سالهاست که میوه های مورد نیازم را از دستفروش ها می خرم.هم دستفروش هایی که کف خیابان بساط می اندازند و هم آنهایی که با وانت بار یا ماشین خودشان کسب و کارشان را پیش می برند.اما، مدتی است از این کار دست کشیده ام و راستش الان یادم نمی آید آخرین بار کی بود که از دستفروش ها میوه خریدم.اوه یادم آمد.آخرین بار وقتی بود که وقتی به خانه رسیدم و خواستم میوه ها را بشورم با یک نایلون هلوی گندیده مواجه شدم و نمی توانستم بفهمم که یک فروشنده چطور می تواند محصولی را که باید دور بیندازد با یک قیمت گزاف به یک نفر که به او اعتماد کرده است، بفروشد.راستش آن اتفاق آنقدر روانم را خش داد که روز بعد با نایلون میوه های گندیده برگشتم سراغ فروشند.اما آنجا نبود‌.این کار یعنی برگرداندن جنس از من خیلی بعید است.معمولا بیخیال می شوم و با گفتن یک جهنم آرامش را به خودم برمی گردانم.اما این بار آرام نمی شدم و نبود فروشنده سرجای همیشگیش بیشتر کفری ام کرد.روز بعدتر خیلی اتفاقی از آنجا رد شدم و حضور داشت.البته میوه های گندیده همراهم نبود.اما از ماشین پیاده شدم و دلیل تحویل یک نایلون هلوی گندیده از قرار کیلویی صدو پنجاه هزار تومان را پرسیدم؟وجدانا فقط می خواستم بدانم پیش خودش چه فکر کر ده است که گشته است و هر آنچه میوه گندیده داشته است را گذاشته است توی یک کیسه و تحویل من داده است؟ فکر کرده است ابله هستم و فرق میوه سالم و گندیده را نمی دانم؟ فکر کرده است پولدار هستم و برایم مهم نیست که یک نایلون میوه گندیده به من انداخته شده است؟فکر کرده است زن هستم و قدرت آن را ندارم با مشت بکوبم توی صورتش؟ واقعا چه فکر کرده بود با خود احمقش؟ همان را هم پرسیدم:

- جرا همش گندیده بود.یکی- دو تا گندیده متطقیه.ولی آخه همه ش!

قسم و قران خورد که هرگز برای هیچ کسی چنین کاری نکرده است و من اشتباه می کنم.

- دیروز با نایلون میوه هایی که به من فروختید اومدم اما نبودید.

- کار داشتم.

هیچی دیگر. کاری نمی شد کرد.امروز یک فایل گوش دادم در مورد غیر قطعی بودن امور حهان و اینکه بیشتر اتفاقات تصادفی هستند و نباید دنبال دلیل برای رخ دادنشان گشت.اما ما دلمان می خواهد هر اتفاقی که برایمان افتاده است با می افتد را به یک معنا گره بزنیم.به عبارتی در هر اتفاقی دنبال معنا می گردیم و می خواهیم بدانیم چرا اینطوری شد و آنطوری تشد و برعکس‌.که این اشتباه است و باید بپذیریم بعضی سوالات جواب ندارند و از اتفاق رد شویم.من هم از آن اتفاق رد شدم.اما، ردش چنان در روانم باقی مانده است که عادت روزانه بیست ساله را بدون آنکه خودم تصمیم آگاهانه ای درباره اش گرفته باشم،گذاشته ام کنار.من همیشه خرید از دستفروش ها را دوست داشته ام.چون معمولا محصولاتشان تازه است و سر راه هستند و مجبور نیستم اختصاصی برای خرید میوه یا هر چیز یگری بیایم بیرون و تا حدی ارزانتر هستند و خوب ته دلم هم تمایل داشتم از افراد ضعیف جامعه خرید کنم.اما، از بس از این جماعت بی ادبی، گرانفروشی، آشغال فروشی و دروغ شنیدم که رفتار آن فروشنده تیر خلاص شد و خرید از دستفروش ها را گذاشتم کنار که خوب اشکالی ندارد.اشکال اینجاست که با خشم این کار را کرده ام و آن را امروز فهمیدم که از دور انگورهای یک وانتی را دیدم که هم خیلی خوب بود و هم ارزان.خواستم ترمز بگیرم اما فروشنده را که دیدم خشم وجودم را پر کرد و گاز دادم.تازه فروشنده را از پشت سر دیدم که یک کلاه لبه دار سرش بود.ناگهان دیدم از خورش و میوه هایش و کلاه لبه دار و تیپ کارگری اش متنفرم.

◇ اینکه احساسم نسبت به ضعیف ترین قشر جامعه، نفرت است، خودم را هم به شدت ترسانده است.