وسط وسایل ریخته شده وسط خانه نشسته ام و سعی می کنم تا آنجایی که می شود کمترین وسیله ها را به خانه جدیدم منتقل کنم.تصمیم دارم آن خانه حتی از این یکی مینیمال تر باشد و بیشترین فضا متعلق به من باشد و نه وسایل خانه.

یخچال و تلویزبون و لباسشویی را هم سفارش داده ام تا از بانه برایم بیاید.ارزانترین ها را انتخاب کرده ام که خوب سایزهایشان هم بالطبع کوچکتر است.یخچال را مجبور بودم بخرم.اما، با تلویزیون و لباسشویی فعلی ام می توانستم کنار بیایم.

کنار نیامدم.چون لباسشویی ام خیلی بزرگ است و با یک کوچکتر کارم راه می افتد و تلویزیونم هم با اینکه کار می کند تاریخ تولیدش به عهد دقیانوس برمی گردد و نه فلاش می خورد و نه به اینترنت وصل می شود و نه هیچ امکانات دیگری دارد.

مبلمان اینجا خیلی بزرگ است و باید یک نیم ست بخرم که فعلا پول ندارم.خرید دیش،Airfryer و چند وسیله دیگر هم توی برنامه است که امیدوارم با پول فروش تردمیل جور شود.اتو،سشوار و چای ساز را هم می برم همراه با لباس ها و کیف و کفش.

همین ها دیگر.فقط اصرار دارم که فقط خیلی ضروری ها توی خانه باشد.(اوه جاروبرقی را هم باید ببرم).از همین حالا هیجان زندگی در یک خانه خیلی مینمال با چشم انداز همیشگی و قشنگ کوههای زاگرس و آسمان آبی و دو تا بالکن من را گرفته است.

هیجان خانه جدید را دارم.اما

اما، تصمیم رفتن به خانه جدید پایان رویاهای رنگی و آرزوهای قلبی من است که سالها داشته ام و هر چه می توانسته ام تلاش کرده ام تا به آنها برسم و نشده است.یک تسویه حساب است بین قلبم و مغزم.مغز برنده شده است و قلب غمگین است.

قلبم غمگین است چون

چون قلب قانون های خودش را دارد.چون قلب همیشه باید در اولویت باشد.نه قانون هایش را رعایت کرده ام و نه اولویت را به آن داده ام.حق دارد غمگین باشد اما حق ندارد برد مغز را به رسمیت نشناسد.مهم است که قلب باشرفی باشد و باخت را بپذیرد.

بهتر است باخت را بپذیرد

بهتر است باخت را بپذیرد و خیلی محکم و با صلابت و البته با صدای بلند سلامی کند بر تنهایی.قرار است از این بعد تنها باشم.حداقل پنج سال دبگر در آن خانه خواهم بود و البته سرکار خواهم رفت و بعد از پنج سال نه در این شهر هستم و نه در آن خانه

نه این شهر و نه ان خانه

نه این شهر و نه آن خانه.شاید هم نه این کشور و نه آن خانه.قطعا ترک این کشور،این شهر و ان خانه را دوست نخواهم داشت.اما حداقل الان می دانم بعد از پنج سال چه خاکی می خواهم بر سر خودم بریزم.بلاتکلیفی و منتظر دیگری بودن جهنم است.

منتظر دیگران بودن جهنم است

درستش این است که آدم خودش تکلیف خودش را معلوم کند و سررشته زندگیش را در دست بگیرد و با آن برقصد.گرچه گاهی صدای موزیک طوری است که ادم را به جای رقص به گریه می اندازد.مثل الان من که کم مانده است گریه کنم چون صدای زنده یاد مهستی توی خانه پیچیده است که می خواند:

گاهی خوشبختی شنیدن یک صدای پاست

سالها باید منتظر شنیدن صدای پای کسی بوده باشی و نیامده باشد تا بفهمی که واقعا گاهی خوشبختی شنیدن یک صدای پاست.