جنگل آمازون
همسایه واحد روبرویی یک پسر نوجوان دارد که از شانس من عاشق چرنده و پرنده است و به یمن حضور ایشان من صبح ها را با صدای جیک جیک و جیک جوک و قار قار و قورقور آغاز می کنم و آه اشتباه نکید در حال گله و شکایت نیستم.در واقع فقط خواستم بگویم هر صبح با این احساس بیدار می شوم که در جنگل آمازون خوابم برده است و الان است که تارزان بیاید و از درختی که بالای سرم است تاب بخور به سمت درخت آنطرف رودخانه و من در حالیکه تارزان را نگاه می کنم شهود زنانه ام آلارم می دهد که کله ات را برگردان به آن سمت دیگر و من هم اطاعت می کنم و کله ام را برمی گر انم و با لشکر شیر و ببر و پلنگ ها چشم در چشم می شوم که همگی آمده اند کلک من را بکنند.اما، چون می بینند آنقدری چثه ندارم که حتی یک بچه پلنگ را سیر کنم همه شان بیخیال من می شوند غیر از یک پفیوز بی چشم و رو که ضمن کوبیدن پنجه اش بر سر من دستور می دهد بخاطر خودم هم که شده حداقل چهار تا نارگیل و موز بندازم بالا که نمیرم از لاغری.
◇ در حال دیدن سریالpitt هستم که شبیه آکادمی گری است و چنگی به دل نمی زند.اما خیلی هم بد نیست.یک جمله را یکی از کارکترها از زبان یک بومی از یک قبیله ماقبل تاریخ نقل کرد به این مضمون:
در پایان فقط چهار تا جمله مهم و به دردبخور وجود داره :
1. دوستت دارم
2. ممنونم
3. من رو ببخش
4. من تو رو می بخشم
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.