شانس و وحشت
احتمالا من هیچوقت اصرار امروز صبح جسم و روحم را برای بلند نشدن و راهی کوهستان نشدن به حساب شانس نخواهم گذاشت در حالیکه واقعا شانس آوردم که خواب را به کوهنوردی ترجیح دادم.چون پنج و نیم صبح با شنیدن یک صدای مهیب بیدار شدم و اول فکر کردم یخچال است که از هلیکوپتر نغییر ماهیت داده است به فانتوم.اما صدا باز هم تکرار شد و آنقدر ترسناک بود که من را به بالکن کشاند و تازه آنجا متوجه شدم همه همسایه ها بیدار شده اند و دم پنجره ها ایستاده اند آنهم هاج و واج. البته منظورم از همسایه ها ساکنان مجتمع های روبه رو هستند وگرنه در مورد این مجتمع اطلاعی ندارم. خلاصه که همه مات و متحیر دنبال منبع صدا می گشتیم و چیزی پیدا نمی کردیم.در واقع خیابان تا چشم کار می کرد کاملا خالی بود و غیر از یک مرد که با کوله پشتی داشت به سمت آبیدر می رفت هیچ جنبده ای به چشم نمی خورد و در نتیجه همه داشتند او را نگاه می کردند.مرد بدبخت هم نمی دانست با آنهمه کله که از بالکن ها سردراورده بودند و او را می پایبندند چه کند؟ کوهنورد بدشانس بیچاره هی سرش را به سمت مجتمع ها می چرخانند و هی به سمت منبع صدا که سمت چپ بود می چرخید و سعی می کرد راهش را ادامه بدهد و ادامه هم داد به نظرم
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.