خبر خوب اینکه گچ را بازکردم و خبر بد اینکه فردا باید بروم سرکار.در حالیکه نه معلوم است کدام واحد باید بروم و نه می دانم اتاقم کجاست و نه خبر دارم اصلا میز و صندلی برایم در نظر گرفته شده است یا باید یک پا در هوا بالای سر ماهی گلی بایستم و کارهایی را که یک ذهن معمولی در دو روز یاد می گیرد، دو ماه تمام برایش تکرار کنم باشد که در کله پوکش فرو رود.

◇ برای سارا که از این به فاک رفتن من شگفت زده شده بود و می خواست بداند چرا مدیران چنین کاری را برای گلی انجام می دهند توضیح دادم:

- گلی از نظر اخلاقی آدم سالمیه.شوهرش از خودشونه.

- به نطرم حتی اگر از لحاط اخلاقی سالم نبود بهتر بود تا این موردی که داره.

- نه بابا‌.تف به این لعنت به اون

- بابا اونی که سالم نیست.نیست دیگه.حداقل هزینه ش رو میده.بدنام میشه.بی آبرو میشه.اما اینا راست راست میان و میرن و حق مردم رو از حلقومشون بیرون میکش و ادعای اخلاق گرا بودن هم دارن!

- حاجیه خانم هم هست جهت اطلاع

- پس کلهم گاوت زاییده رفیق!

◇ درست است خودم فکر می کنم به فاک رفته ام و سارا فکر می کند گاوم زاییده است.اما اگر بخواهم موقعیت واقعی خودم را تشریح کنم باید بگویم به نقطه صفر برگشته ام و بنا بر تجربیات گذشته زندگی ام من هر وقت پا روی همه چیز گذاشته ام و یا همه چیز را از دست داده ام بعدش اتفاقات خیلی خوبی برایم رقم خورده است و اگر دنیا بیشتر از آنچه که فکر می کنم کشکی نباشد این بار هم باید چشم به راه اتفاقات نیکو باشم.که اگر اینطور شد که خیلی هم عالی و اگر نبود به درک وجهنم و اسفل السافلین.

◇ فیلم: خبیت impuratus2022

نظر: من می خواستم فیلم شیطان صفتان را ببینم که محصول سال 1955 فرانسه است.اما،این فیلم را آورد که ترجمه اسم فیلم می شود خبیث اما آپارات به اسم شیطان صفتان انداخته است به تماشاگران.منطورم این است دوباره بی دقتی کردم و فیلم اشتباهی دیدم.بیخیال به درک.اما اگر در مورد فیلم بخواهم نظر بدهم افتضاح بود.واقعا هیچ چیزی از آن یاد نگرفتم.اما بعد که رفتم و نقد فیلم را خواندم متوجه شدم در هر جشنواره ای که اکران شده است جایزه گرفته است در حدی که تعداد جوایزش به 23 تا رسیده است.چرا؟نمی دانم.ژانرش هم ترسناک- معمایی بود.

◇ هفته گذشته سریال pitt( سیاهچاله) را دبدم که وقایع آن در یک بیمارستان اتفاق می افتاد و با اینکه کشش داشت اما چیز زیادی برای یادگیری به تماشاگر نشان نمی داد.فقط من فهمیدم حرف های بیمار در هیچ جای دنیا جندان جدی گرفته نمی شود.مثلا در صحنه ای یک بیمار داد زد:

- موش

و واقعا دو تا موش توی اتاقش بودند که زود در رفتند.دکترها و پرستارها آمدند و مودبانه گفتند:

- موش؟ رسیدگی می کنیم قربان

بعد که رد شدند یکی به آن یکی گفت:

- مغزش مشکل داره.داره توهم می زنه

در حالیکه واقعا موش توی اتاق بود و شیفت قبل کلی دنبال موش ها گشته بودند.

آها یک چیزی یاد گرفتم.یکی از دکترها که خیلی علاقه داشت شیفت شب کار کند باعث تعجب بقیه شده بود و برای در آوردن بقیه از تعجب توضیح داد:

- تراپیستم معتقده تاریکی به من آرامش میده.

و من فهمیدم اوه پس تاریکی می تواند منبع آرامش باشد برای بعضی ها و ممکن است من یکی از آن بعضی ها باشم و حالا که پول تراپیست ندارم جهان کاری کرد که جمله آخر یک سربال درپیت من را با خودم آشناتر کند.

◇حرفی از آشنایی با خود شد.یک چیز دیگر هم در مورد خودم یاد گرفته ام و آن اینکه مغزم طفلکی ام به اندازه کافی ملاتونین ترشح می کند اما در زمان اشتباه یعنی روزها.فکر کنم باید یک معلم برایش بگیرم تا دوباره شب و روز را برایش توضیح دهد.