عید هم ماه رمضونه

نتیجه این که من سه روز زودتر رفتم سرکار و از خانم خواستم برود مرخصی.رفت.بعد امروز این همکاری که دکتر صدایش می زنند و الان من به عنوان عضو موقت در اتاقش هستم گفت:

- ماهی کجاست؟

- مسافرته

- نه بابا دیروز عصر تو جلسه بوده

- اشتباه می کنید رفته سفر

- گروه رو نگاه کن.عکسش هست

فاک.عکسش بود.دکتر ادامه داد:

- لابد به شما زنگ زدن و شما جواب ندادی که به اون زنگ زدن

- نه کسی زنگ نزد

- ولی گفت میره سفر

- نگفت میره سفر.گفت میره مرخصی

مکالمه اینجا تمام شد و من ادامه ندادم.چون واقعا آن حقه باز دروغ نگفته بود و حرفی از سفر نیاورده بود.ولی تمام مکالمات و کلماتش را طوری می چید که به هر ذهن ساده و البته سالمی اینطور متبادر شود که به پسرش قول رفتن به سفر داده است و الان دارد بدقول می شود.هیچ دلیل دیگری برای آنهمه جلز و ولز برای گرفتن مرخصی منطقی نبود.مخصوصا که این بدبخت یک دور رفته بود پیش معاون و از معاون خواهش کرده بود از من خواهش کند این هفته را به جای او کار کنم و من هم قبول کردم و حالا کاشف به عمل آمده است مرخصی را برای وفای به عهد و مسافرت و تمدد اعصاب و اینا نگرفته است.مرخصی گرفته است که همکاران فکر کنند دارد می رود سفر.یعنی بدون آتکه حرفی از سفر بزند، کاملا من را شیر فهم کرده بود دارد می رود سفر.بعد می گویند خنگ است و عقلش کم است و اینا.البته شاید من زیادی ساده هستم.چون وقتی پرسیدم:

- مگه میشه آدم مرخصی بگیره و بمونه تو خونه

جواب سکوت بود که ترجمه اش معمولا بله است.یعنی انگار این همکاران من همه از این تجارب دارند و خوب انتطار دارید مغز من سوت نکشد وسط این عوضی ها.فقط یک سوال توی ذهنم است و آن اینکه ماهی که آنهمه حقه سوار کرد تا مرخصی بگیرد،خوب چرا یک حقه دیگر هم رو نکرد و نگفت خانه نیستم و مسافرت هستم تا حداقل اینقدر بدبخت جلوه نکند.

◇ بعضی ها فکر می کنند مسافرت حتما باید خوش بگذرد که البته درست است.اما اتفاقات غیرمنتظره قسمتی از سفر است که اتفاقا سفر را خیلی هیجان انگیرتر می کند.در همین راستا یک بار از همکاری که رفته بود شمال و از قضا در زمان حضور او در آن شهر انواع بلایای طبیعی و ماورالطبیعی رخ داد.از باد و باران و سیل گرفته تا رانش زمین و سرمای هوا و گیر کردن در گل. پرسیدم :

- مسافرت چطور بود؟

و من انتظار داشتم بگوید باران شدید بود و سیل شد و توی گل گیر کردیم و سفر سختی بود.اما تجربه شد.

در عوض گفت:

- خیلی خوش گذشت.همه چی عالی بود.

◇ کسی اسم این تکنیکی که مارماهی با استفاده از آن من را اسکل کرد را می داند؟

2.

روسای اداره یک طوری من را بایکوت کرده اند که انگار دزدی کرده ام.سیستم اتوماسیونم را قطع کرده اند.نه می توانم نامه ارجاع بدهم و نه نامه ازجاع می دهند.چند روز اول از اینکه نامه هایم امضا نمی شد تعجب می کردم تا اینکه فهمیدم باید به اسم ماهی صادر شود تا امضا کنند.یعنی فک کن خودشان می دانند نامه را من می نویسم اما تا اسم گلی نباشد امضا نمی کنند.خلاصه چنان اوضاعی را پیش آورده اند و آنچنان آشکار و عیان بی احترامی می کنند که به ذهنم متبادر شده است لابد کاری کرده ام که این رجاله ها تا ته سوخته اند و البته امیدوام همچنان بسوزند پفیوزهای بی شرف، دروغگو و ریاکار‌.

◇ هر روز که بیدار می شوم و مغزم می خواهد شروع کند به زر زر و این با یک جمله آرامش می کنم:

ای دوست بیا تا غم قردا نخوریم

که البته غم فردا نمی خورم.زیرا وقتش را ندارم.خیلی هنر کنم به غم امروز می رسم حکیم خیام