ساکی برای دور انداختن
اوایل اسفند یک ساک بزرگ پلاستیکی را گذاشتم روی میز نهار خوری تا هر آنچه در این خانه اضافه است و تق است و لق است را اول بندازم داخل آن ساک و بعد که کاملا مطمئن شدم هیچ چیز به دردنخوری باقی نمانده است، ساک را ببندم و بگذارم توی سطل آشغال سر کوچه.
امشب ساک پر شد در حالیکه من کل خانه را بازرسی نکرده ام و می دانم کلی وسیله به دردنخور دیگری این گوشه و آن گوشه دارم که باید داخل آن ساک می رفتند.(از جمله خودم).با این وجود وقتی ساک را گذاشتم کنار سطل آشغال آنقدر احساس رهایی غیر قابل وصفی داشتم که حتما یک ساک دیگر را هم برای همین کار در نظر خواهم گرفت.
◇ از جمله وسایلی که انداختم دور یک آینه دو طرفه بود که وجدانا کار خودش را درست انجام می داد و هر بار که در آن نگاه می کردم قیافه نجات دهنده را می کوبید توی صورتم.با این وجود تق و لق بود و همین تق تق و لق لقش مدتها روی اعصابم بود.
◇ بهترین کار این است که هر چیزی که روی اعصابمان رفت را در لحظه بندازیم دور.
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.