نظر من را بخواهید تولستوی نابغه ادبیات است نه تاباکوف و از این نظر با دیوید لاچ مخالف هستم.اما، ناباکوف هم دستی بر آتش ادبیات دارد بالاخره‌ و آنقدر خوب می نویسد که الان قسمتی از من در حال زندگی در المان 1927 است که رنگ تاکسی هایش سبز تیره است با حاشیه شطرنجی سیاه و سفید

خیلی سال پیش یک کتاب از ناباکوف خوانده بودم که اسمش خنده در تاریکی بود اگر اشتباه نکنم و از کتاب خوشم آمده بود بخاطر همین برای این ماه کتاب شاه،بی بی، سرباز را از همین نویسنده انتخاب کردم و در حال خواندنش هستم.البته کتاب هنوز تمام نشده اما خواندنش واقعا دلچسب است و‌ پرکشش

شاهکار کتاب نحوه شکل گرفتن یک فکر است. اینکه بسیار فکر کردن به یک فکر شنیع می تواند تمام زشتی و پلشتی آن کاری را که قرار است به واسطه آن فکر رخ بدهد را بشوید و ببرد و بگذارد کنار تا ناگهان یک فکر کثیف تبدیل بشود به چیزی شبیه یک آرزوی شیرین و یا یک رویایی دوست داشتنی و زیبا

و اما دلیل نوشتن این پست خواندن مقاله ای بود در مورد تصمیم درست در شرایط مختلف. نویسنده ی مقاله اصرار داشت که تصمیم درست به شرایط بستگی دارد. مثلا گاهی انسان باید چیزی را رها کند اما گاهی باید همان چیز را نگه داشت.

مثلا گوشی را باید محکم نگه داشت اما این برای شرایط عادی است ولی اگر یک دزد خواست ان را برباید تصمیم درست ان است که آن را رها کرد. اما بیشتر آدم ها چون همیشه فکر نگه داشتن گوشی توی ذهن شان است در لحظه نمی توانند تصمیم درست را بگیرند و گوشی را نگه می دارند و بدتر متضرر می شوند.

عجیب هم نیست کسی که سال‌ها فکر کرده است بک کاری درست است، وقتی سی ثانیه فرصت برای تصمیم گیری داشته باشد، با احتمال خیلی بالایی تصمیم نادرست را می گیرد و به عنوان مثال حاضر است جانش را بدهد اما گوشیش را نه.چون در انسان میل به چسبیدن از رها کردن بیشتر است معمولا.

منظورم این است برای گرفتن تصمیم درست باید از قبل به آن فکر کرده باشیم و آگاه باشیم که رها کردن برای ما سخت است و چون معمولا در موقعیت های که تصمیم درست در رها کردن است وقت کافی برای فکر کردن نداریم بنابراین لازم است به رها کردن هر آنچه که به آن چسبیده ایم کاملا فکر کرده باشیم.

نا اینجا به این نتیجه می رسیم که:

- تصمیم درست بستگی به موقعیتی دارد که در آن قرار گرفته ایم

- اخذ تصمیم درست مخصوصا در مواقعی که تصمیم درست رها کردن است برای ما سخت است و برای کسب توانایی گرفتن تصمیم درست در زمان کوتاه باید به آن فکر کرده باشیم.

اما اصل چیزی که می خواهم به آن برسم این است:

ما کارهایی را انجام می دهیم که به آن فکر کرده باشیم

مثلا آن مردی که زنش را در دفتر وکیل کارداجین می کند.ان تصمیم را ناگهانی نگرفته است.بلکه هیولا از قبل به آن فکر کرده است. خیلی زیاد هم فکر کرده است. آنقدر که پلشتی کار در نظرش ناپدید شده و فقط در فکر انجام کار کثیفی بوده است که مدتهای مدید به آن فکر می کرده است و برایش نقشه می کشیده است.

* البته که روان انسان بسیار پیچیده است و اعمال این هیولاها می تواند بیشمار دلایل دیگری هم داشته باشد. اما چون ماجرای اخیر همزمان شد با خواندن کتاب شاه،بی بی، سرباز که اتفاقا در مورد طرح نقشه برای انجام جنایتی مشابه است، دلم خواست افکارم را بنویسم.

* بلاگفا همچنان به سختی باز میشه.

* دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود.