منتظر بودن تا نوبتم شود و مرغ بخرم.صف بود؟ نه.فقط یک خانم قبل از من بود که هم مرغ می خواست هم سس مخصوص جوجه و نمی دانم چه و چه.راستی مرغ کیلویی صد و سی هزار تومن شده است.

همزمان با اینکه نوبت من شد یک پسر پانزده - شانزده ساله وازد مِغازه شد و سر مستر مرغ فروش که تقریبا همسن خودش بود غرید که:

- حالا اگه من نیام دنبال شارژرم تو نباید پسش بیاری؟

همزمان سقف و در و دیوار را نگاه می کرد.دو تا دوست چند کلمه دیگر رد و بدل کردند و فهمیدم شارژر در واقع متعلق به مستر مرغ فروش است و این گفتگو در واقع یک گپ دوستانه است.شارژر روی صندلی کنار دست من بود و پسر نوجوان بعد از اینکه بالاخره دست از نگاه کردن به سفف و در و دیوار برداشت آن را البته با کمک دوستش پیدا کرد و گفت:

- دستم رو به آسمون بود در حالیکه خیر روی زمینه.

فکر کردم چه حرف پرمغزی زد این بچه.بیشتر ما وقتی چیزی را می خواهیم دست و چشممان رو به آسمان بالا می رود در حالیکه منبع هر آنچه خیر و برکت است روی زمین است.بگذریم چون این اتفاق آنقدر سریع شروع و تمام شد که انگار میگ میگ آمد و رفت.

اصل چیزی که توجهم را حلب کرد یک لیست از اسامی آدم ها بود که با ماژیک روی سرامیک پشت سر فروشنده نوشته شده بود:

خانم آشنا 300 تومن

آقای رحمانی 200 تومن

لیست ده- دوازوه نفره بود و واقعا توجهم را جلب کرد‌.پرسیدم:

- این لیست اسم اوناییه که قسطی خرید کردند؟

- بله.اینجا می نویسم که یادم نره و بعد منتقلش می کنم توی دفترم

- خوب اینجوری آبروی مشتری ها میره.شاید کسی نخواد کل محله بفهمه قسطی مرغ میخره.

- خدا کنه یکی از آشناهاشون اسمشون رو ببینه و بهشون زنگ بزنه بلکه بیان قسط هاشون رو پرداخت کنن!

ماجرا را برای سارا تعریف کردم و سرکار خانم پیش بینی کرد سال آینده یکی از اسم های آن لیست خلاقانه، اسم شریف من خواهد بود.

◇ حتی تصورش باعث عرق سرد شد.