جانشین بهرام
بهرام پیشخدمت این ساختمان مخروبه بود که چند روزی است غیبش زده است.امروز فهمیدم از پله افناده است پایین و دو تا دنده اش شکسته است.البته با توجه به موجودی قابل توجه خرده شیشه در جنس جلب این بهرام داستان تا حدی ساختگی به نظر می آید و این فکر در ذهن کسی چون من بالا و پایین می پرد که چطور ممکن است ادم از شش پله با پشت بیفتد زمین بعد از اینهمه استخوان های پشت دو تا از دنده های جناغ سینه اش بشکتد.البته که بهرام با وجود انهمه خورده شیشه و قالتاق و هفت خط بودنش تا حد زیادی بد شانس است و حتی اگر چنین موردی در علم پزشکی بی سابقه باشد امکان بروزش برای این بدبخت کاملا محتمل است.
وا من اصلا نمی خواستم در مورد بهرام بنویسم.می خواستم در مورد جانشین بهرام که پسرجوان و بسیار مودب با اعتماد به نفس صفر می باشد،بنویسم.فک کن این بشر وقتی رد می شود شما بجای آدم یک عصا می بینید که دارد راه می رود از بس به سمت زمین خم می شود تا کسی نبیندش و از بس آرام و سربزیر و مودب است که البته بیشتر به اعتماد به نفس پایینش مرتبط است تا ادب و تربیت.هر چه است این پسر جوان آنقدر مثل سایه می آید و می رود که حتی اسمش را نمی دانم اما فکر می کنم نوری صدایش می زنند و نوری یک نسان بی آزار،مسئولیت پذیر و وظیفه شناس است با چاشنی ادب و تربیت که چون خصوصیاتش با پیشخدمت های دیگر نمی خواند لقب کم هوش را به او داده اند.
خلاصه که نوری امروز آمده بود توی اتاق من تا بپرسد من چرا صبحانه نمی خورم؟ آیا تعارف می کنم؟ سوالش آنقدر عجیب بود که اول چند لحظه ای سکوت کردم و گفتم: -مرسی من صبحانه نمی خورم
نوری راضی شد و دم رفتن گفت:
- ولی خانم این ساختمون از همه ساختمون های دیگه بهتره!
- چرا؟
- چون خیلی ساکته.هیچ سر و صدایی نداره
- البته نور و هوا هم نداره
کمی من من کرد و گفت؟؛
- پس این هوا از کجا می آد؟
- کدوم هوا؟
- یه هوایی داره میاد.جایی که من بودم حتی یک پنجره هم نبود
- اینجا هم نیست
- پس اون پنجره چیه؟
- الکیه
- ولی هوای تازه رو میاره تو اتاق
- کدوم هوا؟
- این هوا ! احساس نمی کنید
فکر کردم یا این بشر هوا ندیده است یا من؟ یا من چی؟ من هوا دیده ام؟
بیخیال فکرم شدم و بخاطر اینکه نوری زیاد در مورد منبع هوا فکر نکند و آن چند مثقال فسفر مغزش را نسوزاند گفتم؛
- اگر در اتاق بغلی باز باشه که هست هوا رو از توی سالن می کشه داخل و چون پنجره من و اون اتاق مشترکه کمی هم هوا به من میرسه.اما در مورد نور کاری از دستش برنمیاد.
- ولی نور هم که دارید!
داشتم عصبانی می شدم.گفتم:
- کو؟ کجاست؟
- خانم نور و هوا با هم از پنجره میاد تو.اگر نور نبود اون گلها چطور رشد می کردند؟
دلم می خواست بگوبم:
بله نور هم هست.هوا هم هست.اما کم است نوری.کم کم کم.
بجایش گفتم :
- چه اتاق خوبی دارم و خودم خبر ندارم!
◇ بدبختی این است که هر کسی می آید عاشق این ساختمان می شود.البته خودم هم کمی کمتر از آن متنفر هستم.زیرا متوجه شده ام از بس اینحا درب و داغان است روسا تمایلی ندارند آن را گردن بگیرند و در نتیجه نه خودشان سر می زنند و نه هرگز روسایی را که از مرکز برای بازدید می آیند،اینجا می آورند.
◇ گنجی که سارا می گفت ممکن است در این ساختمان منتظر من باشد آن صبحانه خوری درجه یک است که وای عالی است.
فیلم: شبی تنها کنار ساحل
On the Beach at Night Alone2017
نظر: فهمیدن فیلم کمی سخت بود.اما فیلم کشش داشت و می شد تحملش کرد
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.