ورزشکاری بدون ورزیدگی
1.
وزن خانم که البته خیلی هم جوان بود از وزن دخترعموی طفلکی من که از خجالت وزنش سالهاست از خانه بیرون نیامده است خیلی بیشتر بود.یعنی کاملا چاق بود.خیلی چاق.موهایش را یعنی موهای جلوی سرش را محکم بافته بود از همان بافت های مخصوص آفریقایی تبارها و یک دسته موی بنفش اضافه کرده بود به موهای پشت سرش که قشنگ تا مچ پایش می رسید.لباس ورزشی درست و حسابی هم نپوشیده بود حتی.بعد داشت تمرین ورزشی می داد.خانم مربی ورزش بود
◇ البته حرکاتی که می زد بیشتر کشک بود تا ورزش.اما،تمریناتش داشت از یک شبکه ورزشی پخش می شد.یعنی چی؟ یعنی خانم در کارش موفق است حتی اگر در حرفه اش موفق نباشد.یعنی دارد از کاری که نصفه و نیمه بلد است پول در می اورد در حالیکه ظاهر خودش دقیقا مخالف چیزی است که دارد آموزش می دهد. اما مثلا خود من با اینکه حرکات بسیار بهتری بلد هستم که آموزش دهم و وزنم هم در محدوده نرمال است،،هرگز به ذهنم خطور نکرده است که مربی ورزش شوم.از دیروز عصر ماتم برده است که ملت این اعتماد به نفس ها را از کجا می آورند؟و خود من چرا اینقدر خودم را دست کم می گیرم؟
◇ مدتهاست دارم به شغل دوم فکر می کنم و هی به در بسته می خورم.در حالیکه واقعا یک سری توانایی هم دارم.مثالش هم همین مربی ورزشی شدن و اینا.
2.
ببین هیچ اتفاقی در دنیا اشنباه نیست.همه اون اتفاق ها باید بیفته.زنجیره اتفاقات بعدی زندگیت ممکنه به انجام این جابجایی وابسته باشه.رها کن و برات مهم نباشه.از کجا مطمئنی توی اون زندان گنجی برای تو کنار گذاشته نشده باشه؟
◇ جملات بالا دلداری های سارا بود در مورد انتقالم به ساختمان زندان و البته گریزی هم به نئاندرتال ها و غار شانه در زد و هفتصد میلیون زندگی آن عزیزان بر کره زمین و بعد محو شدنشان.هدفش هم این بود که بگوید:
عمر کوتاه است. و ارزش ندارد و اینا
راستش حرف هایش تاثیر گذار بود و بخاطرشان از سارا تشکر کردم.الان هم می خواهم از خیام تشکر کنم که قرن ها پیش سرود:
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
چشم سارا.چشم خیام.مرسی رفقا
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.