مردمک های مظلوم
1.
چند روز پیش از پشت پنجره اداره یک نگاهی به بیرون انداختم و دیدم دارد برف می بارد.البته توهم برف به سی ثانیه هم نکشید و خیلی سریع مغز شارپم خطای چشمان کورم را پوشش داد و برف را به برگ تبدیل کرد و چند تا حس شاعرانه هم به سیناپس های پس سری و این وری و آن وری ارسال کرد و در نتیجه من بیخیال تازیانه زدن به مردمک های مظلومم شدم و فقط از دیدن برگ ریزان لذت بردم.امروز هم داشتم راه می رفتم که یهو بارون زد.شب هم داشتم ورزش می کردم که اول یک نور زیبایی وارد خانه شد و بعد آسمان چنان غرید که با اینکه می دانستم رعد و برق است وزنه هایم را زمین گذلشنم و از پنجره بیرون را نکاه کردم و دیدم که پاییز با بالاترین اعتماد به نفس و بلندترین صدا و زیباترین باران یهو از راه رسیده است.مبارکمان باشد.
2.
همکاری که در این واحد جدید کنار دستم است به شدت آدم جالبی است.تا اینجا فهمیده ام که سابقه سکته مغزی و پانزده روز کما را دارد.همچنین دیابت دارد و روزانه انسولین مصرف می کند.خودش می گوید پسرش او را تابلوی عبور ممنوع صدا می زند از بس هر چه می خواهد،جواب می دهد نه.در اداره هم خیلی دل به کار نمی دهد و با اینکه سابقه اش از من کمتر است بسیار به سابقه خدمتش افتخار می کند و خودش را در آستانه بازتشستگی می بیند و محق که کار نکند.اما، جالب ترین قسمت شخصیتش برای من این است که کلی شعر و حکایت و داستان و ضرب المثل بلد است و خیلی بجا از آنها استفاده می کند.مثلا امروز رییس مستقیم هر دوی ما- همان فنچ بی آزار- داشت گله می کرد که کسی زحمتش را هیچ حساب کرده است، و ایشان فرمود:
به گیتی دو کس را سپاس / یکی حد شناس و یکی قدر شناس
یا مثلا همکاران گفتند که دیابت نسبت به مریضی های دیگر بهتر است، گفت:
-هر جایی که درد هست انگار جان همان جاست
و امروز من از یک همکاری که قبلا گردو می خریدم، قیمت کردو را پرسیدم و همکار گردو فروش سابق انکار که سرکردنه باشد گفت:
- دونه ای دوازده هزار تومان
تابلوی عبور ممنوع تا این را شنید،گفت:
- حرام است
همچنین تابلو معتقد است سه تا خ باعث بدبختی ما شده است:
خر و خواب و خائن بودن مسئولین
حرفهايم را نمى زنم،مى نويسم.