١.

دو هفته پيش مامان گفت:

- يك كيلو گندم خريدم.بيا و سبزه امسالت رو هم بكار

- نه.احتمالا سال تحويل خونه نيستم و سبزه لازم ندارم

- چه ربطى داره؟ چه خونه باشى و چه نباشى چون سال نو ميشه بايد سبزه داشته باشى

به نظرم لزومى نداشت كه سبزه بكارم اما مامان كمى بيشتر از معمول اصرار كرد كه گندم ها را خيس كنم و من هم كمى بيشتر از معمول لجاجت كردم و بنابراين سبزه نكاشتم و امروز كه چشمم به يك سبزه كه سبز نشده  بود افتاد با خنده گفتم:

- چرا اين سبزه كچل شده؟باز خودت سبزه كاشتى؟چرا نگفتى من سبزه ها رو بكارم؟

-صد بار گفتم

-يادم نمياد

-مگه نگفتم گندم خريدم بايد سبزه ها رو بكار

اى واااااااااى.منظور مامان را نگرفته بودم.راستش اين ماجراى هر سال ماست كه سبزه هاى تمام اعضاء خانواده كچل و كم جان و تنك مى شود غير از سبزه هاى من كه هميشه پرپشت و قدبلند و شاداب مى شود و در نتيجه چند سالى است من دو تا سبزه سبز مى كنم و امسال چون براى خودم سبزه سبز نكردم در نتيجه تلاش خود مامان مثل هميشه فاجعه از اب در امده است گرچه خودش با عشق كچل ها را نگاه مى كرد و مى گفت:

- نگاشون كن.خيمه زدن ماشالا.سبز ميشن ايشالا.....

٢.

خواهر خانم تمام پولهايش را خرج كرده و به نظر م آه در بساط ندارد ،چون امروز به منتقد سنت هاى نوروزى تبديل شده بود و مى گفت:

- يعنى چى كه بايد به بچه ها عيدى داد؟اين چه رسميه؟اونوقت اگه كسى پول نداشته باشه بايد چكار كنه؟

من چيزى نگفتم اما خودش ادامه داد كه:

- من امسال به نوه ها عيدى نمى دم.هيچى پول برام نمونده كه بخوام عيدى بدم.

بعيد بود كه براى عيدى بچه ها پول كنار نگذاشته باشد.گفتم:

- خوب به اندازه جيبت  خرج كن

خيلى  جدى و غمگين جواب داد:

- آخه اندازه ى جيبم رو دوست ندارم