این خانه دو تا ویترین کوچک چوبی- شیشه ای دارد که سه طبقه است و روی دیوارهای ورودی آشپزخانه تعبیه شده است و احتمالا برای گذاشتن اشیای دکوری و عتیقه جات یا نمی دانم صنایع دستی در نظر گرفته شده است و چون من نه عتیقه دارم و نه صنایع دستی و نه هیچ چیز دیگری، یکی از ویترین ها را تبدیل کردم به محل نگهداری ادکلن هایم در حالیکه هیچ ایده ای نداشتم که این کارم چقدر باحال از آب در می آید. در واقع آنجا را به طور موقت برای نگهداری ادکلن هایم در نظر گرفته بودم، اما الان هر بار که دلم آرامش بخواهد فقط کافی است در ویترین را باز کنم چنان عطر دل انگیز سنگینی در مشامم می پیچد،انگار که از جلوی ادکلن فروشی رد شده ام و جالب است که من عاشق رد شدن از جلوی مغازه ادکلن فروشی هستم و حالا که خودم یک انبار کوچک از ادکلن دارم و چپ و راست در انبار را باز می کنم و حس خوب رد شدن از جلوی ادکلن فروشی را تجربه می کنم، البته که خوشحالم. امادبیشتر از این تعجب می کنم که مغز چقدر مارمولمک طور راهی برای داشتن آنچه خودش خیلی دوست دارد ، پیدا می کند. شده است با دوز و کلک و حقه حتی. مثلا در این ماجرا مغزم فقط این دستور را داد:

- فعلا ادکلن ها رو‌ بذار اونجا که نشکنن. بعدا جابجاشون می کنی

در حالیکه خودش می دانست در حال احداث یک فروشگاه ادکلن فروشی کوچک در داخل خانه است!

🔻کار کردن در کلفروشی و ادکلن فروشی و لباس بچه فروشی را دوست دارم.

🔻این روزها که در فکر شغل دوم هستم و هی از خودم می پرسم «چکار می کردی اگر نمی نرسیدی » گاهی به کار کردن در یک گلفروشی می رسم و گاهی پرورش زنبور و بعضی وقت ها هم احداث یک باغ پر از درختان انجیر و زردالو. البته بخاطر اتفاق دیروز به فیلمبرداری از عاشقانه های ملت هم علاقمند شده ام. فقط شرطش این است که خودم رمانتیک تر از مشتریان_ غرق در عشق و عشرتم نشوم و فقط فیلم بگیرم!

🔻چند وقت پیش بک فیلم دیدم به اسم کندو که نمی دانم اینجا در موردش نوشتم یا نه . اما یک فیلم عالی بود در مورد زنی که‌خودش برای خودش کارآفرینی کرد.

🔻خوبه فردا تعطیه. وگرنه خواب ماندن روی شاخم بود.