1.

هوا ابری بود وقتی من تصمیم گرفتم بروم بیرون و ذرت بخرم تا به پاپ کرن تبدیل کنم و بجای برندی و شامپاین و ودکا و اینا بزنم بر بدن به میمنت نوروز.

همچنان هوا ابری بود وقتی قدم گذاشتم توی کوچه.اما ناگهان نم بارانی زد که خیلی هم دلپذیر بود‌ و همچنان دلپذیر ماند تا وقتی که من نصف مسیر را رفته بودم.

ناگهان انگار که نگهبان باران عوض شده باشد کسی چنان محکم شلاق بر تن ابرهای طفلکی زد که آسمان دهان باز کرد و بارانی بارید سیل آسا و سگ و گربه ای.

در تله فیل سفید افتاده بودم وگرنه باید برمی گشتم.واقعا کدام اسکلی روز اول فروردین و در چنان هوایی راه می افتد دنبال خرید دانه های ذرت!

در هاگیر و واگیر باران و سیل و رعد و برق یک سوپرمارکت پیدا کردم که باز بود و اتفاقا دانه ذرت هم داشت و خوشبختانه پر بود از اسکل هایی شبیه خودم.

یکی آمده بود کره بخرد.یکی شیر می خرید.یک بچه چیس خرید آنهم با متد قرض.یکی داشت با روزه داریش فخر می فروخت.یکی مسخره می کرد.

در نهایت با یک کیلو ذرت و سر و وضع موش آب کشیده طور رسیدم خانه و با پاپ کرن ساز چنان پاپ کرنی درست کردم که سیل و باران را از یادم برد.

2.

حدودهای هشت شب و در حالیکه مشغول دیدن سریال "جنتلمتی در مسکو" همراه با پاپ کرن خوری بودم زنگ در به صدا در آمد و من طبق قولی که به خودم داده ام سعی کردم استرس نگیرم و با قدم های محکم به سمت آیفون رفتم.اما،یک قدم مانده به آیفون استرس به من رسید و من با ترس گوشی ایفون را برداشتم و گفتم:

- بفرمایید.

یکی غرید:

- براتون آش اوردم.بیا بگیرش.

شک نکردم دزدی،کلاهبرداری,مریضی،مردم آزاری چیزی است.گوش را گذاشتم و در را باز نکردم.دوباره زنگ زد:

- میگم آش آوردم.بیا آشت رو بگیر!

با عصبانیت گوشی را گذاشتم و رفتم دم در تا ببینم این دیگر چه حقه ای است؟.اما،حقه نبود رفقا.پیرمرد بداخلاق همسایه بود که لرزلرزان یک ظرف گرد پلاستیکی داد دستم که رویش نوشته شده بود خرما و رطب نمی دانم چی‌ و پر از آش بود‌.

◇ فیلم: مکان آرام.روز اول

◇ نظر وقت تلف کردن کامل بود.