بل بداخلاق و سباستین
برای گرفتن کمی انرژی بعد از گذراندن آنهمه وقت با خانواده تصمیم گرفتم بروم و کمی پیاده روی کنم.البته مسیر هم از بس سرسبز و خلوت و ساکت بود که خودش آدم را صدا می زد که بیا.
رفتم و قدم زدن در کنار یک دره را انتخاب کردم.رودخانه کوچکی از داخل دره رد می شد و صدای رد شدن آب را هم می شد شنید.کمی دورتر هم کوهها بودند با لباس های مخملی سبز رنگ.
در سکوت داشتم رد می شدم که ناگهان صدای پارس بلند و بی وقفه یک سگ حواسم را پرت کرد.اطراف را نگاه کردم.صدا از داخل دره می آمد.داخل دره را نگاه کردم و اوه پر از سگ بود.
سگ ها هشت تا بودند.دو سه تایی توله بودند البته نه خیلی توله اما به بزرگی پنچ تای دیگر نبودند.آن پنج تای دیگر هر کدام بل مانندی بودند برای خودشان.البته فقط از لحاظ شکل و قیافه.
نگاه من به داخل دره را نمی دانم چه چیزی تفسیر کرده بودند که همگی با هم از سمت چپ دره بالا آمدند و رو به سمت راست یعنی جایی که من بودم شروع کردند به پارس کردن بی وقفه.
خیلی زیاد پارس کردند طوریکه واقعا ترسیدم.با این وجود شروع کردم به فیلم گرفتن که این دیگر تیر خلاص شد برایشان و پارس کردن رسما تبدیل شد به فحش دادن.فلنگ را بستم.
بعد از بستن گوشی و فلنگ،هفت تا از سگ ها کوتاه آمدند و یک استراحتی به حنجره هایشان دادند.اما،یکی از آنها ول کن نبود و هر چه بیشتر فحش می داد کمتر دلش خنک می شد انگار.
واقعا ترسیدم و واقعا احساس کردم دارد فحش می دهد.قدم هایم را سرعت دادم و در راه شنیدم کسی گفت" مواظب باش.پشت سرته"قلبم هری ریخت پایین اما پشت سرم هیچ سگی نبود.
کی این حرف را زد.یک ابلهی که با یک ابله دیگر دوست بود و ابله دومی داشت یک اسلحه شکاری را امتحان می کرد.آن حرف را اولی به دومی زد و هیچ ربطی به من نداشت خوشبختانه.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.