رئال - فکاهی
به راننده اسنپ زنگ زدم و گفتم:
- چرا تشریف نمیارید؟ ده دقیفه ست منتظرم؟
- چی؟ مگه سوار نشدی؟
- معلومه که نه.من منتظرم!
- پس این خانم کیه که سوار شده؟
- هر کی که هست.من نیستم.
بعد راننده به خانم گفت:
- خانم چرا سوار شدی؟
خانم یک حرف هایی زد که برای من مفهوم نبود و همین آمپرم را بیشتر پراند.داد زدم:
- یعنی چی آقا؟یعنی شما هر کی رو که بپره و سوار ماشینتون بشه رو به مقصد میرسونید؟
- من از کجا بدونم کی بهم زنگ زده؟!عکس من میره ولسه مسافر.عکس مسافر که برای من نمیاد!
در نهایت،آن خانم پیاده نشد و من ماندم و حوضم.
◇ نمی دانم آدم ها در این مملکت با این همه اتفاقات رئال- فکاهی روزانه چرا پیر می شوند؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 23:15 توسط پرژین
|
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.