از سر خاک برمی گشتیم و هیچ کداممان نمی دانستیم آن نایلون کوچک بسته بندی شده که یک خرما هم داخلش بود را چه کسی داده بود دست حلوا.کسی حال و حوصله پرسیدن هم نداشت.حلوا همه سعی اش را کرد که بسته را باز کند و وقتی نتوانست از بین من و مادرش و خواهرم که صندلی عقب نشسته بودیم،مادرم که صندلی جلو نشسته بود را انتخاب کرد برای باز کردن بسته اش.بسته را هن هن به دست مادرم رساند و مادرم بلافاصله دستش را خواند:

- می دونه فقط من خرما رو بهش میدم!

واقعا هم همینطور بود‌چون من قطعا بسته را برایش باز نمی کردم.مادرش دو قطعا و خواهرم که اصلا.به هر حال حلوا به خرمایش رسید و همراه من داخل این خانه آمد.این خانه تمیز و به دقت تکانده شده و مرتب چیده شده‌.کمی که نشستیم و چشمان حلوا به خانه تر و تمیز خاله اش عادت کرد، با دست به میز اتویی اشاره کرد که تا شو است و زیر میز ارایش گداشته ام و اتو و اتو مویم را روی آن قرار داده ام.خوب اگر حلوا آن میز اتو را می خواست چند قلم جنس را باید جابجا می کردم و حوصله این کار را نداشتم.در نتیجه خودم را زدم به کوچه علی چپ که اشتباه بود.حلوا کوتاه نمی آمد و کم کم من را کنار میز اتو کشاند و با دست شروع کرد به زور زدن برای بیرون کشیدن میز اتو.خودم دست به کار شدم و میز اتو را اوردم جلوی دستش و تای آن را باز کردم و فک کن چی؟ داخل میز اتو در واقع زیر میز پر از گرد و خاک بود.چشمانم وجود آن حجم از گرد و خاک را باور نمی کرد و به سرعت میر اتو را بستم و البته بهانه گیری حلوا هم تمام شده بود‌.گویا تمام رسالتش این بود که به من بفماند سخت در اشتباهم اگر فکر می کنم تمام خانه را از گرد و خاک زدوده ام و معلوم نیست چقدر دیگر گرد و خاک در جاهایی از خانه وجود داشته باشد که به عقل جن هم نمی رسد‌فاک.

به هر حال:

سال نو همگی مبارک.امیدوارم امسال روشن تر از سال های قبل باشه‌.